تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دختری در مه


من تو بد دوره ای به دنیا اومدم.اوج سلطنت پهلویو منزوی شدن شازده های قاجاری شجرنامه پدرم به مظفرالدین شاه قاجار می رسید. البته هنوز هم بعد از این همه سال نمی دونم چند پشت این ورتر یا اون ور تر بابای من بوده ، اما پدرم لقب داشت، که همینطور نسل اندر نسل بهش رسیده. منتها وقتی رضا شاه اومد بعد از مدتی همه شناسنامه دار شدن، دیگه دوره این القاب هم گذشت. رضا شاه بیشتر فامیل و خانواده قاجار رو یا گرفته بود یا تبعید کرده بود، یا انقدر ترسانده بود که منزوی زندگی می کردند. پدر من هم یکی از افرادی بود که بی سرو صدا در انزوا زندگی می کرد. البته فامیل نزدیک و درجه اول قاجار و سلطنت نبود که بخواهد بترسد، اما همیشه جانب احتیاط را داشت که حرفی نزند و چیزی نگوید که برایش خطرناک باشد. حالا از این حرف ها بگذریم. پدر من خیلی ادعای روشنفکری می کرد و طرز زندگی ما خیلی خیلی از همطرازان خودمون بهتر بود. به دلیل اینکه پدرم تنها وارث پدربزرگم بود، ثروت قابل ملاحظه و زیادی داشت که عواید همان املاک و اشجار زندگی ما را به بهترین نحوی می چرخاند. البته من یک عموی بزرگتر هم داشتم ولی به دلایلی او از ارث محروم و از خانواده طرد شده بود. به هر حال پدرم با مادرم ازدواجی عاشقانه داشتند و در همان سالهای اول زندگیشان من به دنیا اومدم.
بنا به تعریف مادرم ، پدرم هفت شبانه روز جشن گرفت و همه خانه و سر درِ خانه را چراغانی کرد. اسم مرا هم با اِهن و تلپ گذاشتند توران دخت، به فاصله چند سال خواهرم به دنیا اومد. ولی پدرم این بار زیاد شادی نکرد، دیگه اونقدر هم روشنفکر نبود که بتواند وجود دو دختر را پشت سر هم قبول کند، ولی باز با دبدبه و کبکبه اسم خواهرم را گذاشتند پوران دخت و بعد از آن مادرم تا سالهای سال باردار نشد. به هر حال وقتی من دست چپ و راستم را شناختم متوجه محیط اطرافم شدم. از وقتی یادم میاد باغبان و خدمتکارو راننده داشتیم. مادرم زن چاق و تپلی بود با موهای مجعد مشکی و زیبا که هیچوقت کوتاهشان نمی کرد و بلندی موهایش تا کمر می رسید. صورت گرد و سفیدی داشت، با چشم و ابروی مشکی و مینیاتوری، دماغش کمی عقابی بود ، اما لبهای گرد و پرش جبران دماغ استخوانی اش را می کرد.
چنان ابهتی داشت که وقتی به ما چشم غره می رفت از ترس خشک می شدیم. زیاد مارو کتک نمی زد ، فقط چشم غره و گاهی نیشگون هایی از بازویمان می گرفت که تا هفته ها جایش درد می کرد. من و خواهرم در آرامش و ناز ونعمت بزرگ شدیم واز همان کودکی مثل مادرم به همه کسانی که در خانه مان کار می کردند امر و نهی می کردیم. پوران البته از من دل رحم تر بود. کم کم بزرگ می شدیم و از نیمکتهای دبستان به دبیرستان منتقل می شدیم. در همان زمان مادرم بار دیگر حامله شد.البته در آن مدت دکتری نبود که مادرم پیشش نرفته باشه و دعا نویس و رمالی نبود که مادرم را نشناسد تا عاقبت نذر و نیازهایش نتیجه داد و پس از پانزده سال حامله شد. دیگه پدرم چه حالی داشت بماند. من وپوران هم انقدر بزرگ شده بودیم که اصلاً حسودیمان نمی شد و حتی خوشحال بودیم که کسی کاری به کار ما ندارد.
خوب دو دختر نوجوان بودیم که دلمان می خواست بی آن که باز خواست شویم شیطنت کنیم. در همان روزها که مادرم باردار بود و به سنگینی حرکت می کرد ، اتفاقی افتاد که شاید همان سرنوشت مرا عوض کرد.یک شب مادرم از جایش بلند می شود تا آب بخورد. پدرم که به سنگینی خوابیده بود متوجه نمی شود و مادرم به آشپزخانه می رود. به گفته خودش چون می بیند هوا لطیف و بهاری است به ایوان میاد تا هوایی بخورد. آقا بابا ، باغبان پیرمان هم که آن شب بی خوابی به سرش زده بود در گوشه ای از ایوان در تاریکی مشغول گلدان ها بوده که مادرم بیرون می آید.آقا بابا هم برای اینکه مامانم نترسد گوشه ای پنهان می شود ، غافل از اینکه سایه اش چند برابر بزرگتر از خودش روی دیوار افتاده است. آن شب مادرم که سایه آقا بابا رو دید جیغ بلندی کشید و غش کرد. من همه چیز رو خوب یادمه، پوران خوابش سنگین بود بیدار نشد. اما من و پدرم با عجله به ایوان پریدیم، آقا بابا گوشه ای کزکرده بود و بر سرش می زد. پدرم وقتی مادرم رو بیهوش روی زمین دید دست و پایش را گم کرد. فریاد میکشید و دور خودش می چرخید. عاقبت داد کشید:
-رحمان...رحمان ماشین رو بیار.
اما هیچ خبری از راننده مان نبود. من با عجله کمی سرکه از آشپزخانه آوردم و زیر بینی مادر گرفتم.
شانه هایش را مالیدم و بی اختیار اشک می ریختم. آقا بابا هم گوشه ای چمباتمه زده بود و زاری می کرد، انقدر صدایش سوزناک بود که اعصابم بهم می ریخت. صدایم را بلند کردم وفریاد کشیدم : برو انقدر ناله نکن. مادرمو تو کشتی، برو از جلو چشام کنار...
وقتی آقا بابا ترسان دوید و در ته باغ نا پدید شد ، پدرم که با فریاد من به خود آمده بود داد کشید:
-رحمان کدوم گوری هستی ؟
به هر حال آن شب با هر مصیبتی بود مادرم را در ماشین انداختیم و پدرم خودش رانندگی کرد.در میانه راه مادرم به هوش اومد و با تعجب به من نگاه کرد: وا...توران، چی شده؟
پدر با مهربانی جواب داد: تو از حال رفتی، دارم می برمت دکتر.
مادرم که یادش افتاد چه بر سرش آمده نیم خیزشد: ناصر، تو ایوون یکی قایم شده بود. انگار جن بود! انقدر بزرگ بود نگو!
پدر با ناراحتی سر تکان داد: این حرفا چیه تابان؟ جن کجا بود؟ این آقا بابای بیشعور داشته به گل ها ور می رفته ، تو رو دیده خواسته قایم بشه که نترسی، احمق کارو بد تر کرده، این رحمان گور به گور هم معلوم نیست کدوم گوری رفته... بذار برگردیم یه پدری از همه در میارم که خودشون حظ کنن.
حرف پدرم با فریاد مادرم قطع شد:وای کمرم...وای دلم...
تا رسیدن به بیمارستان مادرم از شدت درد اشک ریخت و فریاد کشید. وقتی رسیدیم پرستاری خودش را رساند و مادرو پدر را به طرف سالنی راهنمایی کرد. چند ساعتی پشت در ماندم تا پدرم با شانه های افتاده به طرفم اومد. فوری فهمیدم که اتفاق بدی افتاده، حدسم درست بود، مادرم که بر اثر ترس و هول زایمانش جلو افتاده بود، پس از چند ساعت درد کشیدن بچه نارسی به دنیا آورد که فقط چند لحظه زنده ماند و در دستهای مادرم جان سپرد. بد ترین قسمت این فاجعه این بود که بچه پسربود. مادرم تا مدتها ناراحت و افسرده کنج خانه برای پسر از دست رفته اش عزا گرفت.
آن روز به محض بازگشت به خانه پدرم که به شدت عصبانی بود آقا بابا و رحمان را احضار کرد. من هم به سرعت دویدم و رختخواب مادرم را پهن کردم و او را که هنوز به گوشه ای زل زده بود دررختخواب خواباندم. بعد از ظهر وقتی آقا بابا از ما خداحافظی کرد و از مادرم که به دیوار زل زده بود حلالیت خواست و وسایل اندکش را جمع کرد و رفت، تازه فهمیدم که پدرم هم آقا بابا و هم رحمان را که معلوم شده بود هر شب برای قمار بیرون میرفته و تا صبح پای بساط قمار بوده؛ بیرون کرده است. فقط شایسته باقی ماند که کارهای خانه را انجام دهد. تا چند ماهی خانه مان ماتم کده بود. شبها صدای گریه مادرم و دلداری پدرم را می شنیدم و دعا می کردم هر چه زودتر جال مادرم بهتر شود، چون به شدت حوصله مان سر رفته بود. قبلاً هر هفته مهمانی های بزرگ داشتیم.آخر تابستان به ییلاق می رفتیم و یک ماه خوش می گذراندیم و تا باز گشایی مدارس ، خستگی یک سال درس خوندن رو در می کردیم.اما با حال بد مادر و ناراحتی پدرم همه برنامه های تفریحی لغو شده بود. سرانجام اوایل پاییز مادرم ازجا برخاست و دوباره آرایش کرد و موهایش را با مروارید های ریز بافت. لبخندش اگر چه کمرنگ ولی باز صورتش را درخشان می کرد. پدرم هم با خنده مادرم دوباره خندید و کم کم زندگی مان به روال سابق بازگشت. اما با فصل بازگشایی مدارس بی راننده بودن برای پدرم سخت بود ، چون کسر شانش می شد که ما را شخصاً به مدرسه ببرد و برگرداند. حیاط بزرگمان هم احتیاج به رسیدگی داشت. یکی دو هفته بعد وقتی پدرم از مسافرت برگشت دستانش پر بود. کره محلی، عسل ، ماست ، خیک دوغ، گوشت گوسفند و چند مرغ زنده و البته یک خانواده چهار نفره که همراهش آورده بود و قرار بود به عنوان باغبان و راننده انجام وظیفه کنند. این طوری بود که آقا قدرت شد باغبون و پسر ارشدش که تا کلاس هشتم درس خوانده بود رانندگی ما را به عهده گرفت. البته طوبی خانم، زن آقا قدرت هم برای همه ما کار می کرد. ازخیاطی تا پختن مربا و شستن پرده ها و دوختن ملافه ها. آن روزها من تازه به کلاس دهم رفته بودم و خیلی احساس بزرگ شدن می کردم. موهایم رافر می زدم و با هزار بدبختی مثل دم عقرب روی پیشانی ام می چسباندم.
روز اولی که مسعود من و پوران رو به مدرسه رساند هرگز فراموش نمی کنم، من که انتظار داشتم با یه پسر دهاتی لپ گلی رو به رو بشم با دیدن مسعود از تعجب خشکم زد.قد بلند و چهار شانه بود با موهای مجعد مشکی و صورت بیضی و چانه و گونه استخوانی با چشم و ابرویی بسیار زیبا که همیشه پایین را نگاه می کرد. خیلی سر بهزیر و محجوب بود و اصلاً حرف نمی زد. بعد از مدتی همه دوستانم متوجه مسعود شدند و با هیجان و پررویی درباره اش حرف می زدند و می خندیدند. پوران هنوز بچه بود، اما من بی شعور تحت تاثیر حرفهای دوستانم و تعریفهای آنان به مسعود علاقمند شدم. خودش هم که از رفتار صمیمانه من کمی شیر شده بود گاهی در آینه نگاهم می کرد و لبخند می زد. آن روزها خواستگار هم زیاد داشتم که اکثراً از خانواده های اعیان و ثروتمند بودند ، اما پدرم آرزو داشت که ما تحصیل کنیم و به جایی برسیم، این بود که تا من گفتم آخ، خواستگار بخت برگشته رو بدون هیچ دلیلی جواب می کرد و به اعتراض و التماسهای مادرم توجهی نمی کرد. مادرم آرزو داشت که من ازدواج کنم وبه قول خودش چشم همه دختران فامیل را خیره کنم.آن وقت ها واقعاً خوشگل بودم و نازم خیلی خریدار داشت و مادرم با استفاده از قیافه من و اسم ورسم پدرم میخواست بهترین داماد را برای دخترش انتخاب کند و ازاین که پدرم به سادگی تمام خواستگاران خوب و ثروتمند را رد می کرد ناراحت بود. اما خودم خوشحال بودم، دلم نمی خواست از مدرسه و دوستانم دل بکنم و جدا بشم. آن زمان دوستی داشتم به نام فرخنده که خیلی با هم صمیمی بودیم. اوهم از خانواده استخواندار و معروفی بود، ولی بر عکس من اصلاً قیافه نداشت. قد کوتاه و اندام خپلی داشت و صورتش پر از جوش و لک و دماغش خیلی برای صورتش بزرگ بود. تنها زیبایی صورتش چشمان درشت و براقش بود. آن روزها فرخنده در هر فرصتی راجع به مسعود صحبت می کرد واز من درباره اش سوال می کرد. سوالهایی که جوابش رانمی دانستم. چند سالشه؟ قبلاً کجا بودن؟ چه کار می کرده؟ نامزد داره یا نه؟... این حرفها در طول روز باعث می شد ناخود آگاه به مسعود فکر کنم و کم کم در میان راه از او سوال می کردم واو را به حرف می گرفتم.
روزهای اول مسعود جوابم را با دو سه کلمه می داد، آن هم با صدایی که به زحمت می شنیدم چه می گوید. اما کم کم جرات و جسارت پیدا کرد و از خانه تا مدرسه با هم صحبت می کردیم. در این میان پوران از پنجره به بیرون نگاه می کرد و سر خودش گرم می کرد. در خانه هم پدرم از آقا قدرت خیلی رضایت داشت. کلاً خانواده متواضع و افتاده ای بودند که در مقابل ما صدایشان را بلند نمی کردند. طوبی خانم هر وقت برای من چیزی می دوخت قربان صدقه قد و بالایم می رفت و ساعتها اززیبایی و وجاهتم سخن می گفت تا آنجا که حوصله من و مادر رو سر می برد و با هشدار مادر ساکت می شد.
بعد از گذشت چند ماه دیگر خیلی چیزها راجع به مسعود می دانستم و برای دوستانم با آب و تاب و شاخ و برگ بیشتر تعریف می کردم.مسعود و خانواده اش در روستایی که پدرم در آن املاک و زمین های فراوان داشت زندگی می کردند.مسعود تا کلاس هشتم درس خونده بود. خودش با خجالت تعریف می کرد: درسم زیاد خوب نبود و هر سال با کلی تجدیدی به کلاس بالاتر می رفتم. وقتی کلاس هشتم رو تموم کردم دیگه از درس خسته شدم و برای همین دیگه نرفتم.
بعد پدرش پول زیادی فراهم می کند و به یکی از اهالی ده می دهد تا با آن کار کند و هر ماهپولی به عنوان سود به پدر مسعود بدهد. اما طرف کلاه بردار از آب در میاد و با پولها نا پدید می شود. پدر مسعود به خاک سیاه می نشیند، هر چه دارد و ندارد می فروشد تا قرض طلب کارانی را بدهد که از آنها پول گرفته و به آن کلاه بردار داده بود. در همان زمان پدرم به دنبال یک باغبان و راننده خوب می گردد و آقا قدرت به او معرفی می شود و بعد از قبول شرایط پدرم اثاثشان را به خانه گِلی ته حیاط منتقل می کنند و ماندگار می شوند. یکی از روزهایی که مسعود ما را به مدرسه می رساند، طبق معمول میان همکلاسی هایم درباره مسعود بحث در گرفت. من هم ساکت ، شنونده اظهارنظرهای دوستانم بودم . فرخنده با حسرت گفت:
-من که خیلی دلم می خواد شوهر آینده ام قیافه ای شکل مسعود داشته باشه.
فرح که دختر با مزه وشیطانی بود دستی تکان داد و گفت:خوب این که کار نداره، بیا برو زنش بشو.
در میان بهت و تعجب من فرخنده لبخندی زد و گفت: اگه بیاد خواستگاری از خدامه که زنش بشم. اما من از این شانس ها ندارم. نصیب من عاقبت یکی از پیر پسرهای قوامی است.
ژیلا با عشوه همیشگی اش گفت: از خدات باشه عروس خانواده قوامی بشی ، بابا م میگه سرشون حسابی به تنشون می ارزه، اونا پولدارن ، اما مسعود چی؟ راننده است ، باباش باغبون وننه اش کلفت خونه توری ایناست.
انتظار داشتم همه حرفش رو تایید کنند، اما همه با جملاتی نیش دار و کوبنده ژیلا را سر جایش نشاند. خوب آن زمان همه ادعای روشنفکری و انسان دوستی می کردند. البته شکم هایشان پر بود و ادا در می آوردند.چون بعدها بهم ثابت شد که همه حرف مفت می زنند. به هرحال من هم عضوی از همان گروه بودمو عقاید دوستانم خیلی روی ذهنم تاثیر داشت. این بود که در رویای خوش فرو رفتم. چه عیبی داشت اگه مسعود از خانواده فقیر و زحمت کشی بود؟ مگر بابا نمی گفت کار عار نیست؟در عوض به قول افسانه جوان بود و نون بازویش را می خورد، چند سالی که سخت کار میکرد صاحب همه چیز می شد. اصلاً شاید پدرم بهش کمک می کرد و دستش را جایی بند می کرد.
مسعود از وقتی به تهران آمده بود ، دوستانی دور و برش را گرفته بودند و برو بیایی بهم زده بود و کم کم از پیله تنهایی اش بیرون می آمد. شبی در باغ خانه مشغول قدم زدن بودم، که دیدمش روی نیمکتی در انتهای باغ نشسته، داشت کتابی می خواند ، از دور ندیدم چه کتابی می خواند، با دیدن من فوری کتاب را بست و سلام کرد. جوابش را دادم و برای اینکه سر صحبت را باز کنم پرسیدم:
-مطالعه می کردید؟
با این که سوال خیلی خصوصی وهیجان انگیزی نبود دست و پایش را گم کرد و به تته پته افتاد. احساس کردم چیزی می خواند که دلش نمی خواهد من بدانم. ناگهان به این فکر افتادم که شاید نامه ای میان کتاب پنهان باشد و آن را می خوانده، با این فکر از حسادت داغ شدم. آمرانه گفتم:
-کتابتون رو ببینم.
با آن که حدود پنج شش سالی ازمن بزرگتر بود ، اما بی نهایت ازم حساب می بردو جرات مخالفت نداشت. اما این بار آهسته گفت: چیز مهمی نیست.
و کتابش را در جیبش گذاشت. ناگهان یاد حرفهای فرخنده و علاقه اش نسبت به مسعود افتادم و صورتم گر گرفت. نمی دانم چرا آن لحظه اطمینان داشتم که نامه عاشقانه از فرخنده دریافت کرده، بغض گلویم را گرفت. احساس کردم بهم خیانت شده، دوباره گفتم: گفتم کتابتون رو بدید ببینم.
این بار دستش را آهسته در جیبش کرد و کتاب کوچکی را به طرفم دراز کرد. به محض دادن کتاب از جایش برخاست و به سرعت به طرف اتاقش رفت. با دستانی لرزان کتاب را ورق زدم. ناگهان کاغذی تا شده و سفید از درون کتاب بیرون افتاد. پس حدسم درست بود. به سرعت نامه را باز کردم ، اما با خواندن سطور نامه نفسم بند اومد. قلبم به شدت می تپید، با نگرانی به اطراف نگاه کردم. دلم نمی خواست کسی مرا در آن حال و روز ببیند. نامه عاشقانه بود، اما نه از طرف فرخنده، بلکه با خط مسعود نوشته شده بود.
درون نامه با خط بچگانه ای نوشته شده بود:


توران...توران...توران! اگر هزار بار اسمت را بنویسم و بخوانم سیر نمی شوم. توران عزیزم ، همه چیز تو زیبا و به جاست. هم اسمت هم خودت و من چه بدبختم که باید تو را ببینم و هر لحظه کنارت باشم نتوانم داشته باشمت. هرروز که تو را به مدرسه می رسونمت آرزو می کنم روزی برسد که برای همیشه کنارم باشی. بوی عطرت وقتی سوار ماشین می شوی، صدای نرم و لطیفت وقتی با من حرف میزنی، نگاه طلایی چشمانت وقتی درآینه نگاهم می کنی، همه و همه برایم مثل گنجی دست نیافتنی است. وقتی از ته دل می خندی و سرت را به عقب پرتاب می کنی ، دلم می خواهد در آن لحظه احساسم را بفهمی که چقدر دوستت دارم، اما وقتی یادم میاد من کیستم و خانواده ام کیستند، به این نتیجه می رسم که همه اینها آرزویی محال است. تولایق شاهزاده ها هستی ، نه گدای بی سر و پا مثل من! اما بدان که من تا ابد دوستت دارم و در قلبم فقط تو رو راه میدم.

نامه پر از خط خوردگی و غلط بود. اما هر چه بود برای من که تا به حال چنین چیزهایی دریافت نکرده بودم ، عالمی داشت. از آن روز نگاههای مسعود رنگ دیگری گرفت. رنگ عشق، محبت. هر بعد از ظهر برایم روی نیمکت باغ گل می ذاشت و نامه ای هم زیر گل ، انتظار خواندن را می کشید. تا اینکه روزی پوران سرمای سختی خورد و اجباراً خانه ماند و من تنها سوار ماشین شدم. در میان راه مسعود با صورتی بر افروخته و صدایی گرفته به حرف آمد. اول آینه را طوری تنظیم کرد تا بتواند نگاهم کند. بعد با زحمت بسیار پرسید:
-نامه هامو خوندی؟
سرم را تکان دادم.صدایش برایم مثل لالایی بود.
-توران من خیلی دوستت دارم، هر کاری بگی می کنم تا تو ازم راضی باشی، تو چطور؟توهم منو دوست داری؟
آن لحظه فقط به این فکر می کردم که مسعود سرسخت و سر به زیر را به چنگ آورده ام. در فکر دوستانم به خصوص فرخنده بودم که حتماً با شنیدن این خبر از حسادت می ترکید، سر مست از این پیروزی گفتم:آره.
مسعود ماشین را نگه داشت و به عقب برگشت. چشمانش تبدار و صورتش گل انداخته بود. پرسید: حاضری باهام ازدواج کنی؟
نفس بریده جواب دادم:نمی دونم، بابام نمی ذاره...
-اگه تو بخوای هر کاری می کنم تا آقا رو راضی کنم!
از شنیدن کلمه آقا دنیای خوش عاشقانه ام مثل حبابی روی آب ترکید. آهسته گفتم:
-راه بیفت، دیرم شد.
او هم به خود آمد و حرکت کرد. حرکاتش از روی حواس پرتی بودو چند بار نزدیک بود تصادف کنیم. وقتی رسیدم برای زنگ تفریح بی قرار بودم، دلم می خواست همه چیز را برای دوستانم تعریف کنم. در فرصت به دست آمده از سیر تا پیازماجرا را برای بچه ها تعریف کردم، وقتی حرفام تموم شد اولین نفری که به حرف آمد فرخنده بود:
-خوش به حالت! مجسم کن شب عروسی ، مسعود تو لباس دامادی چقدر خوش تیپ میشه، همه جا انگشت نما میشی، همه از حسودی می ترکن، عروس و داماد خوشگل.
نفر بعدی ژیلا بود که از بیزاری صورتش را جمع کرده بود و با ناز و ادا گفت:
-می خواستی بهش بگی بره گم شه بچه دهاتی! بره همون دهاتش زن بگیره!
ولی فریده و زری شروع کردند به طرفداری به قول خودشان از قشر زحمت کش:
-این حرفها چیه؟ هنر رو این آدما می کنن که از زحمت و دست رنج خودشون پول در میارن و خرج زن و بچه شون می کنن، مثلاً بابای شکم گنده تو به جز خوردن و خوابیدن و دستور دادن به رعیت های املاکش چه کار بلده بکنه؟
اگه توری با این پسر ازدواج بکنه و زندگیشو بسازه، هنر کرده! نه امثال شما ها که نسل اندر نسل پروت و ملک و املاک رو به ارث می برید و ازدواج های اقتصادی می کنید. با کسی ازدواج می کنید که اندازه پدر خودتون مال و اموال داشته باشه، مسعود هم یه آدمه درست مثل من و تو! حتی ممکنه خیلی از تو بهتر باشه...
ژیلا که حسابی بهش برخورده بود با صدای نازکش جیغ جیغ کرد:
-چی میگی؟ تو که بابای خودت مجیز گوی درباره، پدر بزرگت نوکر رضا شاه بوده و حالا پسرش نوکر دست به سینه پسر رضا شاهه! باز گلی به گوشه جمال پدران ما که پروت در خانواده شان موروثی است و احتیاج به نوکری و چاپلوسی ندارن!
بچه ها مشغول جر و بحث و دعوا و مرافعه بودن، اما من در رویای دیگری بودم. در رویا می دیدم که زن مسعود شدم و همه محو جمال ما شدند. خانه کوچکی خریدیم و مسعود صبحها سر کار می رود وعصر خسته و عاشق برمیگردد. بچه ها حق داشتند، مسعود هم آدمی بود مثل بقیه، فقط گناهش این بود که پدرش پول دار و اعیان زاده نبود. شاید اگر همه بچه ها مثل ژاله بودند ، داستان این عشق بچگانه همان جا پایان میافت؛ اما اینطور نشد. من و مسعود روز به روز بیشتر به هم علاقمندمی شدیم، تا جایی که اگر روزی به دلیلی همدیگر را نمی دیدیم ، هر دو کلافه وسر در گم به دنبال هم می گشتیم. من سال آخر دبیرستان بودم که سرانجام رازمان از پرده برون شد.
خواستگار خیلی خوب و موجهی برایم اومده بود و حتی پدرم نتوانسته بود به سرعت جواب رد بدهد.
اول از همان بهانه های معمول آوردم، اما این بار مادرم سفت و سخت پی قضیه را گرفته بود. خواستگارهم قیافه خوبی داشت و هم وضع مالی اش از هر کسی که می شناختم بهتر بود. تحصیل کرده و مودب بود و به پدرم قول داده بودبه من اجازه ادامه تحصیل دهد و حتی اگر راضی باشم هر دو برای ادامه تحصیل به خارج از کشور برویم. مادرم هم با توجه به این همه وعده و وعید حاضر نبود او را از دست بدهد، به قول خودش این خواستگار دهان همه ر ابا عسل بسته بود و من هم نباید بی جهت بهانه می گرفتم. هم سنم مناسب ازدواج بود و هم شرایط از این بهتر نمی شد. وقتی با زبان خوش و لوس بازی نتونستم پدر را راضی کنم، قهر کردم و در اتاقم بست نشستم. چند روزی محلم نذاشتند اما عاقبت پدرم که طاقت نداشت انقدر اصرار کرد تا به عشقم اعتراف کردم. هرگز آن روز را فراموش نمی کنم. پدرم از شنیدن اینکه مسعود را دوست دارم، روی تخت افتاد و رنگش پرید. سرش را میان دستانش گرفت و ساکت ماند. از ترس مثل حیوانی که شکارچی دیده باشه، کنج اتاقم کزکرده بودم. منتظر بودم پدرم داد و بیداد راه بیندازد و تهدیدم کند، حتی با این که هرگز دست روی ما بلند نکرده بود، به طرفم حمله کند و کتکم بزند.اما بعد از دقایقی که مثل قرن بر من گذشت پدرم سر بلند کرد و گفت:توران جدی نگفتی، مگه نه؟
آهسته سر تکان دادم. صدای پدرم می لرزید: توران هیچ می فهمی که داری چی میگی ؟ این پسر و خانواده اش نون خور من هستن ، تو می خوای با این آدم ازدواج کنی؟ با کسی که تو دو اتاق گلی گوشه خونه پدرت زندگی می کنه؟ پس عزت نفست کجارفته؟ اون لیاقت جفت کردن کفش تو رو هم نداره! توران، چشم و عقلت کور شدن؟ هیچ می دونی غیر از آبروریزی که برای من و مادرت و پوران پیش میاد ، به خودت چقدر سخت می گذره؟ فردا پس فردا نمی تونی شوهرتو توی سر و همسر در بیاری. کدوم یک از فامیل م
برچسب ها: رمان دختری در مه - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دانلود رمان دختری در مه - انجمن های پیچک , رمـــــــان خــانــه | ROMAN KHANEH - رمان مه رو , دختری در مه , دانلود رمان دختری در مه نوشته تکین حمزه لو با فرمت جاوا - میهن موبایل , رمان دختر خراب بدون سانسور - نسخه موبایل - مه تیک , رمان دختر خراب بدون سانسور - نسخه PDF - مه تیک , دوسـ ـتـداران رمـان - رمان طالع ماه(mehrsa_m) ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/09/20 تاریخ
کد :22675

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا