تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
عشق توت فرنگی نیست16


قرار بود یکی از دوستای قدیمی سودی جون بیاد خونه امون، آدم وقت شناس و دقیقی بود، به موقع اومد و به موقع رفت! منم به خودم رسیده بودم، یه بلوز صورتی روشن با دامن ارغوانی که حاشیش با رنگ صورتی گلدوزی شده بود به تن داشتم، یه جفت صندل بندی صورتی که سوقات شاداب از کیش بود، به پا.

موهامم بعد از حمام خشک نکرده و اجازه داده بودم فرهاش به همون حالت خشک بشه و اونهارو آزاد و رها روی شونه ولو کرده بودم.... برخلاف همیشه آرایش ملایم و کمرنگی داشتم که به قول ترنج زیبایی های نهفته ام رو چند برابر آشکار کرده بود!!


دوست قدیمی بعد از این که حسابی سرتا پای منو برانداز کرد، شروع به تعریف از خواهرزاده فرنگ رفتش کرد، هی از محاسنات آقا گفت، از تحصیلات بالا، ادب و اصالت، فرنگ و شخصیت، اخلاق نیک، وضع مالی توپ، خوش لباسی، خوش قد و بالایی! خلاصه هر چیز خوب تو عالم بود همه جمع شده بود تو وجود خواهر زاده دوست قدیمی.


در نهایت پس از کلی تعریف و تمجید از جناب خواهر زاده، ایشون اجازه خواستن بیان خواستگاری. هی میخواستم بپرسم:
- از اول همچین نیتی داشتین یا الان تصمیم گرفتین؟
ولی زبونم نچرخید. سودی جون تونست دوستش رو راضی کنه بعدا زنگ بزنه و خبر بگیره بیان یا نیان.


البته بعد از رفتن ایشون، بنده اعلام کردم جناب آقای خواهر زاده محترم حق ندارن پا تو خونه بذارن. چون اولا من از فرنگ رفته ها هیچ دل خوشی ندارم، ثانیا میخوام درس بخونم ثالثا دل و دماغ درست و حسابی ندارم والا حسابی سرکارشون میذاشتم و یه تفریحی میکردیم.


سودی جون اعتراف کرد که خیلی بدذاتم و در ضمن اشاره کرد که دختر گنده شدم و وقتشه جدی باشم و هر چیزی رو بازیچه قرار ندم.


بعدم رفتم اتاقم، مقابل آینه قدی یه چرخی زدم، لبخندی از سر رضایت نقش بست رو لبام:
- رنگ صورتی هم بهم میاد، چقدر ناز شدم.


یه چرخ دیگه زدم و از یه زاویه دیگه به خودم نگاه کردم:
- هوم! حالا که غریبه نیست. منم و این تصویر... خوشگلم ها!


خوشگل، خوش اندام... حرف ندارم.


از خودخواهی خودم خندم گرفت:
- خود ستایی بسه.


خدا رو شکر کردم که منو از مواهب خودش بی بهره نذاشته:
- خدایا از خوشبختی که بهم دادی سپاسگذارم، از این که مخلوق به این زیبایی خلق کردی متشکرم... منو ببخش که این قدر از خودم خوشم میاد.... خدایا شکرت.


دلم نیومد لباس عوض کنم، به شکم روی تخت دراز کشیدم و شروع به خوندن مجله کردم. سالها بود که مجله های خانوادگی رو دنبال میکردم، جسابی غرق یه مطلب بودم که در زدن، به خیال این که سودی جون یا ترنج گفتم:
- بیاین تو!


چند ثانیه بعد در باز شد و بعد بسته! به پشت سرم نگاه نکردم، چند لحظه ای به سکوت گذشت و از کسی که وارد شده بود صدایی در نیومد، حتما ترنج بود و میخواست اذیتم کنه:
- چی کار داری ترنج؟ بگو و برو...


بازم صداش در نیومد، مجله رو ورق زدم:
- میبینی که دارم مجله میخونم.... اگه چیزی لازم داری بردار...


عجیب بود که اینقدر ساکت و بیصدا و صبود شده، با حرکتی ناگهانی نشستم روی تخت و روم رو برگردوندم، دهنم از شدت بهت باز موند! مات و گیج بودم.... صحنه مقابلم مافوق تصور بود، چند بار چشمامو باز و بسته کردم تا مطمئن بشم بیدارم و قدر مسلماین که بیدار بودم، بیدار بیدار!


پارسا مقابلم ایستاده بود، با پیراهن آستین کوتاه بژ و شلوار و کراوات شکلاتی... آراسته و مرتب! لبخند همیشگیش روی لب بود! یه شاخه گل سرخ، زیباترین گل سرخی که دیده بودم به دست داشت، اونقدر غافلگیر شده بودم که سلام نکردم. به معنای واقعی دهنم قفل شده بود.


چند دقیقه گیج و مات نگاهش میکردم، به نظرم تندیس میرسید. یه تندیس دوست داشتنی! انگار فهمید قصد ندارم حرف بزنم، آروم سلام کرد. اما جوابی نشنید. به اطراف اشاره کرد:
- اتاقت خیلی قشنگه! خیلی با سلیقه ای.


اومد نزدیک و دستش رو دراز کرد طرفم، منتظر بود شاخه گل رو ازش بگیرم ولی من تو دنیا نبودم. چند لحظه که گذشت، مهربون گفت:
- دستم خشک شد، نمیخوای گل رو بگیری؟
مثل یه آدم آهنی دست دراز کردم و گل رو گرفتم، بالاخره لب از لب باز کردم:
- تو....تو اینجا چی کار میکنی؟!


صدام به قدری آروم بود که اگر سکوت مطلق حاکم نبود، نمیشنید.


روی صندلی میز توالت نشست، پا روی پا انداخت:
- هیچی فقط اومدم تو رو ببینم.


باورم نمیشد یعنی این همه راه کوبیده و اومده که منو ببینه؟! صداش گوشمو نوازش مرد:
- دلم برات خیلی تنگ شده بود، این مدت هم خیلی طاقت آوردم که ندیدمت.حرفاش منو به آسمون برد، یعنی دوستم داشت؟!

از جا بلند شد و اومد کنارم روی لبه تخت نشست:
- خیلی منتظر تلفنت بودم، چرا بهم زنگ نزدی؟ همین رو میخواستی؟! دلت میخواست این همه راه رو بیام؟!

تو چشمام خیره شد:
- دوستت دارم ترمه! تو این مدت که ندیدمت متوجه شدم که بدون تو نمیتونم زندگی کنم، بی انصاف چجوری دلت اومد باهام تماس نگیری؟!
- دلم نمیخواست باعث شم مسیر زندگیت عوض شه، دوست داشتم خودت راهتو انتخاب کنی، خودت منو بخوای.

انگشت گذاشت روی لبم:
- هیس!لبهام به خنده پر کرشمه ای باز شد، ادامه داد:
- وقتی اینطوری میخندی، خوشگل و خواستنی میشی عزیزم...

بعد از یه لحظه مکث پرسید:
- با من ازدواج میکنی؟!داشتم بال در می آوردم، خندیدم و پلک هامو روی هم گذاشتم، اخم کرد، اخمی ساختگی و شیرین:
- جواب بده.

دوباره خندیدم، اخماش بیشتر رفت تو هم:
- خنده که نشد جواب... حرف بزن.شیطنتم گل کرد، سرمو انداختم بالا که یعنی نه... خودشو پس کشید و رنگ صورتش رفت، از حالتش بیشتر خندم گرفت اما نمیخواشتم اذیتش کنم، میون همون خنده ها گفتم:
- آره...بعد گفتم:
- بپرس زنم میشی؟ عروس خوشگلم میشی؟
ضربه ملایم و دوستانه ای به گونه ام زد:
- ترسیدم....

همون طور نشسته روی تخت بالا و پایین پریدم:
- بپرس دیگه.

لبخند زد، چشماش شفاف و درخشان بود، نگاهش زلال و صاف! با گردن کج مظلومانه پرسید:

زنم میشی؟ وصله این تنم میشی؟
گفتم:
- باید فکر کنم....

وا رفت:
- خیلی بدجنسی ترمه... من از فرودگاه یه سره اومدم اینجا و اون وقت تو...

دلم نیومد اذیتش کنم، لبخند زدم:
- آره زنت میشم، مونس و همدمت میشم.... همسر با وفات میشم.

با مهربونی گفت:
- خوشحالم.

دست کرد توی جیب شلوارش و جعبه مخمل سورمه ای رنگی آورد بیرون، درش رو باز کرد، یه انگشتر با نگین مروارید که دور تا دورش رو برلیان های درخشان محاصره کرده بودن، خودش رو به رخم کشوند، پارسا انگشتر رو درآورد، دست چپ منو گرفت و اونو دستم کرد:
- خیلی خوشحالم ترمه! خیلی دوستت دارم.

صادقانه گفتم:
- ممنونم که اومدی، دلم برات پر میکشید.
- دروغ نگو دختر بد، برای همین بهم تلفن نزدی؟
- شروع آشنایی ما غیر متعارف بود.... دلم میخواست واقعا منو بشناسی و به خاطر وجود خودم، نه به خاطر درخواستم دوستم داشته باشی.پارسا اعتراف کرد:
- قبل از تموم این حرفا دوستت داشتم ترمه. همون روزی که به خاطرت با اون پسر دهن به دهن گذاشتم، دلم پیشت گیر کرد.... بعدشم اون جریانات پیش اومد و من از خدا خواسته شدم نامزد صوری تو... الان خیلی خوشحالم که واقعا قراره نامزدت باشم.یه دفعه سوالی به زهنم رسید:
- آدرس این جا رو چه جوری پیدا کردی؟
دستی به موهای خوشحالتش کشید:
- اول بلیت هواپیما گرفتم و بعد زنگ زدم بهنوش و آدرس گرفتم...
- پس چرا چیزی نگفت؟
ابروهاشو بالا انداخت:
- خوب معلومه عزیزم، برای این که من ازش خواستم، سرزده بهتر بود، باورت نمیشه بگم وقتی منو دیده بودی چه قیافه ای داشتی...انگار روح دیده بودی.
- بدجنس نشو پارسا.
- حالا بیا بریم عروس خانوم که پدر و مادر شما منتظرن.
تو ذهنم یه علامت سوال گنده نقش بست:
- باهاشون حرف زدی؟
- اختیار دارین استاد، پس فکر کردین با اجازه کی اینجام...
از اول بگو جون به سرم نکن.
دستشو زد یه کمرش:من از زنی که به وهرش دستور بده خوشم نمیادها!گفته باشم
-ادا در نیار که بهت نمی اد با این حرفها هم سازگار نیستم.
-با لقای مهرتاش همزمان رسیدم منو که دیدن تعجب کردن براشون توضیح دادم که بدون ترمه یه لحظه هم نمی تونم زندگی کنم و ازشون خواستم منو به عنوان داماد خانواده قبول کنن ایشونم تعارفم کدن داخل وقتی وارد شدم هر چی چشم چرخوندم تو رو ندیدم چند دقیقه با والدینت صحبت کردم همه چیز رو واگذار کردن به تو البته سراغ مامان بابای منم گرفتن.
-توضیح دادم که منتظر تلفن من هستن تا با اولین پرواز خودشون و برسونن
به چشمام نگاه کرد:می خواستم خیالم از بابت تو راحت بشه می ترسیدم اشتباه کرده باشم و این علاقه یه جانبه باشه
با لبخندی خیالش رو راحت کردم دستمو کشید:بریم بیرون.
پا شدم:خجالت می کشم.
واقعا شرم داشتم اون مرتبه که بابا و سودی جون با پارسا روبرو شدن این قدر خجالت نکشیدم که امروز.
پارسا خندید:از کی تا حالا؟
با حاضر جوابی گفتم:یه بیست ثانیه ای میشه.
هر دو رفتیم بیرون کمی از هم فاصله گرفتیم بابا و سودی جون نگاه پر از سوالشون رو دوخته بودن به ما.
سرمو و پایین انداختم و با خجالت رفتم کنار سودی جون نشستم با یه نگاه به صورت من گفت:مبارک باشه عزیزم..
پارسا روی مبل کنار بابا جا گرفت نگام به سبد گل شیک و قشنگی که روی پیشخون اشپزخونه بود افتاد یه سبد پر از گل کاملیا خیلی جذاب بود پارسا رو به بابا گفت:با اجازه شما یه تلفن به خونه بزنم
شماره گرفت و اروم و شمرده ازشون خواستخودشون رو برسونن پس از چایی و صرف میوه پارسا بلند شد که بره:با اجازتون مرخص میشم.
دلم هری ریخت پایین نمی خواستم بره دوست داشتم روبروم بشینه و نگاش کنم و صداش رو بشنوم خیلی زود به ارزوم رسیدم بابا صمیمانه گفت:کجا پسرم؟شام بمون یه چیزی دور هم میخوریم
پارسا نگاه پر از سوالش رو بهم دوخت :زحمت نمی دم.
لبخند زدم که بمون بابام گفت:نه پسرم چه زحمتی؟تازه هنوز با پسرم تورنگ و خانومش و دخترش ترنج اشنا نشدی.
بعد از یه مکث کوتاه ادامه داد:البته عروسمو قبلا دیدی تو دانشگاه خودتونه شلداب رو میگم.
پاسا مطیعانه و مودبانه نشست:بله افتخار اشنایی با ایشون رو دارم.
و چه شبی بود اون شب تورنگ و شاداب که بیرون بودن به اتفاق ترنج که از کلاس برش داشته بودن وارد خونه شدن قیافه شاداب که دیدنی بود وقتی بابا پارسا رو معرفی کرد قیافه تورنگ و ترنج از قیافه شاداب بدتر شد ولی برخلاف تصورم تورنگ خیلی گرم و با محبت رفتار کرد پارسا مهره مار داشت.
شام و رو تو محیطی شاد و صمیمی خوردیم و بعد تورنگ پارسا رو تا یه هتل رسوند و برگشت منو که دید با مهربونی گفت:ترمه کوچولو می خواد عروس شه؟
لپام گل انداخت.تورنگ گفت:پسر خوبیه خوشبخت بشی.
شاداب دستشو حلقه کرد دور بازوم:صد درصد ترمه لایق خوشبختیه.صورتشو بوسیدم همه را ضی بودن بابا احساس خوبی داشت از اینکه این ماجرا سرانجام خوبی پیدا کرده خیالش راحت بود اون شب نفس راحتی کشید چون از ابروی خودش خیلی می ترسید.پدر و مادر پارسا قرار بود زود بیان برای شام فردا شب وعده گرفتیم اون شب تا صبح خواب به چشمم نرفت
همه چی خیلی قشنگ وابرومندانه برگزار شد مادر پارسا منو بغل کرد و قربون صدقه ام رفت و پدرش مهربون و صمیمی بود دو خانواده همدیگه رو خیلی پسندیدند...
سودی جون همون شب زنگ زد یه تارخ و اجازه خواست تو همون جلسه به دلیل دوری راه بدون حضورش شرایط رو تعیین کنن و تارخ هم با خوشرویی قبول کرد روی ابرا پرواز می کردم پدر پارسا مهر منو تعیینکرد:اپارتکانی که برای پارسا تو ولنجک در نظر گرفتم به نام یه دونه عروسم میکنم صد و هفتاد و پنج متره و تا شش ماه دیگه تموم میشه ازم سال تولدمو پرسید و گفت:به همین تعدادم سکه البته یه سفر حج و اینه و شعمدان و قران کریم که برکت هر زندگی از اونه.مادر پارسا یه قواره پارچه مجلسی بهم هدیه کرد و گردن بندی با اویز مرواید مثل همون گدنبندی که پارسا بهم داده بود انداخت گردنم صورتم رو بوسید:فدات شم عزیزم نمی دونستم پارسا انقدر خوش سلیقه اس.دلم از خوشی قنج رفت بااین حال گفتم:شما این قدر خوش سلیقه تربیتش کردین.
مامان پارسا که خیلی سرحال و با نشاط بود غش کرد از خنده و دوباره صورتمو بوسید وقتی میخندید انگار پارسا می خندید لب و دهن و چشماش مثل مامانش بودحالت موها و بینی و ابروهاش به پدرش رفته بود ترکیبی از هر دو مثل هر دو دوست داشتنی و من چقدر عاشقش بودم.مادرش قد بلند و ظریف و خوش لباس بود خیلی هم قشنگ حرف میزد و من از همون نگاه اول ازش خوشم اومد پدرش مبادی اداب و خوش صحبت و اتو کشیده بود و خیلی زود جای خودشو توی دل من و خانواده ام باز کرد.نگام که به نگاه پر محبت پارسا می افتاد لبخند می زدم لحظه لحظه اونش رو به خاطر سپردم شبی شیرین و به یاد ماندنی همسایه معتقد و با خدایی داشتیم که ازش خواهش کردیم همون شب صیغه محرمیت رو بین منو پارسا جاری کنه و همون لحظه فکر کردم علاقه ام به پارسا چندین برابر شد اخر شب خانواده انصاری به هتل برگشتن اون شب تا صبح من تو التهاب و اضطرابی شیرین دست و پا می زدم.
شاداب اون شب کنارم موند و تا جایی که از دستش بر می اومد اذیتم کرد با خنده می گفت:به این ترمه نزدیک نشین که خیلی گرون قیمته...
بعد با دقت نگام می کرد و می گفت:اخه تو پنجاه کیلویی این قدر می ارزی؟
اروم طوری که فقط هر دو بشنویم اضافه کرد:اونم با این اخلاق سگی اگه پارسا یفهمه و یه مرتبه از اون مدلای شعبون بی مخ نشونش بدی میره و پشت سرش رو هم نپاه نمی کنه.
اخر از همه منو می بوسید و بغل می کرد:دیدی گفتم دوستت داره؟دیدی؟ وای ترمه خیلی خوشحالم.
از ته دل می گفت چشماش برق محبتی خواهرانه و شیرین داشت.
ترنج از همون لحظه واسه اتاق و وسالم نقشه می کشید خیالش رو راحت کردم که حق نداره بره سر وقت لوازم من حالا کو تا عروسی؟تا نزدیک صبح با شاداب صحبت کردیم و از گذشته و اینده گفتیم اینده ای شیرین که پیش رومون بود نتونستم خیلی بخوابم چون قرار بود با پارسا بریم بیرون.راس ساعت ده صبح دوش گرفته و مرتب روی مبل منتظر صدای شنیدن زنگ بودم یه مانتوی خاکستری با جین همون رنگی تنم کرده بودم یه شال شیری م انداخته بودم روی سرم.یه محضاینکه صدای در اومد از جا پریدم خداحافظی کردم.
پارسا با یه شاخه گل رز جلوی در منتظرم بود همین طور با یه لبخند شیرین با مهربونی سلام کرد:سلام به قشنگترین دختر روی زمین
شاخه گل رو از دستش گرفتم:سلامبه چاپلوس ترین پسر روی زمین
خندید:از جواب هیچ کم نمی اری ها
گل را بوییدم:حالا اولشهکجاشو دیدی؟
دستمو گرفت:حاضر جوابی هاتم شیرینه
چند قدم تو امتداد خیابون را ه رفتیم پرسید:کجا بریم؟
چشمامو بستم:بریم شاه چراغ زیارت اونجا به هم قول بدیم همدیگه رو خوشبخت کنیم و تو هر شرایطی کنار هم باشیم...
-هیچ انتظاری هم جز این نیست ما تا اخرین لحظه عمر باید کنار هم باشیم...
-کنار هم بودن خیلی مهم نیست باید عاشق هم باشیم دیوونه ی هم باشیم واسه هم تب کنیم.
خندیدم:زیادی رمانتیکم نه؟
سرشو به علامت نفی بالا برد:نه یه زندگی شیرین و جذاب بایدم این طوری باشه
پرسیدم:اوبین بارته می خوای بری شاه چراغ؟
-اره اصلا اولین بارمه که شیرازمیام
اه کشیدم:پس هر ارزویی داری بگو هر حاجتی تو دلته به زبون بیار تو مهمون اه چراغی و حتما حلجتت روا میشه.
-حتما
از فضای روحانی و وعطر شاه چراغ بهره گرفتیم با خلوص نیت دعا کردم برای همه.برای تمومکسانی که تو دلشون غم دارن برای حل مشکلات تموم ادما و برای خوشبخت شدن همه جوونها.
با هم رفتیم بازار وکیل و گشتی زدیم و برگشتیم خونه ، آخه برای نهار مامان و بابای پارسام قرار بود بیان و همه منتظر ما بودن .
اون روز غذا رو که خوردیم صحبت به مراسم و جشن کشیده شد . قرار شد یک ماه بعد مجلس عقد تو شیراز برگزار بشه ، درست بعد از انتخاب واحد من و قبل از شروع کلاس ها .... پدر و مادر پارسا اصرار داشتن دوران عقد کوتاه باشه ولی من وخونواده ام قبول نکردیم ، به هر حال درسای من سخت و سنگین بود و خیلی با مسئولیت و بار زندگی جور در نمی اومد ، در ضمن من که هنوز سنی نداشتم و بالاخره توافق شد عروسی بعد از تموم شدن درس من باشه یا حداقل یه ترم قبل از فارغ التحصیلی من !
**34**
آرایشگر آخرین نگاه رو بهم انداخت و اجازه داد بلندشم و خودمو تو آینه ببینم ، بهش سفارش کرده بودم زیاد رنگی ام نکنه . از خودم خوشم اومد ، آرایش ملایم و ساده ای داشتم ، صورتم ملیح و دوست داشتنی شده بود . آرایش گر موهام رو به صورت باز درست کرده و با شکوفه های ریز تزئین کرده بود ، پیراهنم فیروزه ای خیلی روشن بود اون قدر که به سفیدی میزد !
خانوم آرایشگر گفت : تو عروس بشی چی میشی ؟! با یه ذره آرایش این قدر ناز شدی ، وای به حال عروسیت ! برم اسفند دود کنم که چشمام یه کم شوره !
خنده م گرفت . وقتی فضا با بوی اسفند پر شد ، زنگ درو زدن ، میدونستم پارساست چون قرار بود راس ساعت سه و نیم اون جا باشه .
با عجله از پله ها اومد بالا ، منو که دید برگشت : فکر کنم عوضی اومدم .
خندیدم : لوس نشو !
نزدیکم شد و گونه امو بوسید : فرشته من ، حوری من !
حلقه گل رو انداخت دور مچ دستم : پس اون فرهای دوست داشتنی موهات کجا رفت ؟!
دستمو حلقه کردم تو بازوش : برمی گردن غصه نخور !
شنلی که همراهش بود انداخت روی سرم و مرتب کرد ،از پله ها پایین رفتیم ، تموم مدت فیلمبردار همراهمون بود . سوار ماشین پر از گل شدیم و رفتیم آتلیه . چند تایی عکس با مدلها و ژستهای مختلف گرفتیم که سر هر کدوم من چند دقیقه می خندیدم . بعضی از ژستها علاوه بر جالب بودن ، خنده دار بود .
در نهایت رفتیم خونه ما و نشستیم مقابل آینه بخت تمام نقره و دیگران مشغول قند سابیدن روی سر ما شدن و بالاخره در اون لحظه باشکوه و مقدس هر دو بله گفتیم ، اون وقت گل و نقل و سکه بود که می بارید ، همه کل می کشیدن و شادی می کردن !
تو این میون قلب جوون و عاشق من از همه خوشحال تر بود .
سفره عقدم در نهایت سلیقه و دقت تزیین شده بود ، زیبا و خوشرنگ و چشم گیر ! همه چی مثل خواب و خیال و رویا بود ، هدیه هایی که می دادن ، تبریکات شیرین و صمیمانه و از همه مهمتر حرفای نفس گیر پارسا که تو گوشم زمزمه میکرد ، اون شب شاعر شده بود و هر لحظه در وصف من یه چیزی می گفت . چقدر این مرد جذاب و قد بلند و خوش تیپ رو دوست داشتم .
یه لحظه م از هم دور نشدیم .
اون شب ثانیه ای دچار ترس یا تردید نشدم ، پارسا همونی بود که می بایست بود ! کسی که دوستش داشتم و قرار بود یه عمر شریک زندگیم باشه .
تا بعد از نیمه شب مراسم جشن ادامه داشت و بعد از اون همه یکی یکی رفتن . اقوام نزدیک پارسا که تعدادشون سی نفر بود رفتن خونه شاداب و یکی از دوستان قدیم بابا ! پارسا و باباش هم که خونه ما بودن ! همین طور تارخ و گلپر و گلشید کوچلو که جواهر جشن بود با دایی و خونواده اش !
عمو هادی و بقیه م خونه عمه همدم بودن . طفلک بهنوش کلی با زن عمو صحبت کرده بود تا راضی بشه و حرفی به مامان پارسا نزنه . چون کلی از دستش دلخور بود و ورد زبونش این بود : مگه ترمه چی کم داره که مامانش مخالفت می کنه ؟!
البته وقتی محبت های بی حد و حصر مامان پارسا رو به من دید به قول خودش خیالش راحت شد که بالاخره قدر منو دونسته .
از طرف دیگه پارسا به خونواده اش گفته بود چند باری اومده خونه عموم و از علاقه به من کلی تعریف کرده و مامانش کمی در جریان روابط قبل از ازدواج ما بود ....
بالاخره اون شب تموم شد ... هرچند تا نزدیک صبح من و پارسا روی تاب سفید رنگ دونفری ، تو حیاط نشستیم و دست تو دست هم حرف های رمانتیک و شاعرانه زدیم .
سرمو گذاشته بودم روی شونه اش و حرکت ملایم انگشت هاش رو داخل موهام حس می کردم . اون قدر حرف زدیم تا کم کم آسمون روشن شد و تازه یادمون اومد که خسته ایم و باید بخوابیم .
رفتم تو اتاق خودم ، خیلی مواظب بودم ترنج که تو اتاق من خوابیده بیدار نشه ... آروم لباس عوض کردم و با همون شکل و شمایل خوابیدم .
آفتاب وسط اتاق پهن بود که چشم باز کردم ، یادآوری لحظات شیرین شب قبل لبخند رو مهمون لبام کرد ، خمیازه کشیدم و مثل گربه تنبل کش و قوس فراوانی به بدنم دادم .
از جا بلند شدم و تو آینه به خودم سلام کردم ، آرایشم خیلی خراب نشده بود ، با یه تیکه پنبه و یه کم شیر پاک کن دور چشمامو تمیز کردم .
بعد از شونه زدن به موهام یه شومیز سفید با شلوار عنابی پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون .
با دیدن من سر و صدا به اوج خودش رسید و هرکس در وصف عروس تنبلی مثل من چیزی گفت ، مونده بودم جواب کدومشون رو بدم که مامان پارسا اومد طرفم ، دست حمایتگرش رو دور کمرم انداخت و با تحکم به بقیه گفت : خودتونم دست کمی از ترمه ندارین ، ظرفای صبحونه که توی آشپزخونه تلنبار شده گواه درستی حرفای منه . از این به بعدم اگه کسی از گل نازکتر به عروس گل من بگه با من طرفه .
ابرویی بالا انداخت و صورتم رو بوسید و با اخم به بقیه گفت : روشن شد ؟!
همه دست زدن و هورا کشیدن ، زن دایی چشمای سبزش رو خمار کرد : به این میگن مادرشوهر ، باید همه ازش یاد بگیرن .
نمی دونم از سودی جون بی چاره دیگه چه توقعی داشت ؟! اون که همه جوره واسه عروساش مایه می ذاشت . یه دفعه حرصم گرفت و مثل بقیه مواقعی که کنترل زبون بی صاحبم رو از دست میدم ، رو بهش با لبخند گفتم : نوبتی م باشه نوبت شماست زندایی ... مادرشوهر من و سودی جون که روسفید از آب دراومدن ، ببینم شما واسه عروست چی کار میکنی ؟!
رنگ صورت زندایی برگشت ، با این حال خودش را نباخت : میام پیش خواهرشوهرم و درس می گیرم دیگه .
لبخند زدم : شکر خدا معلم خوبیه !
نگام به سودی جون افتاد که ابروهاش رو می داد بالا که یعنی (( ادامه نده )) منم با خنده گفتم : صد البته زندایی جون شمام استعداد خوبی دارین ... مطمئنا مثل سودی جون می شین یه مادرشوهر نمونه !
تو دلم از خدا خواستم واقعا این طوری بشه و بدجنسی ذاتی زندایی خیلی خودشو بروز نده ... عروس خوبی که نبود ! مادرزن خوبی م که نیست ، پس ....
پارسا کنار پدرش نشسته بود و صورتش نشون میداد دلخور شده ، حق داشت ! می بایست اول از همه اونو ببینم و بهش سلام کنم . چشماش پف داشت ، ظاهرا فقط چند دقیقه از من زودتر بیدار شده بود . با خنده رفتم طرف آشپزخونه : صبحونه خوراش دنبال من .
پدر پارسا خندید : عجب عروس با سیاستی دارم من . می دونه جز پارسا همه صبحونه خوردن ها ! این طوری می خواد بگه فقط به فکر شوهر خودش نیست و براش مهمه که وضع معده های بقیه چطوری .
خندیدم : پس یه جور دیگه از پارسا می خوام که با من بیاد آشپزخونه و ص
برچسب ها: رمـــــــان خــانــه | ROMAN KHANEH - رمان عشق توت فرنگی نیست , ღ عاشقان رمان ღ - رمان عشق توت فرنگی نیست , فقط رمان - رمان عشق توت فرنگی نیست(10) پایان , رمان عشق توت فرنگی نیست - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , عشق توت فرنگی نیست , رمان ایرانی - عشق توت فرنگی نیست - رمانهای فارسی و لاتین - بلاگ ... , رمان «عشق توت فرنگي نيست - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان , رمان عشق توت فرنگي نيست ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/09/20 تاریخ
کد :22678

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا