تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
عشق توت فرنگی نیست17 اخر


حوصله شماتت و سرزنش نداشتم؛نخواستم بدوني چون دوست نداشتم بلايي سرت بياد نمي خواستم مداخله کني و خداي نکرده طوريت بشه.
پارسا بلند و عصبي گفت:اين يعني توهين ،تو به من و غيرت و شعورم توهين کردي ترمه.قبول کن منو آدم مهمل و احمقي فرض کردي.يا فکر کردي من يه لات چاقو کشم و ميرم سراغ خسرو و عربده مي کشم...هان؟!چه فکري کردي ترمه؟!
دستامو گذاشتم روي شقيقه هام،صدام لرزيد:هيچ فکري.فکر مي کردم با بي محلي و بي تفاوتي راهشو مي کشه و مي ره...فقط نمي خواستم توي دردسر بيفتي.همين!نمي خواستم بازم درگيري فکري پيدا کني.
تن صداش رو آورد پايين:نمي بايست داد مي زدم ،معذرت مي خوام.
موزيک آرام و ملايمي گذاشت و هر دو ساکت شديم.به نيم رخ مردونه و جذابش زل زدم...دلم نمي خواست يه تار مو از سرش کم بشه،بايد زودتر اين مشکل رو حل مي کرديم.
«نميشه که با ترس و هراس دائمي از وجود خسرو زندگي کنيم!بايد خودمونو از شر مزاحتمهاش خلاص کنيم!»
آروم پرسيدم:ميگي چي کار کنيم؟
_من فقط نگران توام.بالاخره من يه مردم و مي تونم از خودم مراقبت و در صورت لزوم دفاع کنم،اما تو!
روي صندلي جابجا شدم :هر کار بگي مي کنم.
صداي موزيک رو کم کرد:ديگه به تلفن هاي مشکوک و بدون شماره جواب نده.در صمن تنها رفت و آمد نکن...اگه زماني مجبور شدي تنها جايي بري حتما از آژانس استفاده کن.حواست خيلي به خودت باشه،حتي تو دانشگاه.خيلي مراقب پشت سرت باش حتي المقدور دور و برت شلوغ باشه.با کوچکترين اذيت از طرف خسرو مسئولاي دانشکده رو تو جريان بذار.مهم تر از همه در برابرش عکس العمل نشون نده،تا همين الانشم فهميده که ترسيدي به خاطر همين جري شده و با اعصابت بازي مي کنه.بايد ماسک بي تفاوتي به صورتت بزني.
با انگشت هاي دستم شروع به بازي کردم:نمي تونم...نمي تونم،وقتي مي بينمش چارستون بدنم به لرزه مي افته و آب دهنم خشک مي شه،باور کن از اين وضعيت بيزارم ولي ديگه دست خودم نيست ازش مي ترسم...
از ضعف و زبوني خودم بدم اومد ولي ناخواسته به اين مرحله رسيده بودم.پارسا سر تکون داد:مي فهمم .حق داري.
ديگه هيچي نگفتيم.چند دقيقه بعد مقابل يه رستوران پارک کرد:من که ناهار نخوردم.از رنگ و روي تو هم معلومه که داري ضعف مي کني.واسه اين که لايه خاکستري رنگ مغزمون فعال شه بايد بهش مواد غذايي برسونيم.
ترمز دستي رو کشيده،پياده شدم...چشمم به موتور سواري افتاد که نگاه زهر آگينش رو پاشيد توي صورتم،پاهام سست شد و طاقت نياوردم و روي جدول کنار خيابون نشستم...موتور سوار برام دست تکون داد و دور شد.
پارسا با ديدن حال و روز من که ديگه رمقي نداشتم...به سرعت به طرفم اومد و بلندم کرد،سرمو به شونه اش تکيه دادم و زار زار گريستم.
پارسا بي معطلي کمک کرد سوار ماشين بشم.خودشم نشست.هيچي نمي گفت ولي از نفس نفس زدن و گاز دادن و رنگ کبود صورتش مي فهميدم حال خوشي نداره و خون داره خونشو مي خوره.نا نداشتم بپرسم«با اين سرعت داريم کجا ميريم؟»البته چند دقيقه بعد جوابش رو گرفتم.جلوي کلانتري از ماشين پياده شديم و يه شکايت نامه مبني بر مزاحمت خسرو تنظيم کرديم و خواستار رسيدگي شديم.
به قدري ترس و وحشت تو دلم رخنه کرده بود که هيچ کدوم از اين چيزا آرومم نمي کرد.بعد از شکايت ،با پارسا رفتيم خونه اشون .خوشبختانه کسي اونجا نبود.پارسا از غذاي شب قبل گرم کرد و چند لقمه اي به زور خورديم.
سرم مثل کوه سنگين بود،پارسا قرص آرام بخش بهم داد و وادارم کرد بخوابم.اما چه خوابي؟!از همون لحظه که مثلا خوابم برد کابوس ديدم.خسرو که تنه ش به مار تبديل شده بود دنبالم مي دويد و من فقط فرار مي کردم.هر جا پا مي ذاشتم مقابلم بود...هيچ جا نبود که از دستش فرار کنم،هيچ جا...
دست گرم و نوازشگر پارسا شونه هامو مي ماليد و صداش آهنگين و مهربون بود:عزيزم،ترمه جون،قشنگم!نترس من اينجام...چشماتو باز کن.
پارسا رو که کنارم ديدم نفس بلندي کشيدم و اشک ريختم.انشگتاي پارسا ميون موهام مي لغزيد و نوازشم مي کرد...اونقدر اشک ريختم تا سبک شدم.
پارسا آورم در گوشم زمزمه مي کرد:تو فقط خواب ديدي عزيزم،يه خواب بد!خيالت راحت من هيچ وقت تنهات نمي ذارم،از هيچي نترس ترمه جون.
ولي من مي ترسيدم،هيچ وقت تو زندگيم اين قدر نترسيده بودم،هيچ وقت!هم براي خودم هم براي پارسا!احساس مي کردم خط بزرگي تهديدمون مي کنه.خالصانه از خدا خواستم لطف و مرحمتش رو ازمون دريغ نکنه و خودش حافظ و مراقبمون باشه.

فصل 36
يه هفته از شکايتم مي گذشت،تو اين مدت خسرو نه دانشگاه اومده بود،نه خونه اشون بود.اين ماجرا به دانشکده هم کشيد و مسئولان پدر اونو خواستن.بنده خدا پيرمرد خوب و محترمي به نظر مي رسيد،خودشم از دست پسرش خونِ دل مي خورد اما چاره اي نداشت و به قول معروف :فرزند اگر توده خاکسترست نور دو چشم پدر و مادرست.
حسابي از من عذرخواهي کرد اما اينا دردي از من دوا نمي کرد.من بيست و چهار ساعت تو هول و ولا بودم.از شدت نگراني و بي خوابي شکل مرده قبرستون شده بودم.جرات نداشتم قدم از قدم بردارم،همه اش فکر مي کردم خسرو تعقيبم مي کنه و هر آن مي خواد بلايي سرم بياره.اگه پارسا کنارم نبود،جونم به لبم مي رسيد.
هر آن تصور مي کردم خسرو بهش حمله کرده و زخميه،حال بدي داشتم....
پيرمرد اعتراف کرد که اين بچه از همون اول شر بوده و هيچ کس ازش دل خوشي نداره.هميشه با اطرافيانش درگير بوده و فقط به صرف پول کلانِ پدرش چند نفر دور و برش جمع شده بودن و در نهايت بعد از تحقيقات مفصل از گذشته و دوستاي قديميش مشخص شد سوالهاي کنکور رو خريده والا اون کجا و رشته دندون پزشکي کجا؟!
همين يه مورد باعث شد مهر اخراج توي پرونده دانشکده ش بخوره و از لحاظ قانوني م حق شرکت تو کنکور رو ديگه نداشت.
پدر بي چاره ش اشک مي ريخت و نفرينش مي کرد.از اين که هر کار از دستش بر اومده انجام داده و نتونسته پسرش رو آدم کنه نااميد و سرخورده بود.بنده خدا با کمري خم شده از دفتر رئيس دانشکده بيرون رفت.
منم به سهم خودم خسرو رو نفرين کردم.هم به خاطر عذابي که از دستش کشيده بودم،هم به خاطر اون پيرمرد که با سرافکندگي و خجالت گردن کج کرده بود...خدا به هيچ کس همچين فرزند ناخلف و نابابي نده.بچه نداشتن بهتر از داشتن بچه ايه که مايه ننگ و بدناميه.
تا چند روز از سايه خودم هم مي ترسيدم،هر جا بودم فکر مي کردم يکي مواظب و منتظر منه تا نقشه شومش رو اجرا کنه و بالاخره موقع اجراش رسيد.
اون روز شوم و لعنتي و اون لحظات جهنمي تا آخر عمرم به يادم مي مونه و هيچ وقت فراموشش نمي کنم.
عصر جمعه بود،من و پارسا وشاداب نهار خونه تارخ بوديم،چقدر خوش گذشت.گلشيد کوچولو چند تا دندون بامزه در آورده و سر جاش مي ايستاد و کلمات نامفهومي مي گفت.خيلي تپل و بامزه شده بود و دوست داشتم مرتب ببوسم و گازش بگيرم.ولي دلم نمي اومد...گلپر و تارخ براي پذيرايي سنگ تموم گذاشتن و حسابي شرمنده امون کردن.عصر من و پارسا مي خواستيم يه سر به دوست پارسا بزنيم که چشمش رو عمل کرده بود بعد از اونم به چند تا نمايشگاه ماشين !بابا به پارسا توصيه کرده بود يه ماشين مرتب و تر و تميز برام دست و پا کنه،براي همين قرار شد شاداب بمونه و ما بعد از انجام کارامون بيايم دنبالش و بريم خونه.
پارسا تو ماشين منتظر بود،خداحافظي من يه کم طولاني شد.گلشيد با دستاي کوچولو و تپلش دستمو گرفته بود و نمي ذاشت برم.بالاخره تونستم ازش دل بکنم.
تارخ تا جلوي در دنبالم اومد.قدم به پياده رو گذاشتم،به طرف ماشين مي رفتم که فرياد ديوانه وار پارسا رو شنيدم،نعره کشيد:مواظب باش ترمه...
موتور سواري مثل برق بهم نزديک مي شد که يه ظرف بزرگ دستش بود،ناخواسته يه قدم به عقب برداشتم و کيفم رو گرفتم جلوي صورتم و...ناگهان يه سوزش وحشتناک تو بعضي قسمتاي بدنم حس کردم و صداي ناله م بلند شد.
تنها چيزي که به فاصله چند لحظه حس کردم خنکاي آب بود که تو سرماي وحشتناک دي ماه بدنم رو لرزوند و دقيقه اي بعد گريه بي امان گلپر و شاداب تو گوشم نشست...هم مي لرزيدم ،هم مي سوختم،زمان طولاني اي زير آب سرد بودم.
تارخ به سرعت ماشين آورد و منو انداخت عقب ماشين و با شاداب و گلپر و گلشيد راهي اولين بيمارستان شديم،زير لب ناله مي کردم:سوختم...سوختم.
خيلي سريع رسيديم بيمارستان.تارخ منو بغل کرد و در حالي که تقاضاي کمک مي کرد وارد اورژانس شد.در عرض چند ثانيه تعداد زيادي پزشک و پرستار دورم جمع شدن.
پرستار از تارخ و بقيه خواستن برن...پس پارسا کجا بود؟!چرا حالا که لازمش داشتم نبود؟دوست داشتم کنارم باشه...گفتم :پارسا ...من پارسا رو مي خوام.
داشتم مي سوختم،اون قدر مي سوختم که نمي دونستم کجام داره مي سوزه...همه جام مي سوخت...خدايا چه بلايي سرم اومده بود...چه بلايي؟!
يه مايعي روي پوستم ماليدن که سوزنش هزار برابر شد:نکنين...سوختم...مردم...
اونقدر درد طاقت فرسا و سخت بود که از هوش رفتم.
به هوش که اومدم يه عالمه صورت نگران و اشک آلود رو ديدم،از روي چهره هاي غمگين عمو،بهي،تارخ،پدر پارسا رد شدم تا چشم به چشم پارسا افتاد که چشماش مثل کاسه خون بود،سعي کردم لبخند بزنم:کجا بودي؟
دستمو پيش بردم که دستش رو بگيرم ولي از ديدن يه عالمه باند که روش بود زهره ترک شدم،ناخواسته جيغ کشيدم:دستام،چه بلايي سر دستام اومده؟!
صداي گريه ي سوزناک زن عمو منو به خودم آورد،روم رو بهش کردم:شما بگين زن عمو...چي شده؟
زن عمو محکم زد توي صورتش و روي زمين نشست:الهي بميرم برات مادر!
بهي رفت طرفش و بلندش کرد:اين حرفا چيه مامان؟!حالا که الحمد... به خير گذشته و طوري نشده.
تو دلم بهش خنديدم:چي چي رو بخير گذشته؟!دستاي منه که اندازه يه کوه باند پيچي شده...من مي فهمم بخير گذشته يا تو؟!
هنوز نمي دونستم چي شده،نگاه پر از سوالمو دوختم به چشم هاي نمناک پارسا:حرف بزن.چي شده؟چه بلايي سرم اومد...چرا سوختم؟!
پارسا دست باند پيچي شده امو با محبت گرفت تو دستش و گفت:خدا تو رو خيلي دوست داره ترمه.فقط همينو مي گم...
حرارت لبهاي مهربوني رو روي پيشونيم حس کردم،مادر پارسا بود:دختر عزيزم،خوشحالم که سالمي .
يه نگاه به دستام انداختم:ولي اينا چيز ديگه اي مي گن.
تبسم مادرانه اي کرد:در برابر خطر بزرگي که از سرت گذشته اينا چيزي نيست...
يادم اومد،يه موتور سوار بهم نزديک شد و محتويات يه ظرف رو پاشيد طرفم...فرياد کوتاهي کشيدم:اسيد.من با اسيد سوختم.
حالم داشت بهم مي خورد،لابد پاک از ريخت و قيافه افتاده بودم،مي دونستم اسيد با آدم چي کار مي کنه؟!عکس دختراي بيچاره اي که با اسيد سوخته و صد و هشتاد درجه تغيير قيافه داد بودن اومد جلوي چشمم.
اشک تو چشمام پر شد،دل و روده م ريخته بود بهم...همه متوجه نگراني و اضطرابم شده بودن.بدون زيبايي صورتم چي کار مي کردم؟«يعني پارسا بازم دوستم داره؟!ترکم نمي کنه؟!خدايا چقدر بدبختم.اگر سودي جون و بابا بفهمن چه بلايي سرم اومده از غصه دق مي کنن!من تحمل شکل و شمايل جديدمو ندارم...»همه اين افکار فقط طي دو ثانيه به مغزم هجوم آورد...فرياد کشيدم:دوست دارم بميرم...
شاداب با عجله محتويات کيفش رو روي زمين خالي کرد و با چشماي اشک بار يه آينه گرفت جلوي صورتم.چشمامو بستم.جرات نگاه کردن نداشتم .نمي تونستم با چهره جديدم کنار بيام...مي دونستم که زشت و غيرقابل تحمل شدم.شاداب با صداي لرزون گفت:چشمات و باز کن ترمه.
خودمو به چپ و راست تکون دادم:مي ترسم .نمي خوام.
_نترس عزيزم صورتت طوري نشده.
صداي مهربون شاداب نور اميد رو تو دلم زنده کرد،با احتياط چشم باز کردم،صورتم سالم بود .ناخواسته به گريه افتادم.شاداب در آغوشم گرفت.سر گذاشتم روي شونه اش و اشک ريختم.باور نمي کردم صورتم بي عيب و نقص باشه ولي اين خوشي فقط چند دقيقه دووم آورد...بدنم حتما در اثر تماس اسيد از بين رفته و پوستش چروکيده و سياه شده ،نگاه غم آلودي به دستام کردم.
پارسا که مفهوم نگاهم درک کرده بود ،گفت:ترمه جان،عزيزم،نگران نباش...مشکل مهمي پيش نيومده،خدا خيلي دوستت داشت که کيفت مانع از ريختن اسيد روي صورتت شده مقداري م که به دست و بدنت پاشيده زياد نبوده،از قضا يکي از همسايه هام تو پارکينگ داشته ماشين مي شسته و با صداي فرياد ما شيلنگ آب به دست دويده طرف کوچه و تارخم معطل نکرده و آب خنک رو گرفته روت.همين باعث شده شدت سوختگي به حداقل برسه.
_پس چرا اين قدر دستام باند پيچي شده؟
پارسا لبخند کمرنگي زد:متأسفانه دستات يه کم سوخته ولي شکر خدا خوب ميشه.
با نگراني پرسيدم:مي تونم ازشون استفاده کنم؟
پدر پارسا دست باندپيچي شده امو بوسيد:آره دختر گلم،چرا نمي توني؟!
_يعني جاي سوختگي نمي مونه؟
پدر پارسا جواب داد:روي دست راستت يه کم مي مونه،شوخي که نيست اسيد بوده،اما قابل ترميمه،دکتر اطمينان داد با يه عمل جراحي پلاستيک برطرف ميشه.
آه کشيدم:براي دلخوشي من اين حرفا رو مي زنين،مي دونم.
_نه دخترم،خيالت راحت .آب خنک اجازه نداد اسيد خيلي بسوزونه!
به پارسا نگاه کردم:تو کجا رفتي؟!
صداي پارسا خشن و گرفته بود:رفتم که پدر اونو در بيارم،همون که اون بلا رو سرت آورد.وقتي ديدم تارخ داره به تو رسيدگي مي کنه،معطلش نکردم و رفتم دنبال اون لعنتي،اون قدر تعقيبش کردم که گرفتمش،اگر مردم سر نمي رسيدن و از زير دست و پام بيرون نمي کشيدنش ...به طور حتم مي کشتمش.
احتياج نبود بپرسم«در مورد کي حرف مي زني؟»آه کشيدم:چرا؟
هيچ کس جواب نداد...چقدر يه آدم مي تونه پست و کوتاه فکر باشه که همچين عملي انجام بده.چرا مي خواست منو از زيبايي خدا داديم محروم کنه؟چرا مي خواست من و پارسا رو از هم دور کنه؟چرا؟هزار تا سوال بدون جواب تو ذهنم رژه مي رفت...يعني آدم اين قدر سنگدل؟!
اين چه مدل عشق و دوست داشتنه؟اين چه کاريه که وقتي خودت به چيزي نمي رسي،مي خواي بقيه رو هم از وجود اون محروم کني؟!
بعد از چند لحظه پارسا گفت:تو کلانتري م سکوت کرده بود و به هيچ سوالي جواب نمي داد...سر و کله اش خوني بود،اونو بازداشت کردن و مي خواستن منو هم نگه دارن...اما به قدري عصبي بودم که با تهديد هم نتونستن نگهم دارن.رئيس کلانتري م که آدم سرد و گرم چشيده اي بود اجازه داد بيام.
پرسيدم:تا کي بايد اينجا بمونم؟
پارسا جواب داد:خيلي طول نمي کشه ...پانسمانت بايد زود به زود عوض شه که سريع تر خوب بشي.بايد يه کم تحمل کني.
همين موقع دکتر و پرستاري وارد اتاق شدن،دکتر با خوشرويي گفت:چه خبره اين قدر دور مريض ما رو شلوغ کردين؟!لطف کنين و تشريف ببرين بيرون...معاينه م که تموم شد همگي مي تونين برگردين.
همه يکي يکي رفتن بيرون.با نگام به پارسا التماس کردم که بمونه.راز نگامو
فهمید رو به دکتر گفت:
اجازه بدین من پیش ترمه بمونم.
دکتر با لبخند پذیرفت.بعد از خلوت شدن اتاق تموم نیرو و قدرتمو جمع کردم و پرسیدم:--بدنم بدجوری سوخته
؟دکتر خندید:-خوشبختانه سپر بلا داشتی،کیفت بی چارهات به بد حال و روزی افتاده.هدف اون خدانشناس بیشتر چهرهات بوده که به لطف خدا و با سرعت عملی که نشون دادی به نیت پلیدش نرسیده،بقیه اشم بیشتر حالت ترشح داشته.هر چند که اونم خطرناکه.اما از شانست خوشت برادرت با آب سرد اجازه ی سوختگی بیش از حدً رو از اسید گرفته.
دکتر چشمکی نثارم کرد:-همه چی دست به دست هم داد و نذاشت اول جوونی....
ادامه ی حرفشو خورد:
-ولش کن.حالا که خدا دوستت داشته و بخیر گذشته پس بهتره حرفشم نزنیم...در مورد جای سوختگی م خیالت راحت باشه....فقط دست راستت به نسبت صدمه ی جدی دیده که با جراحی پلاستیک مثل روز اولش میشه.پس نگران هیچی نباش.البته یه کم باید پر طاقت و صبور باشی،بالاخره موقع تعویض پانسمان و مصرف دارو سوزش داری...
پرستار با مهربانی گفت:
-حداکثر سعی م رو میکنم تا کمتر اذیت بشی.
با محبت به رویش خندیدم:
-مرسی.
تو دلم از خدا خواستم به پرستارا قدرت و توان بده چون زحمت میکشن و کسی نیست این همه رنج و زحمت رو ببینه و ارزش قائل بشه
.قسمتی از پام میسوخت،زیر لب ناله کردم،پرستار که متوجه شده بود با تجویز دکتر امپولی بهم تزریق کرد،بعد از رفتن اونا همان طور که به پارسا چشم دوخته بودم،صورتش کمرنگ و کمرنگ تر شد و دیگه متوجه چیزی نشدم.
صدای هق هق گریه ی آشنایی به گوشم میرسید،فکر میکردم اشتباه میکنم.چشم باز کردم،همه جا تاریک بود.چند مرتبه پلک هامو بهم زدم تا بهتر ببینم.دستی مهربون داشت موهامو نوازش میکرد،بوی تنش رو دوست داشتم،خودش بود،زیر لب گفتم:
-سودی جون
.صدای غمگین و گرفته ی سودی جون رو شنیدم:
--جون،عزیزم،سودی قربونت بره...
دیگه طاقت نیاورد و با صدای بلند گریه کرد،با همان دست بانداژ شده دستش رو گرفتم:
-چراغو روشن کن ببینمت،دلم برات یه ذرّه شده.
در اتاق باز شد و نور راهرو اتاق را روشن کرد،هیکل ورزیده اما خمیده مردی تو آستانه ی در بود،بابا بود.
وقتی دید بیدارم با قدم های سریع چراغ رو روشن کرد و اومد طرفم و پیشونیم رو بوسید.
با لحن ملامت آمیز و صدائی گرفته که حاکی از گریه ااش بود رو به سودی جون گفت:
-ا خانم این چه کاریه؟حالا که اتفاقی نیفتاده.چرا داری گریه میکنی؟
به چشمای سرخ بابا که بدجوری لوش میداد،نگاه کردم:
-شما کی اومدین؟
اه تلخ و بلندی کشید:
-تازه...وقتی فهمیدم چه اتفاقی افتاده،رفتیم فرودگاه،دو تا جای خالی بود که من و مامانت اومدیم.تورنگ و ترنج نتونستن بیان.قراره با پرواز بعدی اگه جا داشته باشه خودشونو برسونن
.بنده خداها چی کشیده بودن؟سودی جون سرم رو بغل کرد:
-مردمو زنده شدم تا برسم،پیش خودم میگفتم لابد....
دیگه نتونست ادامه بده و بلند گریه کرد.بابا شونه هاشو گرفت تو دستاش:
-فعلا که خدا خیلی همه مونو دوست داشته و بخیر گذشته.دکتر خیالمو راحت کرد.
سودی جون با صدای لرزون و عصبی گفت:
-اگه دستم به اون پسره برسه چشماشو در مییارم.
دوباره گریه کرد،بابا گفت:
-قانون خدمتش میرسه.
-لازم نکرده،قانون مگه تونست از دخترم محافظت کنه که حالا بخواد انتقامشو بگیره؟
بابا لبخند کمرنگی زد
:عزیزم خودتو کنترل کن.خدا رو شکر که نتونست قسر در بره و بالاخره به سزای عمل زشت و ناجوان مردانه اش میرسه.
سودی جون اشک هاشو با پشت دست پاک کرد:
خوشحالم که پارسا حسابی خدمتش رسیده،اینطوری لااقل یه ذرّه دلم خنک شد.اما تا زمانی که جزای کاراشو کامل نبینه آروم نمیشینم.
بابا روی صندلی کنارم نشست و به چشمام خیره شد:
هیچ کدوممون آروم نمیشینیم.
سودی جون دنباله ی حرف اونو گرفت:
-ترنجم اونقدر گریه کرده که چشماش تو صورتش گم شده بود.بچه م تورنگ صورتش مثل زردچوبه شده بود....دائم برای اون آشغال خط و نشون میکشید...حالا نمیدونه اون حیوون پست چه نیّتی داشته،فکر میکنه فقط یه کم پات سوخته و قصد اونم همین بوده..
.صدای وحشتناک و عجیبی از گلویش خارج شد:
-از کیفت هیچی نمونده،وقتی دیدمش سجده ی شکر به جا آوردم،اگه اسید بجای کیف ریخته بود روی صورتت من چه خاکی به سرم میریختم....آخه اون نا آدم چرا این کار رو با تو کرد؟چرا میخواست تو رو از یه عمر زندگی عادی محروم کنه؟
شونههای سودی جون میلرزید،صدای نفسهای بابا بلند بود.خواستم بهشون دلداری بدم:نگران نباشین....سلامتی و زندگیم از صدقه سر شما و خوبی هاتونه.
رو به بابا گفتم:
-تو اون وضعیت بغرنج حق و حقوق تموم کارگرا رو دادین،باور کنین از صدقه سر دعا ی خیر اونا من جون سالم به در بردم.
رو به سودی جون ادامه دادم
:-نون قلب پاک و بی شیله پیله آتو می خوری...هیچ وقت بد کسی رو نخواستی همیشه قدم خیر برداشتی،اینا هیچ وقت پیش خدا گم نمیشه
.می دونم صورتت سالمم رو به خاطره شما دارم.اگه صورتم از بین رفته بود دیگه زندگیم تموم بود....به چه امیدی میبأیست ادامه بدم؟
سودی جون انگشت گذاشت رو لبام:
-دیگه هیچی نگو عزیزم،بسه.همش تقصیر منه،باید بتونم خودمو کنترل کنم.ولی چی کار کنم که وقتی تو رو اینطوری روی تخت بیمارستان میبینم جیگرم میسوزه.
قطرات شفاف اشک پی در پی روی صورتش روان بود،طفلک مامانم چه عذابی میکشید،آروم گفت:
-کاش این بلا سر من میاومد.به روش لبخند زدم:
دلت میخواست بی ترمه بشی؟زبونم لال اگه یه مو از سر تو یا بابا کم بشه من میمیرم.
بابا به این بحث خاتمه داد:
-بسه دیگه.مادر و دختر امشب میخائن با این حرفا منو بکشین؟دلم ترکید.یه حرف دیگه بزنین.
خودش با زرنگی موضوع صحبت رو عوض کرد،حرف دختر عمه همدم رو پیش کشید که خواستگار پار و پا قرصی داره و ممکنه به این زودیا ازدواج کنه،خیلی خوشحال شدم چون دختر خانم و مهربونیه.
یه ساعتی که گذشت سوزش و خارش باعث کلافه شدن و وول خوردنم شد.دوست داشتم زیر باند هارو بخارونم،دیگه امونمو بریده بود،ولی نمیخواستم بیشتر از این مامان و بابای بیچاره م زجر بکشن،نزدیک دو ساعت با این عذاب دست و پنجه نرم کردم تا پرستار که خدا خیر دو دنیا بهش بده با یه آمپول مسکن به دادم رسید.تحت تأثیر آمپول به آرومی پلکهایم سنگین شد و خوابم برد.بیدار که شدم هوا روشن بود و تو اتاق تنها بودم...
.هنوز به خودم نیومده بودم که در باز شد و دو پرستار با یه عالمه لوازم وارد شدن تا بانداژ رو عوض کنن.بهتره از اون لحظههای زجر و آزار چیزی نگم.
وقتی کارشون تموم شد از ضعف خوابم برد.چشمام که باز شد پارسا بالای سرم بود و پشت سرش روی میز یه سبد گل پر از لیلیوم گل بهی و ویبرانوم بود،با دیدم لبخند زد و گونه مو بوسید:
-حال عزیز دلم چطوره؟
-بد نیست.
صورتمو نوازش کرد:
-بد نیست جواب من نشد،بگو خوبه.
لبخند زدم:
-هر چند که نیست ولی بخاطر تو باشه،بهتره.
چشماش پر اشک شد و دست باند پیچی شده امو گرفت:
-پارسا میمرد و این روز رو نمیدید
.زیر لب جواب دادم:خدا نکنه.
رو به گل اشاره کردم
:-خیلی قشنگه،خیلی.
-نه به قشنگی تو عزیزم
.پوزخند زدم:-مسخره م میکنی؟
چشماش گشاد شد:
-این حرفو نزن که ناراحت میشم.حتی تو لباس آبی و ساده بیمارستان هم قشنگی،درست مثل حوریهای بهشتی....مهم چشماته که یه دنیا زیباییه.
دستمو به گونه اش فشار داد:
-خدا تو رو برام حفظ کرد،روزی صد هزار بار باید شکرش رو بگم
.سوألی که تو ذهنم داشت زجرم میداد رو به زبون آوردم:
-اگه صورتم میسوخت و دیگه چیزی از قشنگی ش باقی نمیموند،چی کار میکردی؟
نگاهش سرد و سرزنش آمیز بود:
-قرار بود چی کار کنم؟دق میکردم.بعدشم هر کاری ازم ساخته بود انجام میدادم تا تو سلامتی تو بدست بیاری....هر کاری،مطمئن باش.
در حالی که سعی میکردم نگاش نکنم،گفتم:
-میخوای بگی زیبایی چهر
برچسب ها: ღ عاشقان رمان ღ - رمان عشق توت فرنگی نیست , فقط رمان - رمان عشق توت فرنگی نیست(10) پایان , رمـــــــان خــانــه | ROMAN KHANEH - رمان عشق توت فرنگی نیست , رمان «عشق توت فرنگي نيست - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان , رمان عشق توت فرنگی نیست - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , عشق توت فرنگی نیست , رمان ایرانی - عشق توت فرنگی نیست - رمانهای فارسی و لاتین - بلاگ ... , توت فرنگی های تشنه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/09/20 تاریخ
کد :22677

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا