تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
عشق توت فرنگی نیست14


سودي جون اخم كرد:بچه امو اذيت نكن خانم دكتر!-سودي جون جولوي كسي بم نگو خانم دكتر باور كن همه بهم مي خندن اونايي كه تخصص دارن به روي خودشون نمي يارن اون وقت زشته از همي ن طرم دوم شما به من بگين خانم دكتر.سودي جون با اشوه و نازي كه خواستني ترش مي كرد گفت:خوب چي كار كنم نديد بديدم.بابا با تاسف و شرمندگي تو صورت همسر دوست داشتني اش نگاه كرد:به محض اين كه از گرفتاري خلاص بشيم دو نفري ميريم مسافرت و يه اب و هوايي عوض مي كنيم فقط خودمو خودت نه نيار كه دلخور مي شم دوست دارم با هم تنها بشيم.سودي جون خنده ريز و با نمكي كرد:ديگه از ما گذشته هاتف ما هر جا بريم بايد با بچه ها بريم .بابا اخم كرد:يعني چي؟ يعني من حق ندارم تو رو تنها واسه خودم داشته باشم ؟ بچه ها ديگه بزرگ شدن و از اب و گل درومدن خودشون مي دونن كه ما به يه تمدد اعصاب نياز داريم خوب حالا بگو دوست داري كجا بريم؟پريدم وسط مهلكه :يه سوال مسافرت داخلي يا خارجي؟بابا به صورت همسرش نگاه كرد اونم با عشق عشقي خالص و ناب كه روز به روز اضافه مي شد :هرجا كه خانم خودم مايل باشه...سودي جون گفت:بريم پابوس امام رضا بايد نذرام رو ادا كنم.-به به خيليم عاليه!اخم كردم:اومدين و نسازين اگه قرار به مشهد رفتنه من از شماها زودتر حاظرم.بابا نيشگوني از بازوم گرفت كه دردم اومد:ما ميريم ماه عسل.در حالي كه محل درد رو مي ماليدم گفتم:تازه بعد از سي سال؟-من و مامانت به مرتبه تنهايي مي ريم يه بار ديگه هم با شما سر خرها!تظاهر به دلخوري كردم:دست شما درد نكنه حالا خوبه خوب بلدين سرخرها از سر تون باز كنين دو تا رو كه زن دادين يكي رو فرستادين شهر غربت ... فقط يكي مونده كه اونم تا يه سال ديگه بيشتر مهمونتون نيست مي فرستينش دانشگاه پي درس خلاص!سودي جون بغض كرد:با اين حرفا دلم رو ريش نكن.بابا زد رو پاش:نخواستيم هر جا خواستيم بريم اين لولوهاي سرخرمنم مي بريم.پا شدم و با خنده گفتم:با شما خوش نمي گذره دوست دارم با جونا برم مسافرت خيالتون تخت حداقل من يكي مزاحم شما دوتا نمي شم.-اي پدر سوخته حالا ديگه ما پيريم ؟ولي عيب نداره از شما بچه هاي روغن نباتي كه خيلي بهتريم همين الانشم خودم حاضرم با هر كدوم از اين جوون سوسولها كه مي گي مسابقه اي كه بگي بدم لون وقت حاليت ميكنم چند مرده حلاجم.حالت ااتماس اميزي به خودم گرفتم:قربونت برم بابا ول كن اين بدبختا رو بذار دلشون به قد و بالاشون خوش باشه.-باشه به خاطر تو.-برم با بچه ها ميزرو جمع كنم كه الان صداي كلئوپاترا در مي اد.هردو با هم گفتن:كلئوپاترا؟براشون جريان رو توضيح دادم . وقتي اولين دسته ظرفاي كثيف رو بردم تو اشپزخونه ديدم روي صندلي نشسته و ليوان نوشابه هم داد همين طور به دختر دايي بهنوش كه بي چاره فقط خواسته بود كمكي بكند!زن عمو كه همه چي رو شنيده بود خيلي ناراحت شد رو به ما كرد :جونابرين بيرون خوش باشين اين جشن مال شماست.بعد رو به كلئوپاترا گفت: شما به ظرفا كاري نداشته باش فقط دو سه دور چايي بريزهمين!همگي رفتيم بيرون هنوز روي صندلي هامون درست ننشسته بوديم كه كيوان اومد دست بهي رو گرفت :تا الان خيلي صبوري كردم ولي از اين لحظه به بعد فقط بايد كنار من باشي.تعظيم كوتاهي كرد:با اجازه خانوم هاي محترم تا اخر مهموني ديگه چيزي نمونده فكر كنم يه كم سهم داشته باشم.دست بهي رو كشيد و رفت. مشغول صحبت بوديم كه بهرود اومد جلو:كارت دارم.سعي كردم اين يكي دو روز اخر خوش اخلاق باشم با لبخند گفتم:چه كاري پسر عمو؟-يه كم خصوصيه.له اطرافم نگاه كردم:ولي غريبه تو جمع ما نيست.گلويي صاف كرد و با خشم گفت:اقا پارسا رو نمي بينم.خيلي خونسرد گفتم:قرار نيست ببيني يادته كه روز اول چي گفتم:اين نامزدي بي سر و صداست كسي ازش خبر نداره نمي خواستيم همه متوجه جريان بشن.چشماشو ريز كرد:i don t believe(باور كردم)بي خيال گفتم:مسئله اي نيست پسر عمو.-نتونستي منو گول بزني ممكنه پدر و مادرم ساده باشن ولي من نه.-البته با توجه به سابقه زندگي مجردي شما و دوستاي مدل به مدلتون توقع ديگه ايم ازتون نمي ره.عصباني شد:هر چي باشه از اون اقاي هنر پيشه بهترم بعيد مي دونم دندون پزشك باشه.جلوي داد زدنم رو گرفتم:اون جلوي چشمه و معلومه چي مي خونه چي نمي خونه!ولي بعضي ها دور از دسترسن و معلوم نيست دارن چي كار مي كنن.-به من طعنه نزن ترمه من به وقت خودش درسامو خوب خوندم خيالت راحت كه از لحاظ سود و معلومات در سطح خوبيم.-سواد و معلومات در مرحله دومه مرحله اول اصالت و برخورد خوبه اين كه ادم پشت پا به فرهنگش نزنه به همه چي پشت نكنه و به يه سري از مسائل پاي بند باشه.-تو هر جمعي بايد مثل خودشون شد.-ولي تو هر جمعي هم ادم خوب هست هم ادم بد بايد رفت سراغ ادم خوبا و ازشون چيزاي خوب ياد گرفت... هر چيزي دو جنبه داره نمي شه بذ مطلق يا خوب مطلق باشه.مهم ما هستيم كه بدونيم دنبال كدومميم؟ اين جوري كه واضحه شما هم خوب به درستون رسيدين هم به تفريحات ديگه اتون.پوزخند زد:البته ترمه جان من و تو فقط و فقط cousin(دختر عمو پسر عمو) هستيم.سرتا پاش رو برنداز كردم بلوز يقه خرگوشي قرمزي پوشيده بود با شلوار تنگ سفيد البته يه جفت كفش سفيد كه بندهاي قرمز داشت هم كاملش مي كرد گفتم:خيلي خوشحالم و همين دليل براتون ارزوي پيروزي و سعادت مي كنيم.دست به كمرش زد: من به ميل خودم اينجا نيستم مجيد ازم خواست باهات صحبت كنم.يادم اومد همون پسري رو مي گفت كه موقع شام خودشو بهم معرفي كرده بود دست راستمو بردم طرف دست چپم و حلقه نقره ساده اي رو كه خريده بودم تو انگشتم چرخوندم:مي گوفتي كه من نامزد دارم مي دوني كه.به حالت تمسخر گفت:شك دارم.شاداب پشت من درامد :وقتي كارت عروسي رسيد دستتون مطمئن مي شين.لبخند زدم :شنيدي؟بهرود با دست موهاشو عقب زد و روي پاشنه چرخيد و رفت.شونه بالا انداختم:اينم از پسر عموي ما!ساغر گفت:يه چيزاي فهميده/شاداب گفت:مهم اينه كه ديگه از صرافت ترمه افتاد.با نگراني ناخونامو جويدم:روزي كه بشنوه نامزدي بهم خورده اي بهم بخنده!شاداب اخم كرد:مهم اينه كه با نامزدي اين پسره هزارتا دردسر و مشكل به جون خودت نخريدي بقيه اش زياد مهم نيست.نگاه خيره و ناراحت مجيد از دور بهم بود ساغر گفت:فكر كنم اين مجيد باشه البته اگه نامزد نكرده بودي مي شد واسه اين بنده خدا يه فكري كرد پسر بدي به نظر نمي رسه حداقل از بهرود بهترهىدوباره ياد پارسا افتادم زير لب گفتم:هيچ كدوم مثل پارسا نيستن!ساغر يواشكي بشكن زد:كه اين طور اقا پارسا اگه ببينمش بهش مي گم.هول شدم:نه چيزي نگي ها!خنديد: مگه خلم؟!
فصل 27

یه دفعه خونه خلوت و سوت و کور شد , اول بهرود رفت , بعدش بابا و سودی جون . طفلک زن عمو یه سره گریه می کرد , با این که یه کلاس مهم داشتم دلم نیومد برم و تنهاش بذارم . پیشش موندم و تا جایی که از دستم بر می اومد دلداریش دادم , اون قدر گفتم و گفتم تا اروم شد . براش یه لیوان اب با یه قرص ارام بخش بردم و به اتاق خوابش راهنمائیش کردم . روش رو با ملافه پوشوندم و کنارش نشستم : استراحت کنین زن عمو ! یه ذره خواب حالتون رو بهتر می کنه .
ناله کرد : کاش بهرود همین جا می موند , کاش تونسته بودم نگهش دارم ...
ـ نگران نباش زن عمو , ایشاءا... بر می گرده , هنوز از درسش مونده . اونم طاقت دوری از شما رو نداره . مطمئنم به محض گرفتن مدرک یه لحظه م معطل نکنه و برگرده , شما فقط غصه نخور ! باز خدا رو شکر که سالمه , حالش خوبه !
برای بدست اوردن یه اینده بهتر رفته ! در ثانی شما بهنام رو دارین , بهنوشم هست ! اقا کیوانم که خدا حفظش کنه مثل پسر رفتار می کنه ... پس جای زیادی برای ناراحتی نیست .
دستش رو گرفتم : هر وقت که دلتون بخواد می تونین برین کنارش , با هواپیما فقط چند ساعته راهه .
یه لبخند زدم : تکنولوژی اون قدر عظیم و پیشرفته اس که مشکلات رو مثل اب خوردن حل می کنه , پس غصه چی رو می خورین ؟! این همه اختراعات همه و همه در خدمت بشره , هر وقت اراده کنین می تونین بهش زنگ بزنین , اون طفلک که تند تند نامه هم می ده , ای میلم که می فرسته , تازه از طریق کامپیوتر هم می تونین باهم حرف بزنین , هم همدیگه رو ببینین .
ـ می دونم عزیزم , می دونم . ولی من یه مادرم , دوست دارم بچه م کنارم باشه , صدای تنفسش رو بشنوم , بوی تنش رو حس کنم , لمسش کنم , ببوسمش .
راست می گفت , چطور تکنولوژی تا الان به فکر نیفتاده بود که مشکلات احساسی و عاطفی بشریت رو حل کنه ؟ شاید تا چند سال دیگه یه راه حل واسه این مسائل پیدا شه . یه روشی اختراع بشه که علاوه بر صدا و تصویر احساسات و روایح رو منتقل کنه .
صورت زن عمو رو بوسیدم : زن عمو استراحت کنین , هنوز دوازده ساعت نیست که بهرود رفته , خدای نکرده از پا در می یاین , به فکر خودتون باشین .
ـ قربونت برم عزیزم , تو هم برو استراحت کن , تو هم خسته ای .
از اتاق اومدم بیرون ولی نه به قصد خواب , حتی نمی خواستم درس بخونم , با وجود این که یه عالمه مطلب نخونده داشتم , فقط می خواستم به پارسا زنگ بزنم , تو این دو روزه بهم زنگ نزده بود , معلوم بود خیلی دلخوره ! حتی نیومده بود دنبالم بریم دانشکده ! اخه مدتی بود که حسابی مراقبم بود و تو مسیر خونه دانشکده و برعکس تنهام نمی ذاشت .
رفتم تو اتاق و نشستم پای تلفن , شماره رو گرفتم ولی قبل از این که زنگ بزنه قطع کردم . دلم برای شنیدن صداش پر می کشید اما ترجیح دادم بهش زنگ نزنم . بالاخره باید از جایی شروع می کردم !
با ناراحتی به گوشی تلفن نگاه کردم , انگار می خواستم بهش انرژی بدم و از طریق تله پاتی برم تو ذهن پارسا و اون به خودش بیاد و به من زنگ بزنه ! " هوم , مسخره است ! بچه شدی نرمه ؟! واقعیت یا رویا پردازی فرق می کنه , تو باید حقیقت رو قبول کنی ... بهرود رفت و مشکلت حل شد , پس حالا چه بهونه ای داری که اونو دنبال خودت بکشی ! "

کنج اتاق چمپاتمه زدم : ولی خسرو , خودش گفت خطرناکه , خودش پیشنهاد داد تا موقعی که شر اون از سرم کم بشه کمکم کنه ... " پس کو ؟! چرا ازش خبری نیست ؟! معلومه از دستت ناراحته , همه اش تقصیر خودته , نباید بهش از مهمونی حرفی می زدی , وقتی دعوتش کردی می ذاشتی بیاد , اگه کسی این رفتار رو با خودت می کرد , خوشت می اومد ؟! دیگه توی روش نگاهم نمی کردی , پس حق داره از دستت ناراحت که چه عرض کنم , دلخور و عصبانی باشه . "
به هر حال من وظیفه دارم بابت زحمتایی که برام کشیده ازش تشکر کنم ...
تو ناخوداگاه ذهنم دنبال بهونه ای می گشتم که ببینمش ! " اره تموم این صغری کبری چیدنا واسه همینه , تو دلت , واسه پارسا تنگ شده , شجاع و صادق باش . تو برای تشکر یا دلجویی نمی خوای تلفن کنی . دلت واسش پر می کشه . "
اه کشیدم و گونه ام رو گذاشتم روی زانوم , نگام به تلفن بود منتظر زنگش ثانیه شماری می کردم و تو دلم به بخت بدم لعنت می فرستادم که یه دفعه زنگ زد , به طرف گوشی شیرجه زدم , از ترس این که زن عمو بیدار بشه قبل از این که دومین زنگ بخوره گوشی رو برداشتم , با هیجان گفتم : بله ؟
صدای انکرالاصوات خسرو که بدجوری هم گرفته بود تو گوشم پیچید : بازم بهم رسیدیم خانوم افاده ای ! بدجوری به پر وپای من پیچیدی و حالا باید تاوونش رو پس بدی اونم یه تاوون سخت و سنگین .
دق دلیم رو سرش خالی کردم : هر غلطی دوست داری بکن ! برو به جهنم .
گوشی رو کوبیدم , دوباره زنگ خورد , نمی خواستم برش دارم , اما مجبور بودم چون زن عمو تو اتاقش تلفن داشت و ممکن بود بیدار بشه , گوشی رو برداشتم ولی چیزی نگفتم . خسرو بود : تو از عشق نفرت درست کردی , حالام باید چوبش رو بخوری , فقط صبر کن تا ببینی , صبر کن . بلایی سرت می ارم که روزی هزار مرتبه مرگتو بخوای و بگی ...
گوشی رو گذاشتم , تمام تنم می لرزید , صداش پر از کینه و نفرت بود , اب دهنم از ترس خشک شده بود , یعنی می خواست چی کار کنه ؟!
یه دست مو چسبیده بود روی پیشونیم , زدمشون کنار و بلند شدم , قدمهام سنگین بود , تعادل نداشتم , رفتم از یخچال شیشه اب رو برداشتم و بدون ملاحظه سر کشیدم . احساس بدی داشتم , ترس افتاده بود تو دلم , نگران بودم , این بار حرفاش فقط بوی تهدید نداشت ... مثل این که خیالهایی به سرش بود .
پاهام لمس شد , روی اولین صندلی که دم دستم بود , نشستم . از نگرانی دلم اشوب بود , اگه بلایی سرم می اورد چی ؟
سعی کردم افکار بد و زشت رو عقب برونم , از جا بلند شدم : حالا که طوری نشده , بی خودی عزا نگیر ... شاید بلوف زده ! نه بلوف با تهدید خیلی فرق می کنه .
نمی تونستم یه جا بند شم , رفتم سراغ زن عمو , خوابش برده بود , می خواستم بهش بگم می رم خونه تارخ , شاید با بغل کردن گلشید کوچولو ارامش پیدا می کردم ... وقتی دیدم خوابه , بی سر و صدا اومدم بیرون , یه یادداشت نوشتم و چسبوندم روی شیشه تلویزیون .
حاضر شدم و از خونه بیرون زدم , هوا گرم بود ولی اهمیت ندادم , چون خودم از درون داشتم می سوختم و داغیش گرمای اطرافمو تحت الشعاع قرار می داد . قدم هامو اهسته و شمرده بر می داشتم , نگام به موزائیک فرش های پیاده رو بود و تو حال و هوای خودم غوطه ور بودم که متوجه صدای بوق یه ماشین شدم , توجه نکردم , اما طرف دست بردار نبود , قدمهامو تندتر برداشتم ولی صدای یه اشنا توجهمو جلب کرد : نرمه , نرمه !
صداش اشنا بود ولی اون صدایی نبود که دلم می خواست بشنوم , خسرو بود . برگشتم و با نفرت نگاش کردم , یه ماشین گرون قیمت جدید زیر پاش بود , سرش رو از پنجره اورد بیرون : من ادم صبوری هستم , تو این یه ساعته فهمیدم که رفتارم خیلی خوب نبود , اومدم یه فرصت دیگه به جفتمون بدم , این طوری هم تو سالم می مونی هم من به خواسته م می رسم , هر قدر فکر می کنم , می بینم با هم کنار بیایم بهتره , چون ممکنه دست به کاری بزنم که یه عمر تو از زندگی سیر بشی و یه عمر خودم ...


اصلا ول کن این حرفا رو , یه نگاه به سر و وضع من بکن ... اخه چی کم دارم ؟! تا جایی که دیدم دست و بالت تنگه , اگه روی خوش نشونم بدی کاری می کنم مثل ملکه ها باشی ...
این پسر واقعا مریض و دیوونه بود , گفت : بیا سوار شو ! بیا ... اگه بیشتر باهام اشناشی نظرت در موردم عوض می شه , تو مدام سعی کردی با من لج بازی کنی , چند مرتبه غرور منو خرد کردی , ازم شکایت کردی , کمیته انضباطی شدم ... ولی چی کار کنم که همه اش از عشقه ...
پوزخند زدم و با صدای لرزونی که ازش متنفر بودم , گفتم : عشق ! می دونی یعنی چی !
ترجیح دادم ادامه ندم , چون خیلی حرفا واسه گفتن داشتم , می خواستم داد بزنم : این عشق نیست هوسه . تو الان به خاطر ترمیم غرور زخم خورده ات دنبال منی , تو می خوای ...
اجازه نداد افکارم سر وسامون پیدا کنن , پیاده شد و در ماشین رو باز کرد : هیچ وقت مهلت ندادی خودمو نشون بدم , هیچ وقت رفتارت با من خوب نبود , حالا سوار شو که خیلی حرفای نگفته دارم , سوار شو ...
لبخندی که روی لبش بود , بیشتر به یه پوزخند تمسخر امیز شیطونی شبیه بود , وای که چقدر ازش می ترسیدم ... کاش از خونه بیرون نیومده بودم , به دوروبر نگاه کردم ولی کوچه خلوت بود و ساکت , روز روزش خیلی محل عبور و مرور نبود , حالا این وقت ظهر پرنده هم پر نمی زد ...
ترسیده بودم , پاهام انگار از جنس سرب بود , می خواستم تکونشون بدم ولی چسبیده بودن به زمین . عرق از پیشونیم می ریخت , اروم گفتم : برو , برو دنبال زندگیت من و تو دو جنس مخالفیم , درست ضد هم .
خندید : همینه که شیرینش می کنه دیگه !
تو صورتم زل زد , لبخندش کم کم کریه و کریه تر می شد , وقتی دید از جام تکون نمی خورم , در و محکم کوبید بهم , طوری که از ترس تکون خوردم : اینم برای این بود که خودم مرام و معرفت خودم رو نبرم زیر سؤال , حالا هر بلایی سرت بیاد لااقل من یکی عذاب وجدان ندارم چون خودت خواستی .
یه قدم برداشت طرفم : از این به بعد حتی از سایه من باید بترسی , حالیت شد ؟! حرفای چند وقت پیشم که خوب یادته ؟! هر وقت رفتی جلوی اینه یادت بیاد .
می خواستم برم ولی نمی تونستم , کمرم از عرق خیس بود , مانتوم چسبیده بود به تنم , یه قدم دیگه نزدیکم شد , همون طوری که سبیلاشو می جویید گفت : به خوشگلیت خیلی نناز ... فکر نکن ...
صدای ترمز شدیدی حرفش رو قطع کرد , به طرف صدا برگشت , پارسا از ماشین پیاده شد , برافروخته و عصبانی اومد طرف ما , خسرو با دیدن اون دستاشو کرد تو جیبش و رو به من با تمسخر گفت : بادی گاردتم که اومد ...
پارسا فرشته نجاتم بود , اومد سینه به سینه خسرو ایستاد : با این خانوم چی کار داری ؟
خسرو گفت : فضولو بردن جهنم گفت هیزمش تره .
پارسا از کوره در رفت : گوش کن بچه , یه مرتبه دیگه دوروبر این خانوم افتابی بشی با من طرفی .
ـ مثلا چه غلطی می خوای بکنی ؟
چشماش کاسه خون بود , پارسا خیلی خونسرد جواب داد : می تونی امتحان کنی .
خسرو دست کرد تو جیبش و چاقوی ضامن دارشو اورد بیرون , با دیدن برق تیغه چاقو , پاهام سر شد , عقب عقب رفتم و چسبیدم به دیوار , نالیدم : پارسا مواظب باش .
خسرو چپ چپ نگام کرد : به خاطر این بچه سوسول این بازی ها رو در اوردی ؟ به خاطر این بچه قرتی !
پارسا یقه اشو گرفت : حرفت دهنتو بفهم .
خسرو چاقو رو گرفت مقابل صورت پارسا : تنت می خاره ؟!
پارسا هلش داد عقب : می تونی امتحان کنی .
خسرو خنده زشتی کرد و چاقو رو از دست چپش داد به دست راست , یه دفعه دویدم طرف پارسا : بیا بریم , ولش کن ...
خسرو به مسخره گفت : نرمه خانوم ترسید ! ترسید صورت خوشگلت خط خطی بشه .
رنگ صورت پارسا سفید شد , به من گفت : برو تو ماشین نرمه .
نمی تونستم برم , مگه می شد ؟! بی چاره پارسا به خاطر من تو چه دردسری افتاده بود . اروم گفتم : پارسا خطرناکه , نمی خوام صدمه ببینی , این پسره مریضه ! روانیه !
خسرو حالت تهاجمی گرفت : پس تو هم فهمیدی .
ادامه داد : چطوره دو سه تا خط رو صورت خوشگل تو بیفته , اون وقت می بینی بازم خاطر خواه داری یا نه .
پارسا منو به طرف ماشین هدایت کرد : برو نرمه ...
به استین بلوزش چنگ انداختم , عاجزانه نگاش کردم : ولش کن پارسا , این دنبال شر می گرده .
خسرو گفت : راست می گه . دنبال شرم , الان دارم بال بال می زنم واسه یه دعوای حسابی , چند وقتی می شه کسی رو لت و پار نکردم .
التماس کردم : پارسا , خواهش می کنم .
با بدخلقی گفت : برو تو ماشین , همین الان .
بغض گلومو می فشرد , رفتم سوار ماشین شدم , خسرو گفت : چه دختر حرف گوش کنی .
پارسا غرید : داری پاتو از گلیمت زیادی بیرون می ذاری .
خسرو با چاقو به طرف پارسا هجوم اورد , نتونستم تحمل کنم چشمامو بستم , اما بیشتر از پنج ثانیه طاقت نیاوردم , چشم که باز کردم دیدم مچ دست خسرو تو دست پاراست و چاقو داره از دستش می افته ... خسرو دوباره هجوم اورد , پارسا جا خالی داد و یه مشت محکم حواله صورت اون کرد ...
بعد گفت : یادت باشه دیگه این طرفا نبینمت ...
به طرف ماشین اومد , خسرو مثل مار زخم خورده بود , چاقو رو از روی زمین برداشت و دوید به طرف پارسا , بلند داد زدم : مواظب باش .
همین باعث شد پارسا بچرخه و به جای این که چاقو تو کمرش جا بگیره به پهلوش اصابت کنه , بعد از این عمل رذیلانه , خسرو پا گذاشت به فرار , سوار ماشین شد و حرکت کرد , اون قدر با سرعت که صدای جیغ لاستیک های ماشین در اومد .
پارسا دست گذاشته بود رو پهلوش , تی شرت سفید رنگش پر از خون بود , همون طور که اشک می ریختم پیاده شدم و رفتم طرفش , لبخند زد : چیز مهمی نیست فقط یه خراشه .
با هق هق گفتم : لباست پر خونه , چطور چیز مهمی نیست ؟! می دونستم ... می دونستم این پسر کار دستت می ده , چقدر گفتم مواظب باش .
دست بردم طرف بلوزش : بذار ببینم .
با مهربونی گفت : طوری نشده , فقط خراشه ! حالا برای این که خیالت راحت بشه می ریم درمونگاه ...
سرمو به علامت تایید تکون دادم . سوار ماشین شدیم . خوشبختانه یه درمونگاه بزرگ و مجهز سر خیابون بود . کمتر از یه دقیقه بعد رسیدیم . هر دو پیاده شدیم , پارسا سعی می کرد اروم باشه و لبخند بزنه گفت : تو بیشتر از من احتیاج به دکتر داری , رنگت مثل گچ شده .
لبمو گزیدم : همه اش تقصیر منه . خیلی باعث دردسر شدم .
ـ این حرفو نزن , اصلا این طوری نیست .
وارد ساختمون درمونگاه شدیم , یه دکتر از روبرو می اومد , با دیدن ما قدماش تند شد , یه نگاه به پهلوی پارسا انداخت و گفت : برو اتاق جراحی , اخر راهرو سمت چپ .
داشتم قبض روح می شدم , حتما اوضاع خیلی خراب بود که دکتر این طوری گفت , " بدون معاینه یه راست اتاق جراحی " , اگه دستم به خسرو می رسید ! می دونستم چی کارش کنم , به خودم گفتم : چی کارش می کنی ؟! از ترس لال مونی می گیری .
به اتاق جراحی رسیدیم , در رو باز کردم و رفتیم تو , همه چیز سبز بود , با یه نگاه به اطراف خیالم راحت شد , اتاق جراحی مقبول افتاد . دکتر سی ثانیه بعد اومد , تی شرت پارسا رو زد بالا : چاقو خوردی ؟
طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه : اره , چاقو خورده ...
دکتر از پشت عینک با محبت نگام کرد : شما بهتره بیرون باشین .
سرمو بالا انداختم یعنی : نه ...
پارسا روی تخت دراز کشید , دکتر با گاز استریل خونها رو از دور زخم پاک کرد ,بعد با لبخند گفت : خدا خیلی رحم کرده , شانس اوردین که فقط پوست و گوشت اسیب دیده , به احشاء داخل شکم ضربه نخورده ... با چند بخیه مشکل حل می شه .
طاقت دیدن این صحنه ها رو نداشتم , خود دکتر دست به کار شد , زخم رو ضد عفونی کرد , بعد امپول حاضر کرد که بزنه ... اونم واسه این که دور تا دور زخم سر بشه ... اولین امپول که وارد پهلوی پارسا شد , دو قدم عقب رفتم , تلو تلو خوران چسبیدم به دیوار ... ده تا دکتر تو اتاق بود که هر کدومشون یه امپول گرفته بودن دستشون , می رفتن جلو و می اومدن عقب ... همه سفید پوش با پیش بند سبز ... دستکش هم داشتن ... بهم نزدیک شدن , زیر لب گفتم : نه !
چشم که باز کردم خودمو توی یه محیط غریبه دیدم , دستم می سوخت , اخی گفتم و بهش نگاه کردم , یه سوزن با چسب به دستم بود , یه شیلنگ هم بهش وصل بود که منتهی می شد به سرم , مایع داخلش قطره قطره وارد شیلنگ می شد , نیم خیز شدم بشینم , همون موقع پارسا وارد اتاق شد : شکر خدا حالت بهتره .
با لبخند ادامه داد : پهلوون پنبه , من چاقو خوردم تو از حال می ری ؟!
دوباره همه چی یادم اومد و موجی از شرمندگی وجودمو گرفت , با خجالت پرسیدم : خوبی ؟
به خودش اشاره کرد : می بینی که ! سر و مرو گنده ! هیچی م نیست . فقط احتیاج به یه تی شرت نو دارم چون این یکی به درد نمی خوره , هم پاره شده هم خونیه .
ـ همه ش تقصیر منه .
پارسا روی صندلی کنارم نشست : طوری نیست , خودم مقصرم , می بایست حواسمو جمع می کردم , اگه زودتر عکس العمل نشون داده بودم نمی تونست کاری بکنه ... ازت ممنونم , اگه یه ذره دیرتر جیغ کشیده بودی اوضاع خیلی وخیم می شد .
ـ چند تا بخیه خورد ؟
خندید : چیز قابل ذکری نیست ... افت داره بگم .
اصرار کردم : چند تا ؟
با همون خنده مهربون گفت : ناقابل , هشت تا !
یه دفعه زدم زیر گریه , حال گریه نکن , کی گریه بکن , بی چاره پارسا نمی دونست چی کار کنه , هی دستش رو می اورد جلو که دستمو بگیره ولی میونه راه پشیمون می شد و دستش رو پس می کشید , چند ثانیه که گذشت , اروم گفت : گریه نکن نرمه , بخیر گذشت . باز خدا رو شک
برچسب ها: رمـــــــان خــانــه | ROMAN KHANEH - رمان عشق توت فرنگی نیست , رمان عشق توت فرنگی نیست - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , ღ عاشقان رمان ღ - رمان عشق توت فرنگی نیست , رمــــــان هـــــای منــــــــــــ - رمان عشق توت فرنگی نیست , رمان ایرانی - عشق توت فرنگی نیست - رمانهای فارسی و لاتین - بلاگ ... , رمان عشق توت فرنگي نيست , رمان «عشق توت فرنگي نيست - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان , رمان عشق توت فرنگی نیست - ·٠• دهــکده رمــان هاے ایــرانے •٠· ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/09/20 تاریخ
کد :22680

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا