تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
عشق توت فرنگی نیست15


ملکه اخلاق شب بخیر گفت و رفت اتاقشون! هر قدر می خواستیم به اسم خودش صداش بزنیم نمی شد که نمی شد. چند بار نزدیک بود خودمونو لو بدیم که داشت آبرو ریزی می شد...
این روزا دیگه اسمش با مسما نبود، چون اخلاقش یه کم بهتر شده بود. هر از گاهی تبسمی می کرد و با بچه ها کمی خوش و بش!
سه نفری چای خوردیم، طعم چای عوض شده بود. رو به نرگس پرسیدم: چای جدیده؟!
با غرور گفت: نه خانوم همون قبلیه اس فقط به ترکیبش هل و عطر چایی و دارچین اضافه کردم.
ساغر گفت: با هر کدوم اینا به تنهایی م طعم چای کلی فرق می کنه، اون وقت تو هر سه تا رو به هم استفاده کردی....
سرشو بالا گرفت: ترکیب و مقدار خیلی مهمه، هر کدومشون به جا و به اندازه استفاده شده، اگه باور نمی کنی برو خودت دم کن تا فرقشو بفهمی.
دنباله حرفشو گرفتم: همه می دونن قرمه سبزی، لوبیاست وسبزی و گوشت و لیمو عمانی! ولی بعضی قرمه سبزی ها رو نمی شه خورد، بعضی ها رو حتی نمی شه نگاه کرد، چایی نرگس هم همین طور! مخلوط موادش ماهرانه بوده.
ساغر مسخره م کرد: چطوره اسمشو بذاریم چایی نرگسی.
بدنمو کشیدم و قوس دادم: بد فکری م نیست، اسم قشنگیه.
نرگس پا شد: چایی نرگسی زیاد دم کردم تا شماها در موردش بحث می کنین من می رم بخوابم. از ائن طرف زودتر پاشم اثزش بیشتره
شب بخیر گفتیم و نرگس رفت. بعد از گذشت یه ربع دیگه چشمام باز نمی شد، برای این که با خوای مقابله کنم صورتم رو چند بار آب زدم، بعدم دو تا چایی ریختم و برگشتم پیش ساغر. ساغر یه چایی برداشت: چه به موقع بود، تو هم لازم نیست این جوری خودتو عذاب بدی و درس بخونی... همین فردا صبح که امتحان نداری، خودت رو نکش.
یه کاکائوگذاشتم دهنم، طعم تلخ و شیرینش باعث تمدد اعصابم شد، چاییمو خوردم، جزوه هامو دسته کردم و چیدم یه گوشه، ساغر پرسید: می ری بخوابی؟
ـنه، تازه خواب از سرم پریده.
یه کاغذ سفید و یه خودکار برداشتم و شروع به کشیدن شکلهای درهم و برهم کردم. یه قلب، یه مستطیل، یه تیکه ابر، صفحه شطرنجی، چشم و ایرو، صلیب... خلاصه همه چی! درست مثل مغز خودم بود، یه کودن بهم ریخته... یه سمساری واقعی!
همون طور که سرم رویکاغذ خم بود و داشتم شکل یه حیوونی که معلوم نبود چیه رو می کشیدم، گفتم: ساغر!
گفت: هوم!...
در همون حین صفحه کتاب رو عوض کرد: چیه؟!
مردد گفتم: می خواستم باهات حرف بزنم.
همون طور چشم به صفحه کتاب دوخته بود: گوشم باهاته بگو.
ـ این طوری نمی شه، باید بهم توجه کنی.
داشت صفحه ها رو می شمرد که ببینه چند صفحه دیگه مونده: این قدر فکر و خیال نکن، به کی قسم بخورم باورت شه پارسا دوستت داره، شده محافظ شخصی جنابعالی، از این بیشتر می خوای؟!
آهی کشید و با لحن بامزه ای گفت: همه که مثل من بدشانس نیستن، این شاداب که تکلیفش روشن شد، جنابعالی م که نعلومه... اصلا همین ملکه اخلاق، می بینی! اِاِاِ پسره چنان عاشقش شده که سر از پا نمی شناسه، فقط این نرگس و من بدبخت موندیم
چهار دست و پا اومد طرفم: تو صورتم خوب نگاه کن.
نگاه کردم و شونه بالا انداختم: خوب که چی؟!
دقت کن.
دقت کردم: صورتت مثل همیشه اس تغییر نکرده که من....
پرید وسط حرفم: خنگ خدا، منظورم اینه که ببین رو پیشونی من چیزی ننوشته؟
زدم زیر خنده: تا جایی که من می بینم نه!
ناامید خودشو عقب کشید: چرا نوشته! فقط چشم بصیرت می خواد، چیزی که تو نداری....
به طعنه گفتم: لابد من چشم بصیرت ندارم تو هم شانس.
ـ افرین! درست زدی به هدف، همینه که می گی.
سرمو تکیه دادم به دیوار و چشامو بستم: دلم نمی خواد بگم اگه شانس اینه که من دارم کاش مال کس دیگه ای بود.... ولی نه سرنوشت هر کس یه جوره!
بهم نزدیک شد: چی می خواستس بپرسی؟
لبخند زدم: بس که عجولی مهلت نمی دی! رستش روم نمی شه بپرسم.
به آرومی گفت: هر چی دوست داری بپرس، من از هیچ سوال تو تاراحت نمی شم. با خیال راحت هر چی تو دلته بریز بیرون.
انگشتر نقره ام رو تو دست چپم چرخوندم:: یه مدت قبل راجع به پسر داییت یه کم صحبت کردی، واقعیتش فکرمو مشغول کرده، چند وقت پیش که برام گفتی فقط یکی دو جمله به شوحی بود و من فکر کردم همین طوری الکی یه حرفی زدی! اونم فقط برای این که عریضه خالی نباشه! ولی....
انگشتر رو درآوردم: ازهمون شب مهمونی بهرود حسابی تو فکرم...
خندید: حالام از فضولی خوابت نمی بره و تا ته و توی قضیه رو در یاری آرامش نداری...
منم خندیدم: قربون آدم چیز فهم....
نفس عمیقی کشید: سه سال از من بزرگتره ولی کار و فعالیت سنش رو بیشتر نشون می ده. پسر خوبیه، پاک و سالم و سر به راه! زحمکش و مهربون؛ خیلی روستم داره، خیلی! یه ذره بچه بودیم این موضوع رو فهمیدم. تو بازی های کودکانه مون همیشه نقش زن و شوهر رو بازی میکردیم، عروسکای منو می چیدیم. من کاسه بشقاب می آوردم و الکی غذا درست می کردم، یه دقیقه بعد مثلا عصر می شد و مرتضی خسته از کار روزانه می اومد منم براش چایی می آوردم و خلاصه بساطی داشتیم...
لبخند کجی زد: اون زمان عاشق این بودم که زن مرتضی باشم و حالا...
اشک تو چشماش حلقه زد: یه مرتبه یکی از دخترای همسایه با مرتضی بازی می کرد و زنش بود، قشقرقی به پا کردم اون سرش ناپیدا، با ملاقه مسی اسباب بازیم کتکشون زدم، بعد از اون هیچ کس جز من زن مرتضی نبود... البته زمان این بازیها فقط یکی دو سال بود، یه کم که بزرگتر شدیم مادرامون اجازه ندادن با هم بازی کنیم حالا فکر می کنی چند ساله بودیم؟ نهایتش من شش سالم بود و اون وقت مامانم بهم گفت...
ساغر دست به کمرش زد و لحنش رو عوض کرد: دختر گنده خجالت نمی کشی؟ برو یه نگاه تو آینه به خودت بکن... تو دیگه بزرگ شدی زشته بری گوشه حیاط با پسر نامحرم بازی کنی...
شونه های ساغر افتاد: ولی هر چی به آینه نگاه کردم چیزی ندیدم، جز یه دختر بچه شش ساله کوچولو!
بعد از اون از بازی کردن با مرتضی و بقیه پسرا منع شدم، اما شیرینی او روزای پر خاطره هنوز کامم رو خوش طعم می کنه.... هر قدر بزرگتر می شدیم نگاههای مرتضی بهم عوض می شد، روز به روز عشقش بیشتر می شد. اوایل احساس خوبی داشتم، نمی دونم شاید منم با نگاهم به عشقم جواب می دادم....
از این که مورد توجه قرار گرفته بودم خوشحال بودم، اون موقع ها فقط چهارده پونزده سالم بود. همین که حس می کردم یکی هست دوستم داره واسم کافی بود، شبها که می خواستم بخوابم هزار تا رویا می بافتم، رویاهای بلند و دراز و روشن، شاید به بلندای جاده ابریشم....
ساغر چند لحظه سکوت کرد، نگاهش به سقف ثابت بود: اونم تا دوم دبیرستان بیشتر نخوند و رفت دنبال کار، واسه خودش و خونوادش تحصیلات مهم نبود، می گفتن « مرد باید جوهر داشته باشه باید کار کنه و عرق بریزه و پول در بیاره.، هر چی زودتر بهتر» اما من هر چی بزرگتر می شدم عشق و علاقه م به درس بیشتر می شد، فهمیدم که آینده م فقط به درس خوندن بستگی داره، دیدم تشنه تحصیلم... هدفم معلوم شد، ی خواستم برم دانشگاه و تو یکی از بهترین رشته ها ادامه تحصیل بدم، تمرکزم رو گذاشتم روی درس، فقط درس، دیگه عوض شده بودم، دیگه مرتضی برام فقط یه پسر دایی بود، یه پسر داییپ!
آه کشید: ولی احساس او نسبت به من عوض نشد من براش یه دختر عمه ساده نبودم، هنوز نو دوست داشت، دوست داشتن معمولی نه! عاشقم بود... همه ش کار می کرد و پول هاشو رو هم می ذاشت. وقتی همدیگه رو می دیدیم با افتخار از پیشرفت کسب و کارش می گفت... مامانش بهش افتخار می کرد، ورد زبونش این بود: پسرم کاریه، اهل زندگیه، مثل جوونای دیگه دنبال قرتی بازی و عیاشی نیست، فکرآینده اس... آتیه داره، خوش به حال اون که زن پسر من بشه...
ساغر پوزخندی زد: زن دایی از ارادت پسرش به من خبر داشت، می خواست این طوری بهم بفهمونه خیلی از دخترا منتظرن مرتضی بره خواستگاریشون... اون موقع هنوز دبیرستانی بودم، برام مهم نبود زن دایی چی می گه، راستش الانشم مهم نیست... فقط یه چیز آزارم می ده...
سرشو انداخت پایین: اونم نگاهای مشتاق و پر آرزوی مرتضاست.
دستشو گرفتم توو دستم: دوستش داری؟
نا امید سر تکون داد: نمی دونم، نمی دونم.... به هر حال پسر داییمه و با هم بزرگ شدیم.
چند لحظه مکث کرد: دوست دارم خوشبختی اش رو ببینم ولی اون فقط دنبال زندگی با منه، منم که با اون یه دنیا فاصله دارم.
لبخند تلخی زد: زمانی که تموم هم و غم و فکرم درس بود، می دیدمش با حسرت نگام
میکنه، منتظر یه لبخند بود، از همون موقع سعی کردم طوری رفتار کنم که ازم قطع امید کنه، بفهمه به درد هم نمی خوریم. درخت عشقش رو خشک کنه، ولی متاسفانه مرتضی این کار را نکرد.... حتی از موفقیت هام خوشحال می شد.
باورت میشه ترمه؟ موقعی که تو استان مقام اول درسی رو کسب کردم و امیدم برای ورود به دانشگاه چند برابر شد، گفتم این باعث می شه فاصله بین امون زیاد بشه.... وقتی خبر پخش شد همون شب با دایی اومدن خونه مون، یه دست گل بزرگم به مناسبت این موفقیت با خودشون آورده بودن....
مرتضی خیلی خوشحال بود ولی تو چشماش یه غم بزرگ می دیدم، دو حس متضاد داشت هم از موفقیت من راضی بود و هم راضی نبود، می دید این موفقیت ها منو داره به سرعت ازش دور می کنه و مرتضی اینو نمی خواست! البته همیشه واسه زن حق و حقوق و احترام قائله... اما دوست نداره خیلی ام از زنش پایین تر باشه.
ناخواسته گفتم: مگه تو فکر می کنی شخصیت آدم ها به تحصیلاتشونه.
با حالت استفهام آمیزی گفت: نمی دونم، بالاخره درس آدمو عوض می کنه، باعث می شه یه دید تازه به دنیا پیدا کنه.
سر تکون دادم: اینایی که می گی همه اش درسته، تحصیلات خیلی نکات مثبت داره! ولی یه چیزی رو بدون، شخصیت آدمها با هیچ چی عوض نمی شه. خیلی ها هستن موقعیت ادامه تحصیل ندارن ولی از هر راهی که بتونن خودشون رو بالا می کشن، معلومات کسب می کنن و وقتی حرف می زنن کیف می کنی! اصلا همه اینها به کنار... مگه فقط تو جامعه دکتر و مهندس و خلبان می خوایم؟! فقط پشت میز نشین می خوایم؟ نه جونم، جامه به همه مشاغل احتیاج داره، همون قدر که نیاز به یه جراح و متخصص قلب احساس می شه، به کشاورز هم احساس می شه! همون قدر که مهندس لازمه، نونوا، خیاط قابل هم لازمه!
ما باید تخصص داشته باشیم و این تخصص از هر راهی می تونه بدست بیاد، شاید الان یه فوق لیسانس مکانیک نتونه عیب یه ماشین رو پیدا کنه، اما مرتضی یه نگاه به موتور کنه بفهمه دنیا دست میه!
آه کشیدمک متاسفانه جامعه ما داره مدرک گرا می شه همین! بچه ها جون می کنن و چهارسال وقت می ذارن تا برن دانشگاه، اون وقت تو دانشگاه خستگی اون چهارسال رو در می کنن، هدفشون فقط واحد پاس کردنه، درس که تموم شد یه سال دیگ هده خط از درسا یادشون نیست، مگه این که واقعا خواسته باشن درس بخونن، همین بنده و جنابعالی چقدر درس می خونیم؟ در حالی که می دونیم وظیفه مهمی در اینده رو دوشمونه، ولی کی اهمیت می ده؟! هیمن که خانم دندونپزشک بشیمبا دممون گردو می شکنیم.
سرشو به علامت تایید تکون داد: آره نود درصد فقط می خوان مدرک داشته باشن.
پوزخند زدم: جالبه که اکثرا بعد از درس به شغلایی رو می ارن که هیچ تناسبی با مدرک دانشگاهی شون که کم کم چهارسال عمرشونو براش صرف کردن نداره....
- همین طوره....
تو چشمام نگاه کرد: می خوای بگی من از مرتضی سر نیستم؟!
خیلی جدی جواب دادم:ممکنه تعداد کتابایی که خونده باشی از اون بشتر باشه ولی اگه بخوایم فضایل اخلاقی و انسانی رو معیار قرار بدیم می گم نه. تو از مرتضی سرتر نیستی! با این تعاریفی که می می کنی پسر شریف و خوبیه.
آه لرزانی کشید: خیلی آقاست! موقعی که خبر قبولی ام رو شنید برام هدیه گرفت و از صمیم دل تبریک گفت. از وقتی پسرای خوش تیپ و خوش صحبت داشنگاه رو هم دیدم بیشتر از مرتضی فاصله گرفتم. البته مرتضایی که قلبش از همه اونا بزرگتر و پاکتره.
سرزنشش کردم: حالا باز خوبه خودت می دونی.
- چی کار کنم! تو جامه ما رسم اینه که مرد از لحاظ تحصیلات از زن بهتر باشه.
- نه همیشه هم این طوری نیست.... مثل این که محبت و تفاهم و عشق تو زندگی ات حرفی واسه گفتن ندارن.
چشماش پر از اشک شد، حتی دو قطره هم چکید روی بلوزش؛ نه ترمه این طوری نیست، ظاهر آدما به قول تو عوض می شه ولی درون و باطنشون نه! عوض کردن سر و وضع مرتضی با عشقی که به من داره هیچ سخت نیست، من نمی خوام برای اون مشکل به وجود بیاد.
- پس دوستش داری؟
مظلومانه گفت: نمی دونم، نمی دونم.
- تو دوستش داری ساغر، فقط تو لایه های ذهنت جا سازیش کردی، همین! تو صداقت و عشق و مهربانی اونو دوست داری، به نظرت آدم خوبیه، شریف و پاک! اما شوهر مناسبی نیست! البته واسه تو، خانم دندونپزشک.
- با حرص گفت: چی می شد اونم درسشو می خوند؟
- - یادمه دفعه پیش گفتی داره درس می خونه که دیپلم بگیره.
- اره همین طوره!
- بخاطر تو می خواد دیپلم بگیره.... شاید اگه همین روال رو طی کنه دانشگاه هم بره. ولی یادت باشه دانشگاه فقط معلوماتشو اضافه می کنه، شخصیت اش همونه!
با عصبانیت گفتم: چرا راه دور بریم؟ مگه این پسره عوضی خسرو نیست، مگه قرار نیست چند سال دیگه اسم مقدس پزشک رو یدک بکشه؟! به نظر من به درد پادویی ام نمی خوره، چه برسه به درس خوندن. تو ازش یه برخورد شایسته دیدی>
اون دندونپزشکه و مرتضی مکانیک... کدومشون بهترن؟
نفس اروم و بلندی کشیدم: البته هر کس جای خودشه، هر قدرم تو بگی و من بشنوم نمی تونم احساست رو درک کنم، تو خودت باید تصمیم بگیری، خودت!
- دلم براش می سوزه، دوست ندارم در مقابلم کم بیاره!؟
- چرا؟! فقط به خاطر اینکه چهارتا کتاب خوندی؟ انسانیت رو نمی شه بین این دسترالعمل ها و فرمولها پیدا کرد، پاکی و نجابت رو نمی شه یاد داد.... اینا چیزاییه که آدما تو چند سال اول زندگی کسب می کنن. الان موقعیه که معیارامونو عوض کنیم، صادق باشیم، مهمتر از همه با خودمون....
آروم گفت: مرتضی پسر خیلی خوبیه، هر کی باهاش ازدواج کنه خوشبخت می شه.
با دست بهش اشاره کردم: مشکل تویی، تو از دست های سیاه اون خجالت می کشی، دوست داری شوهرت اتو کشیده و کراوات زده پشت میز بشینه... بابا جون هر شغلی واسه خودش حسن و عیب داره... اصلا همین دندونپزشکی، شاید یه روزی مریضی داشته باشی که از بوی بد دهنش حالت بد بشه ولی مجبوری اون بو رو تحمل کنی و دندون بیمارت رو درست کنی، تو حق نداری به صرف بوی بد دهنش که چه بسا از عفونت دندونش باشه، از مداواش شونه خالی کنی، چون وظیفه اته... هر کاری اینطوریه! تو مرتضی رو دوست داری ولی نمی خوای بین در و همسایه و دوست و اشنا بگی که شوهرم مکانیکه... اگر مکانیک قابلی باشه چه اشکالی داره؟ هر شغلی به خبره و استاد نیاز داره...
آرومتر اضافه کردم: تو عذاب وجدان داری و می ترسی! با تکلیفت رو با خودت و دلت یه سره کنی و بعدشم با اون پسر بیچاره!
هر دو سکوت کردیم، ساغر بعد از چند دقیقه گفت: باید در موردش فکر کنم... می ترسم دلش بشکنه و اهش دامن منو بگیره!
ابروهامو بالا بردم و گفتم: نه دیگه نشد؛ تو نباید به خاطر این مسئله قبول کنی باهاش عروسی کنی... بعد یه مدت همه چی حل می شه، تو فقط باید به دل خودت رجوع کنی باید ببینی چقدر دوستش داری، اگه باهاش ازدواج کنی چی به دست میاری، چی از دست می دی؟ ببینی کسی پیدا می شه عاشقانه تر و صادقانه تر دوستت داشته باشه؟ این طوری از صمیم دل خواستار پیشرفت و موفقت تو باشه؟! اصلا کسی هست که این طوری از زیر و بم وجود و شخصیتش رو بشناسی؟ با ایمان و خدا ترس باشه؟ اینا مهمه.... شخصیت و وجودش باید برات مهم باشه، نه این که از آهش بترسی. تو باید اونو به خاطر خودت دوست باشی. همون طور که اون تو رو به خاطر خودت دوست داره، از روزی که چشم باز کرده تو رو دوست داره... به خاطر این بهت علاقه نداره که دو روز خانم دکتر میشی... اون فقط برای اینکه زودتر به یه جایی برسه بتونه زندگی جمع کنه درسشو ول کرد و رفت چسبید به کار، طفلک حالا هم به خاطر تو می خواد درس بخونه. خدا رو چه دیدی شایدم رفت دانشگاه، این ادمی که تو تعریفش می کنی به خاطرت تا قله قاف می ره.
ساغر روی زمین دراز کشید: حق با توئه! همش واقعیته!
گلومو صاف کردم: معلومه که واقعیته، مگه شکم داری؟
- به نظر تو حرف زدن و برخورد یه ادم تحصیلکرده با یه کارگر ساده فرق نمی کنه؟
- البته که فرق می کنه، خوب هر چی ادم مطالعه کنه و با آدمای فرهنگی تر معاشرت داشته باشه، قشنگ تر حرف می زنه.... منتها تموم این اتفاقات تو دانشگاه نمی افته، دانشگاه فقط یه محیط فرهنگیه که تاثیر مثبت داره ولی کارخونه ادم سازی نیست، هر کسی ادم حساب نمی شه، اینو مطمئن باش.
با دست زدم به شونه اش: خسرو رو ببین. از روز اولی که اومده دانشگاه چقدر فرق کرده؟ یه سر سوزن تاثیر مثبت داشته؟ حرف زدنش که بماند... لباس پوشیدنش رو هم که دیدی، جلف و سبک و گاهی ام زننده...
شونه بالا انداختم: می بینی که اصلا هم درس نمی خونه... پس دانشگاه حاصلی براش نداشته، جای این ادم تو دانشگاه نیست. من نمی دونم چطوری گذرش افتاده؟! حالا در نظر بگیر مرتضی ادامه تحصیل می داد، قطعی بدون که موفقیت هاش چند برابر بود، منتهی قسمت نبود دیگه....
هیچ کس مثل خودت نمی تونه نتیجه گیری کنه.... تو خودت باید با خودت کنار بیای... خودت!
ساغر نشست: کاش مکانیک نبود، کاش!
- یعنی شغل ابرومندی نداشت؟
- منظورم این نیست، کاش درسشو ول می کرد، کاش اون موقع مامان و باباش...............

مانعش می شدن و از فایده های درس می گفتن....
با لبخند گفتمک ولی یه مکانیم خبره از یه دندونپزشک ناشی بیشتر به در جامه می خوره، اینو که قبول داری؟
ساغر از از جا بلند شد: باید باهاش صحبت کنم، اینو مطمئنم که تو دنیا هیچ کس جز مامان منو اندازه مرتضی دوست نداره.
منم بلند شدم: خیلیی حرف زدم، نمی دونم درست یا غلط ولی تصمیم باتوئه. فقط خودت!
- منم غلط و درستی اشو نمی دونم. فقط می دونم سبک شدمف مرسی ترمه! مدتها بود این قدر راحت در مورد مرتضی حرف نزده بودم، همیشه می خواستم وانمود کنم اون نیست.... و لی حالا می بینم که هست... حتی با دستای سیاه و لباس روغنی!
صورتمو بوسید: شبت بخیر ترمه!

فصل 30

حالم خوش نبود، همین طور عرق می ریختم. از شانس بد، درست ده دقیقه قبل از امتحان باید خسرو را ببینم که سرشو برام می جنبونه، تکون سرش هزار تا معنی می تونه داشته باشه. پنج دقیقه ورقه سوالای امتحان روبروم بود و من گیج و منگ فقط نگاهش می کردم، انگار نه انگار که امتحان پایان ترمه! گرمای ها مزید بر علت بود، نمی دانم کولر جون نداشت سالن رو خنک کنه یا من زیادی داغ بودم!
وضعم طوری بود که توجه استادمو جلب کرد، با همون لحن پدرانه و مقتدرش پرسید: مشکلی داری دخترم؟
سرمو تکون دادم که یعنی آره، اما وقتی دهن باز کردم کلمه نه ازش بیرون اومد. استاد متوجه حالم شد: مثل اینکه حالت مساعد نیست.
یکی از مراقب های خانم رو صدا زد: دخترم رو ببرین اتاق اساتید، بعداً ازش امتحان می گیرم.
مراقب پذیرفت و کمکم کرد، اون جا یه لیوان شربت خنک به خوردم دادن، هوای خنک و مطبوع اتاق حالمو بهتر کرد، رو به مراقب گفتم: می تونم امتحان بدم.
با تردید پرسید: مطمئنی؟
- اره بهترم، دوست ندارم این درس رو بیفتم یا نمره کم بیارم.
دوباره برگشتیم سالن و من سرجام نشستم، سوالها راحت بود، مثل اب خوردن، به قول شاداب بس که خر خونی کرده بودم مطالب جزوه و کتاب رو حفظ بودم. فقط وقتم کافی نبود، از خدا یاری خواستم و شروع کردم، نصف سوالها رو که جواب دادم بچه ا شروع کردن به دادن برگه های امتحانی، به خودم اومدم: وای پس دیگه دقت ندارم.
از شدن اضطراب داشتم یه سوال رو جا می انداختم که استادم نزدیکم شد: عجبه نکن دخترم تو وقت داری... همه ام برن تو می تونی با خیال راحت سوالا رو جواب بدی.
نفس آسوده ای کشیدم و مشغول شدم.
وقتی رفتم حیاط دانشکده ساغر و شاداب منتظر و نگرانم بودند، ساغر دور بود و اصلا متوجه نشده بود، ولی شاداب دیده بود که جلسه امتحان را ترک کردم و حسابی هول کرده بود. فکر کرده بود ازم تقلب گرفتن، بعداً طاقت نایورد و جریان رو پرسید. بعد از امتحانم ساغر فهمیده بود و حالا هر دوشون مضطرب بودند.
خیالشون که راحت شد از دانشکده رفتیم بیرون، پارسا چند متر جلوتر توی ماشین منتظرم بود، هرچقدر به بچه ها اصرار کردنم نیومدن و من به تنهایی رفتم طرف ماشین.
پارسا طبق معمول با دیدن من پیاده شد و در رو برام باز کرد، خندیدم: منو لوس می کنی.
- یه ذره اش ایرادی نداره.
راه افتادیم، اینه رو تنظیم کرد: امتحان چطور بود؟ خیلی دیر کردی!
همه چی رو براش گفتم، نگران شد: از این پسره برای خودت هیولا درست کردی.
- مگه نیست؟ بعد از اون بلایی که سر تو آورد فهمیدم هر کاری می کنه.
- اون قدرام کلهخراب و احمق نیست که تو دانشکده و مقابل چشم یه عالم دانشجو به تو آسیب برسونه. اون اتفاق تو یه ظهر خلوت و کوچه کم رفت و آمد افتاد... به هر حال نباید این قدر ازش بترسی، این طوری اذیت می شی.
پرسیدم: امتحان تو چطور بود؟
- خوب بود، بعدش رفتم خونه و یه دوش گرفتم و یه فیلم دیدم و حاضر شدم و اومدم دنبال شما.
با شرمندگی گفتم: حسابی افتادی تو دردسر!
- شروع نکن ترمه، کاری نمی کنم.... قراریه که از اول با هم گذاشتیم.
یه چیزی تو دلم فشرده شد، جمله اش ناراحتم کرد! از نظر اونهمه اینا یه قراره، قراری که مدت داره و بالاخره تموم می شه و من دوست نداشتم این طوری بشه« هر قدر بیشتر طول بکشه علاقه ام بهش بیشتر می شه، اگه دیگه نبینمش مریض می شم.»
صداش منو از افکار خارج کرد: کجا بریم؟
ناخواسته لحن صدام سرد بود: لطفا منو برسون خونه عمو!
تعجب کرد: خیلی عجله داری؟
- پس فردا یه امتحان مهم دارم.
ناراحت شد: باشه.
حق داشت، رفتارم باهاش خوب نبود، درست رفتار یه مسافر با راننده. بنده خدا این همه راه رو کوبیده بود فقط به خاطر این که بیاد دنبالم و اون وقت من این طوری...
سر خود داد کشیدم: خوب چی کار کنم؟ وقتی به اینده این رابطه امیدی نیست چرا باید این وطری ادامه پیدا کنه... خبر مرگت تو هم زودتر یه فکری یکن، اصلا چطوره ازش بخوای دیگه دنبالت نیاد، این وطری بهتره، هر قدر کمتر ببینی اش دلت کمتر بهونه اشو می گیره.
تا دم خونه عمو حرفی بین امون رد و بدل نشد، پیاده که شدم. سرمو بردم داخل ماشین: مرسی پارسا، ولی من اینطوری معذب و ناراحتم. دوست ندارم به خاطر من از درس و کار و زندگی بیفتی، بالاخره خودت هزار جور گرفتاری و مشکل داری و درست نیست درگیر دردسرای من بشی. مشکل بهرود که به خاطرش این بازی شروع شده بود تقریبا حل شده. مشکل خسر هم از قبل بوده و معلوم نیست کی فیصله پیدا کنه، پس درست نیست به خاطر این جریان تو هم اسیر بشی! چه بسا بعد از خسرو، یه مشکل دیگه واسم پیش بیا
برچسب ها: رمـــــــان خــانــه | ROMAN KHANEH - رمان عشق توت فرنگی نیست , ღ عاشقان رمان ღ - رمان عشق توت فرنگی نیست , رمان عشق توت فرنگی نیست - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , فقط رمان - رمان عشق توت فرنگی نیست(10) پایان , رمان ایرانی - عشق توت فرنگی نیست - رمانهای فارسی و لاتین - بلاگ ... , رمان «عشق توت فرنگي نيست - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان , رمان عشق توت فرنگي نيست , رمان عشق توت فرنگی نیست - ·٠• دهــکده رمــان هاے ایــرانے •٠· ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/09/20 تاریخ
کد :22679

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا