تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
عشق توت فرنگی نیست9


هیچ اثری از تمسخر تو رفتارش نبود و همین خیالمو راحت کرد، مودبانه صندلی رو عقب کشید، زیر لب و با خجالت سلام کردم و نشستم.
نمی دونستم چی بگم، چشم دوخته بودم به گلدون چوبی روی میز که با چهار تا شاخه بنفشه مصنوعی تزئین شده بود، منو رو داد دستم: چی میل دارین؟!
بدون این که سرمو بلند کنم ، گفتم: ممنون، چیزی میل ندارم.
با صدای گرمی گفت: این که نمیشه بالاخره باید یه چیزی بخورین.
منو رو باز کرد ، نگاهیی سرسری بهش انداختم ، می دونستم چیزی نمی تونم بخورم، ملتمسانه گفتم: باور کنین چیزی نمی تونم بخورم.
بدون تکلف گفت: پس خودم براتون یه چیزی انتخاب می کنم ،خوب ببینیم چی داره! تو این هوای گرم که قهوه یا شیر کاکائو نمی چسبه، بستنی بد نیست، شایدم یه نوع گلاسه. . . من بستنی مخلوط می خورم شما چی؟!
چون سکوتم طولانی شد، گارسن را صدا زد و دو تا بستنی مخلوط سفارش داد، لابد تو دلش بهم فحش می داد: دختره احمق منو کشونده آورده این جا سکوت تحویل می ده; اگه نمی اومدم و این جا می کاشتمش حالش جا می اومد.
با انگشت های دستم مشغول بازی بودم ،سرم گیج می رفت و دهنم تلخ شده بود، مثل زهرمار!هر آن احتمال می دادم ولو شم روی زمین و از حال برم، عجب کابوسی بود ها!!!
دو تا ظرف پایه دار پر از بستنی رنگی مقابلمون قرار گرفت، پارسا تعارف کرد: بفرمائین، مشغول شین، بستنی هاش خوبه.
خودش شروع کرد، باورم نمی شد این قدر عادی رفتار کنه ، برخوردش طوری بود که انگار معمولی ترین اتفاق دنیا افتاده و من براش غریبه نیستم و مرتبه اولی ام نیست که با هم قرار گذاشتیم، بعد از چند لحظه گفت: آب میشه ها!
قاشق رو برداشتم و از رنگ کرم که می دونستم طعم نسکافه داره و منم خیلی دوسش دارم شروع کردم، یه کم آروم شدم، با شرم رو به پارسا گفتم: من، من واقعا نمی دونم چی باید بگم؟! خیلی متاسفم که باعث گرفتاری شما شدم.
- ابدا این طور نیست، اتفاقا برام خیلی جالب بود، راستش همچین درخواستی رو هیچ وقت تصور نمی کردم.
موهامو زیر روسری درست کردم: راستشو بخواین منم همین طور! باور کنین صد مرتبه خودم رو لعنت کردم، اصلا دوست ندارم مایه دردسر کسی بشم، ولی متاسفانه شرایطی برام به وجود اومده که ناچارم...
با کنجکاوی بهم چشم دوخته بود: راستش خیلی دلم می خواد قصه اتون رو بشنوم.
بعد از چند لحظه مکث گفت: البته حمل به جسارت و بی ادبی نباشه.
سریع جواب دادم: اختیار دارین، شما حق دارین همه چی رو راجع به من بدونین، می دونم این درخواست نامعقول و نامتعارفه ولی تنها چیزی که به ذهن ما رسید همین بود، فکر کردیم برای حل این مشکل باید از شخص سومی استفاده کنیم و البته نمی دونستیم از کی؟ به هر حال می بایست از کسی کمک بگیریم که همه جوره تائید شده باشه، متاسفانه درست و حسابی کسی رو نمی شناختیم و در نهایت عقلامونو ریختیم روی هم و فکر کردیم اگه شما راضی باشین می تونیم روی کمک شما حساب کنیم.
افتاده بودم روی دور حرف زدن و مهلت بهش نمی دادم: البته همش بستگی به شما داره، من خودمو اماده کردم که حتی با لحن بد ازم بخواین برم و مزاحم شما نباشم...
حرفمو برید: بنده اساعه ادب نمی کنم.
بی توجه ادامه دادم: می دونم دختر عموم و همسرش تا حدودی شما رو در جریان گذاشتن.
- اما شنیدن اصل و فرع ماجرا از خودتون لطف دیگه ای داره...
با تعجب تو چشماش نگاه کردم ، آرامش عمیقی رو به وجود آدم تزریق می کرد، ناخواسته لبخند کمرنگی زدم:همه چی رو براتون می گم، متاسفانه تو این یه ساله اخیر بد بیاری دامن من و خونواده امو گرفته و ول نمی کنه; می دونم واسه شما نقش بازی کردن خیلی سخته و اگه قبول کنین فداکاری بزرگی در حقم انجام دادین، می دونم برای شمام شرایط بدیه و ممکنه دچار مشکل بشین ... تا الانشم چند بار پشیمون شدم...
چند لحظه مکث کردم و یه قاشق بستنی خوردم، این بار از رنگ سبز که طعم پسته می داد: فقط اگه نخواستین یا شرایطش رو نداشتین که بهم کمک کنین، قول بدین از این جریان کسی خبر دار نشه...
رنگ صورتش یه دفعه تیره شد: خانوم مهرتاش، شما منو چه جور آدمی فرض کردین؟! فکر می کنین من برای چی این جام؟! مسلما برای کمک به شما، در ثانی یه طورایی م دوست دارم شر اون پسره مزاحم از سرتون کم شه، یعنی یه تیر و دو نشون; شما مطمئن باشین که رازتون پیش من محفوظ می مونه و هیچ کس ازش خبردار نمی شه...
حرفاش امیدوار کننده بود، لبخند زدم: پس کمکم می کنین؟!
چشماشو هم گذاشت: تا جایی که بتونم حتما!
نفس راحتی کشیدم به پشتی صندلی تکیه دادم، تصمیم داشتم همه چی رو براش بگم، مخصوصا حالا که قرار بود کمک کنه، نگاهش کردم: ممنونم آقای انصاری...
پارسا لبخند زد و گفت: نه دیگه، آقای انصاری نه! من پارسا هستم، بی پیشوند و پسوند، بالاخره باید عادت کنیم دیگه! پس بهتره از یه جایی شروع کنیم و اونم این باشه که اسم همدیگر و راحت صدا بزنیم.
سرخ شده بودم: سخته...
تائید کرد: سخت هست ولی غیر ممکن نیست.
بعد به نرمی اضافه کرد: ترمه!
سرشو تکون داد: اسم خیلی جالب و قشنگی داری.
تشکر کردم : مرسی، اسم شمام خیلی با معنی و خوش آهنگه!
- مثل این که عادت داری هر چیزی رو سریع تلافی کنی ، حتی خوبی رو!
- ولی این خوبی شما رو اصلا نمی تونم جبران کنم...
- نگران جبران نباش، بالاخره هر چیزی جبران می شه، حالا بهش فکر نکن، خوب من منتظرم که بشنوم.
یه قاشق دیگه از بستنی م رو خوردم و به چشمای مشتاق پارسا نگاه کردم، یه مرتبه دلم لرزید، تو دلم استغفرا... گفتم و سعی کردم ذهنمو به اصل قضیه معطوف کنم: مشکل پسر عمومه که چند وقتیه از خارج اومده، البته تو همین چند روزه قراره برگرده ، اما همین چند وقت کافی بود که عمو و زن عمو فکر کنن من و پسرشون به هم می آیم، برای همین عمو منو از پدرم خواستگاری کرده...من به بهرود فقط به عنوان یه پسر عمو نگاه می کنم نه بیشتر نه کمتر، تو مدتیم که تو خونه اشون زندگی کردم فهمیدم که به درد اون نمی خورم ،اون یه پسر خیلی امروزی و متجدده...
شونه بالا انداختم : خوشبختانه یا شایدم بدبختانه من این قدر اروپایی نیستم که بتونم تحمل کنم حتی پسر عموم در آن واحد با چند تا دختر مختلف ارتباط داشته باشه.
بستنی کم کم داشت آب می شد، نمی تونستم از خیر قسمت شکلاتیش بگذرم، برای همین شروع به خوردن کردم. پارسا که بستنی خودشو تموم کرده بود دو دستش رو گذاشته بود زیر چونه اش و منو نگاه می کرد. بعد از این که قسمت شکلاتی بستنی رو تموم کردم ، گفتم: من عمو و زن عموم رو خیلی دوست دارم از اون آدمای کمیاب روزگارن، اون آدمایی که این روزا کمتر می شه دیدشون، برای همین به هیچ وجه دوست ندارم تو روشون بگم « دلم نمی خواد عروستون بشم».
شروع به هم زدن بستنی کردم: در عین حال دلم نمی خواد عروسشون بشم، چون نتیجه اش از الان معلومه . عمو خیلی به گردن من حق داره برای همین تصمیم گرفتیم، بهش بگیم از همون اول که اومدم دانشگاه نامزد کردم فقط به خاطر شرایط خاص خونواده من و اینکه ممکنه این نامزدی چند سال طول بکشه جز پدر و مادرها کسی از این مساله خبر نداره.
پارسا خندید، ادامه دادم: البته این مساله مدت زیادی طول نمی کشه ، چون عمو قصد داره تو همین چند روزه موضوع رو مطرح کنه، اما من و بهی...
خندیدم: منظورم بهنوشه، می خوایم پیشدستی کنیم و ظرف امروز و فردا به عمو بگیم که...
دیگه روم نشد ادامه بدم، سرمو انداختم پائین و زیر نگاه سنگین و خیره پارسا رنگای بستنی رو قاطی هم کردم.
تو خاطرات خودم غرق شدم، چه روزایی بود، شیرین و قشنگ، با این که هنوز یه سال م نشده بود ولی انگار ده سال از روش می گذشت.
زندگی آروم و بی دغدغه و شادی داشتیم، از وقتی که به خاطر دارم تو ناز و نعمت غرق بودم عکسام از همون یه سالگی هست و هر سال به کیک تولدم یه شمع اضافه و قد من یه کم بلندتر شده و صورتم تغییر کرده.
خیلی خوش بودیم، دو سه سالی یه مرتبه می رفتیم مسافرت خارج از کشور و سالی دو مرتبه هم مسافرت داخلی، بابام از هیچی برامون کم نمی ذاشت. خونواده خوشبختی بودیم، سودی جون و بابا بعد از گذشت سی سال از ازدواجشون هنوز همدیگه رو عاشقونه دوست داشتن.
بالاخره یه روز طوفان وزید، یه طوفان سخت و وحشی، شایدم زندگی آروم و راحتمون چشم خورد.
بابام کارخونه داشت، یه کارخونه تولید ظرف یه بار مصرف، وضعمون خوب بود، به قول معروف توپ داغونمون نمی کرد، بابام دست خیرم داشت، به کارگراش خوب می رسید، بهشون وام جهیزیه و بیماری و خرید وسایل ضروری می داد، همه راضی بودن...
تا این که پارسال همین موقع ها سر و کله یه آدم از خدا بی خبر پیدا شد، یه آدم با یه مبایعه نامه جعلی، می گفت بابا کارخونه رو بهش فروخته، اتفاقا تو همون دوران بابا تازه رفته بود مسافرت، می خواست یکی دو تا دستگاه جدید و مدرن بگیره... مردک دادخواست تنظیم سند کرد و خواستار سند ملک شد، ملکی که هیچ وقت بهش فروخته نشده بود.
دادگاه مدارک رو بررسی کرد و بابا رو احضار... بی چاره بابام که نبود و تا برگرده و به خودش بجنبه، با دستور قاضی پرونده کارخونه توقیف و پلمپ شد.مونده بودیم چی کار کنیم که بابا برگشت، یه وکیل گرفت و اعلام کرد هرگز چیزی رو نفروخته و امضا پای مبایعه نامه جعلیه.
مرحله اول بابا یه زمین فروخت و خرج وکیل کرد، بعد یه زمین دیگه فروخت و مقداری پول به کارگرا داد که بنده های خدا بی کار و پول مونده بودن.
منتها این قضیه سر دراز داشت، ما فکر می کردیم مشکل یکی دو ماهه حل می شه.ولی امان از این جور کارا!
روزی که خبر پلمپ شدن کارخونه بابا رو شنیدم حالم بد شد اونم چه روزی، روزی که فرداش آینده سازم بود، روز شرکت تو آزمون دانشگاه سراسری!
به قدری حالم بد بود که نصف سوال ها رو جواب ندادم و از سر جلسه م یه راست رفتم بیمارستان، هیچ مشکلی نداشتم فقط یه شوک عصبی!
بابا کلی باهام حرف زد و دلیل و منطق آورد که مشکل سریع حل میشه و من نباید به خاطر همچین مسئله ای آینده و از همه مهمتر سلامت خودمو به خطر بندازم.فرصت برای جبران بود، چند هفته بعد تو آزمون دانشگاه آزاد شرکت کردم و تو انتخاب اولم که دندونپزشکی تهران بود، قبول شدم...اما حیف که این رشته رو توی دانشگاه سراسری از دست دادم، چرا که سالها براش برنامه ریزی کرده و درس خونده بودم، اون وقت با یه اتفاق هرچی رشته بود، پنبه شد.
می خواستم بخت خودم رو تو دانشگاه سراسری یه مرتبه دیگه امتحان کنم اما بابا مانع شد و گفت: تو به درست برس، این مشکل حل می شه، به فکر شهریه دانشگاهم نباش.
هرچی گفتم شهریه اش یه قرون و دو زار که نیست، گوش نکرد، گفت: تو به این چیزا کاری نداشته باش.
خلاصه اومدم تهران و رفتم خونه برادرم تارخ...البته هنوزم قصد دارم شانس خودمو تو کنکور سراسری یه بار دیگه امتحان کنم ،شاید از چند ماه دیگه رفتم دانشگاه دولتی !
تو این مدت بابا خیلی اذیت شد، مشکلات خودش یه طرف، متلک های این و اون یه طرف دیگه!
از خیلی ها تعجب می کردم، طوری از وضعیت جدید خونواده ما خوشحال بودن که انگار مال اونا به ناحق وارد زندگی ما شده بود، آدم این طور موقع هاست که دوست و دشمن خودشو می شناسه، بگذریم.
با اعلان دعوی متقابل از طرف بابا، دادگاه کارشناس خط تعیین کرد، در مرحله اول معلوم شد امضا جعلیه، اما شخص مدعی اعتراض کرد و دادگاه این بار دو نفر رو به عنوان کارشناس تعیین کرد، بازم مشخص شد که امضا جعلیه، اما مدعی ما دست بردار نیست که نیست و بازم دادگاه داریم و تکلیف نهایی تا چند وقت دیگه معلوم می شه.
بابا تند و تند می خواست ملک بفروشه و خرج کنه که مانعش شدیم، این طوری گنج قارونم تموم می شه، حالا مدتیه کمتر خرج می کنیم و حواسمون به ریخت و پاشمون هست، هر چی باشه بابا در برابر کارمندا و کارگرای کارخونه که همگی م عائله مندن، مسئوله. اگرم چیزی بفروشه به اونا می ده بی خرجی نمونن.
حالا وکیل مژده داده که کار داره تموم می شه و اگه تو دادگاه آخر پنج تا کارشناس خط حکم بدن امضا جعلیه، مبایعه نامه باطل میشه و پلمپ شکسته! اون وقت مام یه نفس راحت می کشیم.
دو سه شب پیش که با بابا حرف زدم بازم می خواست منو از این تصمیم منصرف کنه و می گفت به زودی کارا رو براه می شه و برای من و شاداب خونه مستقل می گیره راحت باشیم، البته بهش یادآوری کردم که ساغر به ما چسبیده و ازمون جدا نمی شه.
با خنده گفت: اونم مثل شما دو تا...
به هر حال من به بابا گفتم: در اون صورتم تو اصل ماجرا فرق نمی کنه من دوست ندارم عمو بهم حرفی بزنه و من تو جوابش نه بیارم. هر چی باشه عمومه، در ثانی لطف و محبت رو در حقم تموم کرده، دوست ندارم ناسپاس و قدر نشناس باشم.
به هر حال بابا در حالی که قلبا مایل نبود گفت: باشه، هر جور صلاح می دونی، فقط...
می دونستم چی می خواد بگه، اون قدر گفته بود که ملکه ذهنم شده بود، دونه به دونه ذهنیاتشو گفتم و بعد خیالش رو راحت کردم که به صلاحم عمل می کنم.
اما نمی دونم؟! عقل ناقص من یکی که اصلا قد نمی ده، یعنی واقعا این کار به صلاحمه؟!
خدا خودش کمکم کنه، فقط اونه که می تونه حلال مشکلات باشه.
همین طور یه ریز حرف زدم، وقتی به خودم اومدم که دهنم کف کرده و داشتم از تشنگی می مردم، پارسا خودش متوجه مطلب شد و دو تا لیوان آب طالبی سفارش داد، به ساعتم نگاه کردم و نیم متر پریدم هوا: دقیقا دو ساعت و نیمه دارم حرف می زنم...
روی صندلی جابجا شدم و با شرمندگی گفتم: معذرت می خوام حسابی پر حرفی کردم و سرتون و درد آوردم، باید بهم تذکر می دادین که روده درازی نکنم.
پارسا دستاشو روی میز گذاشت: منم مثل شما...ببخشین مثل تو متوجه گذشت زمان نشدم.
به حالت استفهام آمیزی گفت: شاید اگه این ماجراها پیش نمی اومد من و تو الان پشت این میز نبودیم، به هر حال امید دارم هر چی زودتر و سریعتر مشکل شما حل بشه.
لبخند زدم: امیدوارم، این طوری زودتر از شر من خلاص می شین...
دستشو به حالت امتناع تکون داد: مسئله این نیست، بالاخره وقتی آدم گرفتاره زندگیشم روال عادی نداره...اگه تا الانم یه دهم درصد شک داشتم که به شما کمک کنم الان هزار درصد اطمینان دارم که می خوام کمکتون کنم.
آب طالبی مقابلم قرار گرفت، تو یه جرعه همشو خوردم: ببخشین خیلی تشنم بود.
- بهت حق می دم.
دوباره به ساعتم نگاه کردم: خیلی دیر شده.
از جا بلند شد کت ظریفش رو که درآورده بود از روی صندلی برداشت: می رسونمت.
- نه، باعث زحمت نمی شم.
- دیگه حداقل برای یه مدت کوتاه هم که شده تعارف و رو دربایستی رو کنار بذار کنار و باهام
راحت باش،بالاخره عموت نباید به رفتار ما شک کنه...
به طرف صندوق رفت و پول میز رو حساب کرد،با هم از کافی شاپ اومدیم بیرون،به ماشین مشکی آخرین مدل گرون قیمتی که درست رو به روی پارک بود اشاره کرد:
-بریم سوار شیم.
فکم افتاد،تو دلم گفتم:
-عجب ماشین شیک و با کلاسی،معلومه خیلی پولداره....
شروع کردم به شماتت خودم:
-بازم گند زدی دختر،دست گذاشتی روی آدم مایه دار،شاید فکر کنه من از قبل امارشو داشتم...ولی نه،من فقط سه چهار مرتبه دیدمش،اونم تو دانشکده با یه تیپ معمولی،یه تیپ دانشجویی ساده،من بیچاره از کجا میدونستم پولش از پارو بالا میره...تازه از کجا معلوم ماشین مال خودش باشه،شاید مال باباشه که در اون صورتم تو اصل قضیه فرقی به وجود نمیآید.شایدم از دوستش گرفته باشه...که بعید میدونم،تو این روز روزگار ماشین به این گرونی رو کسی به برادرشم قرض نمیداه،چه برسه به دوستش...
پارسا برام در ماشین رو باز کرد و من تو همین افکارم بودم که نشستم،کمربند رو که بستم پارسا نشست و استارت زد،بعدم شروع کرد از خودش گفتن:
-حالا نوبت منه از خودم بگم.
دو تا گوش داشتم دو تا دیگم قرض کردم،خیلی مشتاق بودم راجع بهش حسابی بدونم،مخصوصاً اینکه من مثل کفّ دست برایش واضح و روشن بودم و هیچ نکته ی مبهمی ازم وجود نداشت که پارسا ندونه،از مشکلات زندگیمون گرفته تا شجره نامه خانوادگی،هواسمو دادم به حرفاش:
-بیست و پنج سالمه و ترم آخر دندون پزشکی،سربازی م رفتم اونم قبل از دانشگاه،دوست داستم بدون فکر و خیال اضافه درس بخونم...از اول بچگی م همین طور بودم اگه میخواستم بازی کنم فقط فکرم رو بازی متمرکز بود و حتا اگه وقت برنامه کودک بود،نگاه نمیکردم،همیشه هدف داشتم،دوست داشتم دندون پزشک بشم که شدم.
سی دی رو عوض کرد،آهنگ قشنگی از علیرضا افتخاری بود که تو مواقع خاص خیلی صداشو دوست داشتم،ادامه داد:
-تک فرزندم،مامانم دبیر زبان انگلیسیه و پدرم داروساز.
جای بهنوش خالی بود که حسابی سر به سرم بذاره و بگه:-زدی به هدف چه نامزدی م واسه خودت دست و پا کردی،تمام و کمال،تحصیل کرده،خانواده دار،پولدار.
افکار مزاحمو پس زدم:
خجالت بکش دختر،از حدً خودت تجاوز نکن.
پارسا تا در خونه ی عمو راجع به محل زندگی و کارش صحبت کرد و در نهایت شماره ی تلفن خونه آاش رو بهم داد،البته تلفنی که مختص استفاده ی خودش بود.دم در بازم ازش تشکر کردم و پیاده شدم.
پا که تو خونه گذاشتم بچهها کشون کشون منو بردن تو اتاق و مثل آوار از همه طرف ریختن رو سرم.
-چی شد زود تعریف کن ببینم؟
-کی قرار شد بیاد خونه تا به بقیه معرفیش کنی؟
-معلومه حسابی بهت خوش گذشته ها....
-ببینم بلا نکنه راستی راستی نامزد کردین؟چشات داره برق میزانه.
دو دستامو گذاشتم رو گوشام:
-چقدر حرف میزنین؟بابا یکی یکی بپرسین.....اقلا مهلت بدین مانتو روسریمو در بیارم.
شاداب روسری رو از سرم کشید:
حرف بزن دیگه،از سیر تا پیاز ماجرا رو باید تعریف کنی،از همون لحظه ی ورود به کافی شاپ تا لحظه ی خروج،یه(و)رو هم نباید جا بندازی.
با بدجنسی گفتم:
-لحظه ی خروج نخیر،تا دم در خونه.
هر سه باهم گفتن:
-نع.
شروع به باز کردن دکمههای مانتوم کردم:
-بله،چیه؟شاخ در آوردین؟
ساغر گفت:-البته به جز دم.
بهی دستمو کشید:
-بشین تعریف کن والا میرم همه چی رو میزارم کفّ دست عمو جونت تا همه رشتهها پنبه بشه.
بی اختیار تموم حرفایی که رًد و بدل شده رو تعریف کردم،اون سه تا بدتر از خود من پاک تعجب کردن،باورشون نمیشد پارسا از همه جهت ایده آآل باشه.اونام مثل من فکر میکردن اون از یه خانواده ی معمولیه،
شاداب با تعجب گفت:
-خوبه بهش برنخورد؟
ساغر جوابشو داد:
-چرا بهش بر بخوره؟حالا یه مدت یه نامزد خوشگل و ناز مثل ترمه داره،از خدا شم هست،بدون وقتی شنیده یه ساعت تموم برای خودش رقصیده و بشکن زده.
همه خندیدیم،گفتم:
-آفرین به تو دوست خودم که اینقدر فهمیده ی.
ساغر موهامو کشید:
-تو خیلی خنگی که این همه مدت حالیت نشده.حالا پاشو برو چایی بیار که ما دیگه میخایم زحمت رو کم کنیم و بریم خراب شده ی خودمون.
شاداب حرفشو تأیید کرد:
-آره دیگه باید بریم،همین طوریام خیلی دیر شده و تا بریم هوا تاریکه.اون وقت اگه تورنگ زنگ بزنه ببینه من خونه نیستم،حسابی عصبانی میشه....
بهی پقی زد زیر خنده:
-چه غلطا،تورنگ و عصبانیت.
شاداب سر تکون داد:
-خبر نداری،دییوونم کرده.یه سره از راه دور برام تعیین تکلیف میکنه،اینو بپوش،اونو نپوش.اینجا برو اونجا نرو.چرا دیر کردی،چرا زود اومدی؟خلاصه مقزموو خالی کرده.
ابرو بالا انداختم و بهش تپیدم:
-خوبه دیگه،مرد باید همین طوری باشه.اگه ولت میکرد به مون خدا و سال تا سال ازت سراغ نمیگرفت خوب بود؟مثل یه گونی سیب زمینی کاری به کارت نداشت خوب بود؟....اصلا بایدم بهت بگه،تو هم حق نداری ناراحت بشی...
شاداب پرید وسط حرفم:
-پیاده شو با هم بریم،چیه دور برداشتی؟
بعد آروم اضافه کرد:
-شعبون بی مخ.
اومدم بزنمش که جا خالی داد.ساغر گفت:
-ببین عروس و خواهر شوهر برای اینکه نرن چایی بیارن چه نمایشنامه ی اجرا میکنن؟بابا چایی نخواستیم دست از سر کچل همدیگه بردارین.
رو به شاداب گفت:
--تو هم حاضر شو که بریم.
بهی دخالت کرد:
-الان موقع رفتن نیست،شا م هرچی باشه دور هم میخوریم و امشب تا علیه صبح گل میگیم و گل میشنفیم.
ساغر تعارف کرد:
--نه بابا مزاحم نمیشیم،زشته.
-حالا نمی خوادکلاس بذاری،شب همین جا میبمونین.می خام اگه موقعیت دست داد با حضور شماها پیش مامان و بابام از پارسا حرف بزنم،شما دو تام باید شولوغش کنین،طوری که به ذهنشون نرسه سوال بپرسن.
شاداب با دست به پیشونی اش زد:
-چقدر بدجنسی،بنده خدا عمو و زن عمو که انقدر ساده آن....
بهی از جا بلند شد:
-برم یه سر به آشپزخونه بزنم و ببینم تو قابلمهها چه خبره چه خبره؟اصلا میتونم مهمون دعوت کنم یا نه.یه چایی م بیارم که ساغر دیوونه م نکنه.
بعد از رفتن اون نشستم روی تخت و بدنمو کشیدم:
اخش.
ساغر پرسید:
-خسته ی؟
-آره،خسته ی ذهنی،باورت نمیشه اون قدر سرم سنگینه که نگو.
موج نگرانی به دلم هجوم آورد:
-اگه کار خراب شه چی؟اگه....
ساغر بی حوصله گفت:
-کاریه که کردی،دیگه م از دست تو خارجه پس سعی کن خوب پیش بری.
شاداب با نگرانی از ساغر پرسید:
-بمونیم؟
-از من میپرسی؟مثل اینکه فامیل جنابعالی آن ها..
گفتم:
-بمونین،حالا هر چی باشه میخوریم دیگه.تو هم یه زنگ به تورنگ بزن بگو این جایین.
-آخه زشته روم نمیشه.
-کوتاه و مختصر حرف بزن.
شاداب به طرف تلفن رفت،تلفنی که بهی تو اتاقش داشت و اغلب با کیوان صحبت میکرد.
با بی حالی گفتم:
-سلام منم برسون و بگو واسم دعا کنن.
صحبتهای شاداب به سه دقیقه هم نرسید،گوشی رو قطع کرد،خوشحال به نظر میرسید.ساغر گفت:-با تورنگ جونت حرف زادی حالت جا اومد،دوپینگ کردی؟
شاداب محل نذاشت:
-برم کمک بهی.
زانوهایم را گرفتم تو بغلم و سرم رو گذاشتم روی دستام و فکر کردم،به آخر و عاقبت بازی ی که شروع کرده بودم،از ته دل از خدا میخواستم مایه ی رسوایی و ابروزی نشه.هیچ دلم نمیخواست واسه خانوادهام مشکل ساز بشم.
ساغر یه مجله گرفته بود دستش و میخوند،هر از گاهی صدای نوچ نوچ و وای وایش بلند میشد،بعد از چند دقیقه مجله رو بست:
-آدم چه چیزا که نمیخونه،مردم عجب سرنوشتایی دارن.
یه دفعه با خوشحالی گفت:
-ترمه ببین آخر و عاقبت این نمایش تو به کجا میرسه،باور کن میشه ازش یه داستان خوب در آورد.
-برو بابا دلت خوشه ها.
خیلی مشتاق بود:
-باور کن،این یه سوژه ی خوبه.
با حرص گفتم:
-حالا دیگه من سوژه شدم؟
صدای جیغ بهی از حال اومد:
-چایی خوراش بیان.
ساغر مثل فنر پرید:
-بدو ترمه که یخ کرد.
با هم از اتاق رفتیم بیرون،با عمو و زن عمو سلام علیک کردم و نشستم،چند لحظه بعد بهنام با اشکالهای ریاضیش سر رسید:
-دختر عمو میشه چند تا مسایله واسم حل کنی؟برچسب ها: رمـــــــان خــانــه | ROMAN KHANEH - رمان عشق توت فرنگی نیست , رمان عشق توت فرنگی نیست - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان عشق توت فرنگي نيست , رمان عشق توت فرنگی نیست - ·٠• دهــکده رمــان هاے ایــرانے •٠· , دست نوشته‌های توت فرنگی , ღ(︵)گــــم کـــرده عـشــــق(︵)ღ , رمــــــان هـــــای منــــــــــــ - عشق توت فرنگی نیست 6 , مرجع دانلود کتاب الکترونیکی: آرشیو داستان و رمان - پارس بوک ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/09/20 تاریخ
کد :22684

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا