تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
دختری در مه 7


عاقبت وقتی به خانه رسیدم هوا کاملاً تاریک شده بود و همه برایم نگران بودند. وقتی مطمئن شدند که سالم و سلامت هستم و اتفاقی برایم نیفتاده به حال خودم رهایم کردند. میلی به خوردن شام نداشتم. تا حد زیادی عصبانیتم فرو کش کرده بود و نگران حال رضا بودم. می دانستم که از شدت ناراحتی مرادر آن پارک دور افتاده رها کرده بود و هیچ خصومت و عمدی در کار نبوده. آن شب چند بار تصمیم گرفتم به خانه شان زنگ بزنم و از حالش با خبر شم ، اما باز پشیمان شدم. باید به او زمان می دادم تا با خودش کنار بیاد.یکی دو بار هم شماره همراهش رو گرفتم ، اما خاموش بود.
صبح وقتی به مرکز مشاوره رفتم با نا امیدی سعی می کردم دلشوره شدیدم را کنترل کنم. آنروزصبح به همه حواسم احتیاج داشتم. از آن روزهای شلوغ و پر رفت و آمد بود که حسابی خسته ام میکرد. ازپله ها که بالا می رفتم دکتر شمیرانی را دیدم که به طرفم میاد. سلام کردم و منتظر ماندم. به کندی پیش آمد و گفت:
-خانم کمالی آخرین وقتی که دادین کیه؟
کمی فکر کردم و گفتم: فکر کنم تا آخر وقت مشغولم.
لبخندی زد و با مهربانی گفت: خوشحالم که تو این مدت کوتاه تونستین موفق عمل کنید. راستش باهاتون یه کار کوچک داشتم...
-خوب من بعد از پایان کارم منتظرتون می مونم. هر امری دارید در خدمتم.
وقتی از پله ها بالا میرفتم فکری به فکرهایم اضافه شده بود. دکتر شمیرانی چه کارم داشت؟ بعد از تمام شدن ساعت کارم گردن و شانه هایم از درد بی حس شده بود. از سعی زیاد برای تمرکز روی حرفهای مراجعینم احساس می کردم ابری از درد سرم را پوشانده. قرار با دکتر را فراموش کرده بودم و داشتم وسایلم را جمع می کردم که خودش آمد. در اتاق باز بود و دکتر بی مقدمه داخل شد و روی صندلی نشست. با لبخند دردناکی گفتم: دکتر اگه خودتون تشریف نمی آوردید رفته بودم، اصلاً یادم رفته بود.
با مهربانی گفت: می دونم ، امروز خیلی خسته شدی، اما من زیاد وقتت رو نمی گیرم. موضوعیه که چند روزه فکرمو مشغول کرده، در نهایت تصمیم گرفتم خودتو در جریان بذارم. با خستگی در جایم جا به جا شدم: چی شده دکتر؟
ابروهایش از بالای قاب عینک مشکی اش بالا انداخت:
-خودمم نمی دونم، البته شاید تو بدونی...
بی صبرانه منتظر بودم تا زودتر بره سر اصل مطلب. برای رسیدن به خانه و لحظه ای خواب بی تاب بودم.اما دکتر حرفش را در دهانش مزه مزه می کرد و داشت دیوانه ام می کرد. عاقبت گفت:
-راستش چند روز پیش پسر دکتر محتشم اومده بود این جا...خیلی حرف زد و از این طرف و آن طرف تعریف کرد و آخر سر ازم خواست عذر تو رو بخوام.خیلی هم جدی بود . من هم خیلی اصرار کردم که قضیه اصلی رو بدونم ، اما حرفی نزد. فقط خواهش کرد که کاری کنم که تو از اینجا بری. البته من بهش گفتم که برای سر کار گذاشتن یک نفر به پارتی احتیاج هست، اما برای برداشتن طرف از سر کار پارتی فایده ای نداره، بهش گفتم تو یکی از بهترین مشاورین فعال و با استعداد هستی که به طور ساعتی با یکی دو جای دیگر هم همکاری می کنی... خلاصه اش می کنم، محترمانه بهش گفتم نمی تونم، واونم با دلخوری رفت. می خواستم بهت اصلاً نگم یک وقت فکر نکنی می خوام سرت منت بذارم ها!نه! ولی پیش خودم فکر کردم و دیدم اگه آدمی با اون سن وسال و تحصیلات به خودش جرات داده بیاد اینجا رک و پوست کنده بگه تو رو از کار بی کار کنم ، این آدم طبیعی نیست. شاید حالا از اینجا و من نتیجه نگرفته ، جور دیگه ای بخواد انتقام بگیره، و من نمی خوام برات اتفاقی بیفته که بعداً به خاطرش خودمو سرزنش کنم ! من نمی دونم دلیل این کینه کیارش نسبت به تو چیه؟ ولی از این مطمئنم که هر چی هست اونقدر قوی بوده که دست به همچین کاری زده وچنین تقاضای احمقانه ای ازمن داشته باشه، خواستم بهت هشدار بدم که مواظب خودت و دور و برت باشی.
با تعجب به دکتر خیره ماندم. واقعاً کیارش این کار را کرده؟ می دانستم دکتر اهل دروغ و شوخی نیست، پس حتماً کیارش آمده و چنین چیزی از او خواسته، اما برای چی؟ بیادروزی افتادم که عصبانی به دیدنم آمد و از این که مرا با رضا دیده بود احساس شکست می کرد و فکر می کرد در مقابل توطئه قرار گرفته. آن روز توپش پر بود و با کلی تهدید و غر غر اتاقم را ترک کرد، شاید تقاضای اخراج من هم به این دلیل بوده ، گیج و متعجب گفتم:
-خیلی ممنون از لطفتون، من شرمنده ام که انقدر باعث زحمت شما میشم، ولی چَشم، از این به بعد بیشتر مراقب میشم، حق با شماست. در ضمن برای رفع هر گونه سوء تفاهمی خدمتتون عرض کنم که دلیل این کینه جویی و بد خواهی جواب رد من در مقابل خواستگاری کیارش است نه چیز دیگه!
وقتی دکتر رفت، کلید را به خانم احمدی دادم و به طرف پله ها سرازیر شدم. ذهنم دیگر برای موضوع جدید جا نداشت، همان قبلی ها برای درگیری اش کافی بود. بعد از ظهر وقتی مادم که برای خرید با مادر آوا بیرون رفته بود برگشت، به محض دیدنم گفت:
-سایه جون یه خانمی از صبح زنگ زده ، انگار کار مهمی باهات داشته.
تازه از خواب بیدارشده بودم و کاملاً سر حال بودم. پرسیدم: اسمشو نگفت؟
مادرم بسته های خریدش را روی مبل رها کرد و گفت : چرا خانم مظفر...
از جاپریدم: مظفری! خوب چرا به کلینیک زنگ نزده؟
مادرم ازتوی آشپزخانه جواب داد: چرا می گفت زنگ زده، ولی هر دفعه کسی تو اتاق بوده و وصل نکردن.
همانطور که به طرف تلفن می رفتم زیر لب غریدم:این خانم احمدی هم عجب حواس پرتی داره ها! هر کی زنگ می زنه یادش میره بهم بگه...
شماره ها رو گرفتم و منتظر ماندم.با اولین زنگ خانم مظفری گوشی روبرداشت.صدایش پر از نگرانی و انتظار بود. با شنیدن صدای من امیدوار پرسید: سایه جون تو از رضا خبر نداری؟
روی صندلی نشستم: نه چطور مگه؟
-هیچی از دیروز خونه نیومده، خیلی نگرانشم، سابقه نداشت شب جایی بمونه، از اون بد تر این که هرگز منو بی خبر نمی ذاشت. اگه یه کم می خواست دیر بیاد حتماً منو خبر می کرد. هر چی به موبایلش زنگ می زنم خاموشه، نمی دونم چه خاکی بر سرم بریزم...
دیروز وقتی می رفت بیرون می گفت می خواد با تو حرف بزنه، ولی بعد دیگه نیامد. گفتم شاید تو خبر داشته باشی.
آهسته گفتم: بله، من دیروز دیدمش ، باهاش صحبت کردم و قضیه رو بهش گفتم: خیلی ناراحت شد اما حرفی نزدو رفت.
صدای خانم مظفری مثل شیون کشیده شد: چی؟ بهش گفتی؟ آخه چرا این کارو کردی؟ می دونی چی به روز بچه ام آوردی؟ احتمالاً خودشو سربه نیست کرده، نکنه بلایی سر خودش آورده باشه!
دلجویانه گفتم: نترسید هیچ اتفاقی نمی افته. رضاپسر بزرگ و عاقلیه. فقط از شنیدن این حرفها ناراحت شد که خوب طبیعیه! مطمئن باشید نه جایی رفته، نه بلایی سر خودش آورده، حتماً رفته خونه دوستی، جایی...
بغض خانم مظفری شکست: نه بابا، کجا رو داره بره...تو از کجا انقدر مطمئنی که سالم و سلامته؟ به خدا من دیگه طاقت ندارم...اون از چند وقت پیش که در به در دنبال رعنا تو هر بیمارستان وسرد خونه ای گشتم، این هم از الآن که رضا گم و گور شده...آخه چرا بهش گفتی؟
قاطع و جدی جواب دادم: من با یکی از اساتید معروف و با نجربه این رشته مشورت کردم و مورد رعنا رو دقیقاً شرح دادم ، اون پیشنهاد داد مه به رضا بگم و رعنارو در جریان بذارم که کی هستم و چی کاره هستم. بهم پیشنهاد داد که برای بهبود حال رعنا اونو به گروه درمانی که خودشون تشکیل دادن ببرم. چون من چنین گروهی نداشتم و در ضمن در مقابل ایشون خیلی بی تجربه حساب میشم ، قبول کردم که رعنا و درمانشو به ایشون بسپرم. البته اینم باید اضافه کنم که دکتر سماوات واقعاً لطف کرد. چون وقتش تا سال آینده پُره...
جمله آخر را برای این اضافه کردم که تحت تاثیر قرار بگیره، با توجه به شناختی که ازش داشتم، می دانستم این حرفم موثر است و واقعاً هم بود. چون با لحن ملایمی گفت:
-جدی؟ ایشون اعتقاد داشت که رعنا بره تو گروه درمانی؟ یعنی من و رضا و رعنا با هم در یک جلسه حضور داشته باشیم؟
-نه نه ، معنی گروه درمانی این نیست. معنی اش اینه که یک عده آدمهای که موردی مثل رعنا دارن برای درمان در یک گروه قرار می گیرن و با صحبت و همدردی با هم به این نتیجه می رسن که تنها نیستن و آمهای دیگه ای هم هستن که مثل خودشون مورد ظلم و ستم قرار گرفتن، بعد کم کم اون احساس گناه و تقصیر ازشون جدا میشه...
البته مطمئناً با شما و رضا هم صحبت می کنند. اما معنای گروه درمانی همونه که گفتم.
می تونستم از پشت تلفن لبخند پهن بزرگش را ببینم، با آسودگی گفت:
-اگه رعنا قبول کنه وبیاد.
فوری گفتم:شما اصلاً چیزی بهش نگید، من خودم باهاش صحبت می کنم.
خندید: همونطوری که با رضا صحبت کردی؟
-مطمئن باشید رضا سالم وسرِ حاله، اون به فرصتی برای کنار اومدن با خودش و اونچه شنیده بود نیازداره...
نگرانی دوباره در صدای خانم مظفری خزید: نکنه اون هم تقصیرارو به گردن من بندازه؟ نکنه این یکی هم با من سر لج بیفته؟
بهش اطمینان دادم: نه فکر نمیکنم، من باهاش صحبت کردم بدون اینکه روی موضوع خاصی تکیه کنم به طور خلاصه و ساده جریانو گفتم. در ضمن شما هم علم غیب نداشتید و خودتون رو به خاطر گذشته سرزنش نکنید. هر آدمی جایز الخطاست.
این بار صدایش پر از قدردانی شد: من به اندازه یک عمر تنبیه شدم، تاوان دادم، دیگه به سرزنش بیشتر احتیاج ندارم. فقط آرزو می کنم رعنا حالش خوب بشه و مثل همه دخترای هم سن و سالش زندگی طبیعی داشته باشه...
به یاد سفارش دکتر سماوات افتادم و گفتم: در ضمن خانم دکتر اکیداً سفارش کردن تو این مدت اصلاً برای رعنا خواستگار پیدا نکنید و حرف ازدواج را پیش نکشید و اشاره ای و کنایه ای هم بهش نزنید، این خیلی مهمه ها!
به سرعت قبول کرد: باشه، باشه...
دوباره بهش اطمینان دادم: مطمئن باشید همه چیز درست میشه.
اما وقتی گوشی را گذاشتم خودم خیلی اطمینان نداشتم که همه چیز به خیر بگذرد. دلم برای رضا شور می زد. حالت نگاهش، لرزش دستها ولبهایش ، همه و همه را به یاد آوردم و بغض گلویم را گرفت، یعنی کجا بود؟ مبادا با آن حالت عصبی تصادف کرده باشه، و الان در گوشه بیمارستان ، ناشناس و مجروح افتاده باشه؟ شاید از شدت عصبانیت و شوکه شدن دچار فروپاشی عصبی شده ! وای بی اختیار شماره تلفن همراهش را گرفتم، این بار حاضر بودم برای شنیدن صدای رضا جان بدم، اما در عوض باز هم صدای سرد و یخی زنی را شنیدم:
-دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد!
رضا رفته بود.
دقیقاً 3 روز بعد سرو کله رضا پیدا شد. با گرمتر شدن هوا اکثر اوقات خودم به سر کار می رفتم و منتظر شهاب خواب آلود نمی شدم. آن روز هم طبق معمول حاضر و آماده پا به کوچه گذاشتم. وقتی سر کوچه رسیدم و خواستم از خیابان رد شوم، ماشینی جلوی پایم ترمز کرد و بوق زد. می خواستم بی توجه به آن ماشین به راهم ادامه دهم که صدایی آشنا اسمم را صدا زد: سایه...
برگشتم و رضا رو دیدم که سرش را از پنجره ماشین بیرون آورده است. ریش چند روزه ای صورتش را تکیده و لاغر نشان می داد، دو حلقه کبود زیر چشمانش ، راز شب بیداری اش را فاش می کرد. اما نگاه چشمانش مثل همیشه بود. با این که کمی غمگین بود، اما حالت طبیعی داشت. از آن خشم و نفرت مرگبار خبری نبود. با شادی به طرفش دویدم: تو کجا بودی؟ می دونی مامانت چه حالی داره؟ چرا یه زنگ نزدی خبر بدی؟ دستش را دراز کرد و در ماشین را باز کرد. بی حرف سوار شدم. به محض بستن در رضا حرکت کرد. به سوال هایم ادامه دادم: کجا بودی؟ چرا موبایلتو خاموش کرده بودی؟ از نگرانی مُردم...
سرش را برگرداند و لبخند غمگینی به رویم زد؟ باور کنم؟
با حرارت گفتم: خوب معلومه که دارم راست میگم. ازنگرانی بیچاره شدم. می دونی چقدر به خودم فحش دادم که اون حرفهارو بهت زدم، همش خودمو سرزنش کردم که چرا انقدر نسنحیده و بی مقدمه عمل کردم.
رضا حرفی نزد. دوباره گفتم: به مامانت زنگ بزن، بیچاره این سه روزه پدرش در اومده...
وباز جوابی نداد. احساس کردم اصلاً حوصله این حرفها رو نداره. حدس زدم می خواد راجع به رعنا و آنچه برایش اتفاق افتاده حرف بزند، ولی در عوض رضا در کوچه خلوتی پارک کرد و همانطور که نگاهش متوجه روبرویش بود با صدایی گرفته گفت:
-سایه ازت معذرت میخوام...
با تعجب به نیمرخ جذابش نگاه کردم. او هم به طرفم برگشت: من نباید اون روز تو رو تنها می ذاشتم، اون هم تواون پارک دور افتاده، ولی می خوام بدونی عمدی نبوده، اون موقع اصلاً در حال عادی نبودم.
به نرمی گفتم: می دونم، اصلاً ناراحت نشدم. فقط به خاطر خودت نگران بودم.
رضا شانه ای بالا انداخت : من خیلی حالم بد بود. رفته خونه خانم، کلید ویلا رو گرفتم و زدم و رفتم محمود آباد، احتیاج به آرامش داشتم و همیشه از بچگی دیدن دریا و شنیدن صدایش آرامش عجیبی به من میداد.این بارهم همینطور شد. خیلی فکر کردم، اولش خیلی عصبانی بودم. به سرم زده بود هر جوری شده ردشو بگیرم، مطمئن بودم پدرو مادرش هنوز تو اون روستا زندگی می کنن، روستایی که آقا توش ملک و املاک داره رو می شناسم، حتماً اونا از پسرشون با خبر هستند. پیش خودم فکر کردم هر جای دنیا رفته باشه ، با پول زیاد هم شده ویزا می گیرم و می رم و پیداش میکنم و با همین دستهام خفه اش می کنم. اما بعد از یک روز کنار دریا موندن، به این نتیجه رسیدم که حتی اگر بتونم بکشمش، دردی از رعنا دوا نمی شه، اتفاقی که افتاده دیگه نمیشه جبرانش کرد، تازه دستم به خون هم آلوده میشه. ولی واقعاً دلم می خواد بدونم چی میشه که یک آدم انقدر خوک صفت می شه که حتی به بچه خودش هم رحم نمی کنه؟
آهی کشیدم و جریان ملاقاتم با دکتر سماوات را تا ریز ترین جزئیات برایش تعریف کردم. توضیحات خانم دکتر مطمئناً پاسخی به تمام سوالات رضا بود.
رضا با دقت نگاهم می کرد و شش دانگ حواسش را جمع کرده بود. وقتی حرفهایم تمام شد ، ناگهان در جایش خم شد و نزدیک من آمد. بوی مبهم ادکلنش دماغم را نوازش می داد. انقدر از حرکتش جا خورده بودم که تا چند لحظه نتوانستم هیچ عکس العملی از خودم نشان دهم. حالت و نگاهش گرم و مردانه بود و برایم جای تعجب داشت که انقدر در کنارش احساس آرامش می کردم. اما ناگهان به خود آمدم و با دستهایم او را از خودم جدا کردم. چنان نگاه عاشقانه ای در چشمانش موج می زد که جرات نکردم تندی کنم. آهسته گفتم: چی کار می کنی؟
گوشها و گونه هایش طبق معمول قرمز شد و با لکنت گفت:
-من خیلی دوستت دارم سایه، تو خیلی مهربون و با گذشتی، باور کن من با پدرم فرق دارم. می خوام اینو بدونی... می دونم که تو با توجه به رشته تحصیلی و کارت با خودت فکر میکنی که مبادا خوی وحشی گری در ما ارثی باشه، اما باور کن اینطور نیست...
اشک در چشمانش حلقه زد بود و لب زیرینش می لرزید. مثل کودکی که برای اسباب بازی اش گریه می کرد. با ملایمت گفتم:
-الآن وقت این حرفها نیست. من هم اصلاً چنین فکری درباره تو نکردم، بی خودی پیش خودت فکر و خیال نکن.
رضا غمگین پرسید: یعنی منو دوست نداری؟
-گفتم که الآن موقع این حرفها نیست. من ذهنم خیلی مشغوله...
رضا سرش را روی فرمان گذاشت و امیدوار پرسید: خوب یعنی کی فکر و خیالت تموم میشه؟ من تو بد جهنمی گیر کردم، احتیاج به تایید تو دارم. یا اینکه خیالمو راحت کن و بگو اصلاً علاقه ای بهم نداری و خلاص! ولی تو رو خدا انقدر جوابهای دو پهلو بهم نده!
متوجه سر در گمی و ناراحتی اش شدم. اما نمی توانستم خودم را راضی کنم بهش جواب رد مطلق بدم و همین برایم جای تعجب داشت. مردد گفتم:
-ببین رضا بیا یه قراری با هم بذاریم، تا وقتی که مسئله رعنا حل نشده این بحث رو مطرح نکن.بعدش من بهت جواب میدم.خوب؟
رضا پوز خندی زد: یکهو بگو نه و خلاصم کن! رعنا مشکل بیست ساله داره با یک دو ماه هم درمون نمیشه، اصلاً معلوم نیست خوب بشه یا نه! اونوقت تو می خوای به این مهمی رو موکول کنم به یه چیزی که اصلاً معلوم نیست بشه یا نه؟
از نکته بینی اش لذت بردم، به هیچ عنوان نمی شد سرش را به طاق کوبید. با خنده گفتم:
-خوب حداقل تا وقتی رعنا قبول کنه بره پیش دکتر سماوات و وارد زندگی اجتماعی بشه...
این بار رضا هم خندید: من بهت اصرار نمی کنم، ولی بهتره بگی تا وقتی که فکر و خیالت کمی کمتر بشه، نه؟
از ته دل خندیدم: آفرین.
دستم را در میان دستهای گرم و مهربانش گرفت و گفت: هر چقدر بخوای منتظرت می مونم، فقط در صورتی که بدونم نظر مثبتی در موردم داری، وگرنه همین الآن بدون رودر بایستی بهم بگو تا من هم بی خود معطل نشم.
صادقانه جواب دادم: واقعاً نمی دونم چی بگم، من یک کمی هم با خودم مشکل دارم، یک کم مهلت بده، بذار در آرامش فکر کنم.
دستش را با ملایمت برداشت و ماشین را روشن کرد. جلوی در کلینیک پرسیدم:
-راستی امروز رعنا خونه است؟
-رعنا همیشه خونه است، چطور؟
-هیچی می خواستم بیام باهاش صحبتکنم. دکتر سماوات می گفت باید این موش و گربه بازی رو تموم کنم، باید واقعیتو به رعنا بگم.
رضا به طرفم برگشت، حق شناسی در چشمانش موج می زد:
-وقتی کارت تموم شد من میام دنبالت....
-نه باید برم خونه ناهار بخورم، بعدخودم میام.
رضا به سرعت گفت: خوب ناهار با هم می خوریم، بعد میریم خونه ما، هان؟
-باشه.
خودم هم کمی به تفریح و استراحت نیاز داشتم، حتی اگر درحد صرف ناهار در یک رستوران کوچک بود. آن روز هم روز پر کاری برایم بود. صبح با یک مورد وسواس شروع و ظهر به یک مورد که تصمیم جدی برای ترک تحصیل داشت، ختم شد. سرم درد می کرد و صداها درون سرم می پیچید.
آخرین مراجعه کننده که از در بیرون رفت بلند شدم و در آینه کیفم خودم را بررسی کردم. قیافه سرد و خسته ام چندان به دل نمی نشست. در مدتی کوتاه با استفاده از معجزه لوازم آرایش تا حدودی قیافه ام شکل طبیعی به خود گرفته بود. بعد با سرعت در اتاقم را قفل کردم .از پله ها پایین رفتم و جلوی در رضا را منتظر دیدم، در میان بهت و تعجب من ، کیارش را هم آن سوی خیابان تکیه داده به ماشین دیدم. قلبم محکم می کوبید. حتماً حالا کیارش فکر می کرد من و رضا روابط نزدیکی داریم. بعد به خودم آمدم وسرم را بالا گرفتم و راست و محکم به طرف رضا رفتم. کیارش مجاز بود هر فکری می خواست بکند. با تمام دلداری ای که به خودم می دادم باز نگاه نفرت بار و پر کینه اش وقتی سوار ماشین رضا می شدم پشتم را لرزاند. رضا که متوجه حواس پرتی ام شد گفت: چی شده؟ به چی داری نگاه میکنی؟
به طرفش برگشتم، تازه دیدمش ، دوباره مثل همیشه مرتب و تمیز بود، معلوم بود که به خانه رفته و حسابی به سر و وضعش رسیده، در مقابل کت و شلوار خوش دوخت و شیکش احساس شلختگی می کردم. با آن مانتوی ساده سرمه ای و مقنعه سیاه، مثل کسی بودم که از پشت میز اداره، همراه آن آقای خوش تیپ بیرون آمده بودم. صدای رضا تکانم داد:
-امروز چته؟ چرا زل زدی به من؟
سرم را تکان دادم و سعی کردم کنترلم را به دست بیارم، گفتم: چیزی نیست.
رضا با کنجکاوی نگاهم می کرد.انگار می خواست افکارم را بخواند و درون ذهنم را ببیند. پس از کمی سکوت پرسید: اون پسره کی بود دم کلینیک تو رو نگاه می کرد؟ خیلی عصبانی بود انگار...
-هیچکس نبود.
-اِ؟ یعنی من خواب دیدم ، یا شاید به من ارتباطی نداره؟
به صورت درخشانش نگاه کردم، اندک حسادتی در لحن صدایش بود. نمی دانم چرا جوابش را دادم و ماجرا را از اول برایش تعریف کردم. وقتی حرفهایم تمام شد، رضا گفت:
-جدی پسره با این سن و سال خجالت نمی کشه این بچه بازی ها رو در میاره؟
در بین راه تلفن همراه رضا را گرفتم تا به مادرم اطلاع بدم که دیر به خانه می روم. بعداز چند زنگ پدرم گوشی را برداشت. در این مدت اینقدر سرم شلوغ بود که کمتر پدرم را میدیدم. وقتی صدایم را شنید با خوش خلقی گفت:
-مگه تلفنی با هم حرف بزنیم سایه خانم!
خندیدم: ببخشید بابا جون، این چند وقته انقدر سرم شلوغه که هر وقت از خونه میرم بیرون شما خوابید. وقتی هم شما میایید خونه من خوابم ، می خواستم بگم من امروز چند ساعت دیر میام خونه ، نگران نباشید.
موج نگرانی را از پشت تلفن احساس می کردم: سایه جون بابا، انقدر به خودت فشار نیار. یه کمی هم به خودت استراحت بده،حالا کجا میری؟
-به دیدن یکی از مریضها ، باید باهاش صحبت کنم تا راضی بشه بره پیش دکتر سماوات، همون استادم،یادتونه؟
خندید: چه چیزایی می پرسی! من یادم نیست ظهر ناهار چی خوردم، تو می پرسی اسم استادم یادته؟
وقتی ارتباطم را قطع کردم نگاه پر حسرت رضا را متوجه خودم دیدم. با صدای گرفته ای گفت:
-خوش به حالت سایه، وقتی انقدر گرم و صمیمی با پدرت حرف میزنی بهت حسودی می کنم. من اصلاً سادم نمیاد با پدرم این طوری حرف زده باشم.گاهی فکر می کنم نکنه منم شخصیت ضعیف و تو سری خوری داشته باشم، نکنه منم مثل اون بی عرضه و ذلیل باشم! چون من هم خیلی دلم میخواد همه ازم راضی باشن! مثلاً مامانم اگه حرفی می زنه دوست دارم خوشحالش کنم و به حرفش گوش میدم، شاید این هم از نشانه های ضعف و بی استقلالی است؟
-بعید می دونم، چون تو با استعداد هستی ، یک شغل خوب داری، استقلال مالی داری، ولی برای اطمینان خودت یا پیشگیری بد نیست تو هم با دکتر سماوات یک جلسه داشته باشی، به هر حال اگه چیزی هم وجود داشته باشه، اون راحت می تونه درستش کنه!
سری تکان داد و گفت: آره باید برم. حداقل از این برزخ در میام.
کمی بعد در یک رستوران بزرگ و شیک در حال صرف غذا بودیم. وقتی پیشخدمت غذا رو روی میز چید بی اختیار دستانم را به هم مالیدم و گفتم: من خیلی گرسنمه، هر فکری دوست داری بکن، ولی می خوام حسابی به شکمم خدمت کنم.
رضا لبخند مهربانی زد و گفت: من به جز اینکه تو چقدر خوب و زیبا و مهربانی ، هیچ فکری نمی تونم بکنم. من زیاد میل ندارم ولی تو راحت باش.
عاقبت وقتی ته سالاد و ماست و چلو کباب مخصوصم رو در آوردم و نوشابه ام را با جرعه ای بزرگ فرو دادم، رضا لبخند زد و گفت: سایه می دونی الآن چند ساله که ندیدم کسی بدون نگرانی از چاق شدن و ایرادهای بنی اسراییلی از غذا و لوس بازی های دیگه ،این طوری غذا بخوره ، بعد از مدت ها از آمدن به رستوران واقعاً لذت بردم.
با چنگال قطعه ای از جوجه کباب را که در دیس بزرگ و دست نخورده رضا بود برداشتم و گفتم:
-تو خودت هم لوسی، می دونی همین الآن چند هزار نفر گرسنه ان و آرزوی این غذا براشون محاله؟ اون وقت تو با چنگال فقط خیارشورهای دورشو می خوری و قیافه میگیری؟
-امروز اصلاً اشتها نداشتم، وگرنه من زیادم اهل قیافه گرفتن نیستم.
با این که سیر بودم، تکه دیگری از جوجه کباب رضا را بلعیدم وبه زور فرو دادم:
-حیفه، خالی بخور.
سرانجام وقتی رضا هم با ناز و کلاس ویژه چند تکه جوجه خورد، بلند شدیم واز رستوران بیرون اومدیم. در میان راه چشمانم را بستم تا کمی آرامش پیدا کنم. زیادی خورده بودم و احساس می کردم با هر
برچسب ها: رمان دختری در مه - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دختری در مه , دختری در مِه , دختری در مه , دختر ماه , دختری از تبار ماه هفت , ¸.•`¯`•.¸ دختری در مه ¸.•`¯`•.¸ , ماه مهربان من ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/09/20 تاریخ
کد :22676

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا