تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دختری در مه5


به طرف در رفتم و دستگیره رو چرخوندم. صدای شهاب بلند شد: حالا قهر نکن. هیچی بابا قرار شد بریم خواستگاری ، ولی احتمالاً مراسم نامزدی و بله برون می افته برای وقتی که عزیز و آقا جون و خاله شعله از شیراز بیان، اونهم که معلوم نیست کی میشه.
با خنده گفتم: نترس به همین زودی ها میان. قراره مامان اینا برن شیراز و هفته دوم عید با عزیز و خاله برگردن.
صورت شهاب پر از خنده شد: راست میگی؟
دررا باز کردم: دیگه خوابم میاد.
صدای خنده شهاب را شنیدم. چقدر برایش خوشحال بودم.آن شب تا ساعتها پشت پنجره ایستادم و به حیاط که در تاریکی فرو رفته بود خیره شدم و به آزاده و شروین فکر می کردم که تا چند وقت دیگه پدر و مادر می شدند، به شهاب که تا مدتی بعد به سراغ بخت و زندگیش می رفت و برای همیشه از ما جدا میشد. بعد فکر رعنا تمام فکر و ذهنم را پر کرد. رعنای لبریز از خشم و کینه ، رعنای تنها، فکر رعنا بدون آنکه بخواهم در تمام ذهنم رخنه کرده بود، یعنی الآن چی کار میکنه؟ تصمیم گرفتم فردا صبخ به خانه شان زنگ بزنم و حال رعنا رو بپرسم. برایم اهمیت نداشت که پایم بریده و دستم مجروح شده بودو می دانستم رعنا ومریض است و نیاز به کمک دارد.
اولین روز از سال جدید همه ناهار خانه مادر جان دعوت داشتند. وقتی ما رسیدیم ، عمه زهره و عمه زیبا آمده بودند، مادر جان با شادی و صمیمیت صورت من و آزاده رو بوسید ، اما با مادرم کمی سرسنگین روبوسی کرد. وقتی همه همدیگر رو بوسیدیم و عید را تبریک گفتیم ، مادر جان قرآن بزرگش را آوردو با بغض گفت:
-جلالا ، مادر صبر کردم دشت اول به تو عیدی بدم.
بعد اسکناس درشتی از لای قرآن در آورد و پدر دست مادر جان را بوسید و اسکناس را گرفت و لای تقویمش گذاشت . بعد مادر جان طبق معمول هر سال شروع به دادن اسکناسهای نو به بچه ها و نوه ها و دامادهایش کرد. خانه قدیمی مادر جان به سبک عمارت های دوران مظفری ساخته شده بود، البته به بزرگی آن خانه ها نبود ، اما در زیبایی شاید بهتر از آنها بود. عروسی عمه هایم در ایی خانه برگزار شده بود و پدر جان در همین خانه چشم از جهان فرو بسته بود. برای همین مادر جان به هیچ قیمتی حاضر نبود ار آن خانه قدیمی دست بکشد و به قول خودش به یکی از آن لانه مرغها برود. بچه هایش هم اصراری برای فروش خانه نداشتند ، تنها کسی که گاهی غری می زدو تقلا می کرد ، اکبر آقا شوهر عمه زهره بود که دلش می خواست سهم زنش را زودتر بگیرد و به قول خودش تو داد وستد بیندازد.
ظهر ، من و مرجان و مژگان سفره بزرگی انداختیم ، همانطور که بین آشپزخانه و مهمان خانه در رفت و آمد بودیم از مرجان پرسیدم: راستی چند وقت پیش آدرس کلینیک رو گرفته بودی ، برایت مشکلی پیش آمده بود؟
گفت: هم آره ، هم نه.
-پس چرا نیامدی ؟ مشکلت حل شد؟
-نه ، ولی آنقدر گرفتاری دارم که نتونستم بیام.
وقتی دید من حرفی نمی زنم گفت: راستش در مورد محمد می خواستم باهات حرف بزنم.
در همان لحظه عمه زهره وارد آشپزخانه شد و با دیدن ما گفت: زود باشیدبقیه وسایل سفره رو ببرید...
مرجان گفت: حالا بعداً بهت میگم.
ولی تا آخرین لحظه دیگر فرصتی پیدا نکردیم تا در تنهایی صحبت کنیم.البته حدس می زدم چه می خواهد بگوید. محمد پسر لوس و بی ادبی شده بود که با هیچکس سازش نداشت و از همه کس انتظار داشت اوامرش را اطاعت کنند، البته مقصر عمه و اکبر آقا بودند که زیادی به محمد میدان داده بودند و حالا خودشان هم از پسش بر نمی آمدند. بعد از ناهار مادرم از جا برخاست و از همه خداحافظی کردیم. قرار بود مادرم و پدرم به همراه شروین و آزاده به شیراز بروند تا هم گردشی بکنند و هم برای مراسم بله برون و نامزدی شهاب آنها را همراه بیاورند. من و شهاب باید از روز پنجم فروردین سر کارمان بر می گشتیم و نمی توانستیم همراهشان برویم. بعد از اینکه از خانه مادر جان برگشتیم شروین و آزاده رفتند تا از پدر و مادر آزاده خداحافظی کنند. لباسهایم را عوض کردم و پشت میزم نشستم تا کمی به پرونده های قاطی و شلوغم سر و سامان بدم که مادر وارد اتاق شد و گفت:
-دیدی مادر جان چه قیافه ای برای من گرفته بود؟
صندلی ام را برگرداندم و گفتم: بله متوجه شدم. ولی شما اصلاً به روی خودتون نیارید. مخصوصاً به بابا حرفی نزنید.
چشمان مادرم گرد شد: چرا؟
-مطمئن باشید بابا خودش فهمیده ، اگه شما بهش بگید مجبور میشه طرف مادرشو بگیره و بهتون ثابت کنه اینطوری نبوده، برای همین شما هیچی نگید تا دعوای بیخودی راه نیفته، در ضمن بابا از حرکت مادرش شرمنده بشه، وقتی هم به روی خودتون نیارید، مادر جان هم متوجه میشه که با این کارها هم نمی تونه به هدفش برسه. الآن مادر جان از این ناراحته که بابا کمتر دنبال کاراش میره و برای خونه تکونیش کارگر گرفته، می خواد شما از دستش ناراحت بشید و به بابا اعتراض کنید تا دوباره بتونه به وضع سابق برگرده ، شما هم هیچی نگید تا بهانه دست کسی نیفته.
صورت مادرم شکفته شد، با خنده گفت: چقدر خجالت آوره که دختر آدم از خود آدم عاقل تر باشه؟ نه؟
بلند شدم صورتش را بوسیدم و گفتم: خوب شما احساساتی هستید ، من بی احساس.
-قربونت برم، کاش تو هم فردا می آمدی ، عزیز خیلی دلش برات تنگ شده.
-اگه قرار نبود عزیز و آقا جون بیان حتماً می آمدم، ولی حالا که می دونم چند روز دیگه میان دلم نمی خواد بیخودی مرخصی بگیرم و اون همه راه تا شیراز بیام و برگردم. در ضمن شهاب هم تنهاست. میدونید که تخم مرغ هم بلد نیست درست کنه، بیچاره میشه.
مادر از روی ناچاری سری تکون داد وگفت: هر جور راحتی.
صبح زودبا کاسه ای پر از آب جلوی در ایستادم. مادر هنوز داشت آخرین کارهایش را انجام میداد. به آزاده که به ماشین تکیه داده بود گفتم:
-الآن بهترین وقته که با شروین صحبت کنی ، شیراز الآن مثل بهشت می مونه، تا رسیدین برین باغ ارم و موضوع بچه رو بهش بگو.
آزاده آهسته گفت: باشه...
جلوتر رفتم و کنارش ایستادم: تموم اون حرفهایی که برای من زدی رو بهش بگو، اینکه چقدر احساس تنهایی و افسردگی می کنی وحوصله ات سر رفته؛ بهش بگو تا ببینم چه تصمیمی می گیره.
صدای شروین ساکتم کرد: چی در گوش زن من پچ پچ می کنی؟
-هیچی دارم یادش میدم چطور ازت سواری بگیره...
شروین خندید: خودش بلده ، خیلی ممنون.
مادرم با ساک کوچکی در دست و فلاسک چای در دست دیگر بیرون اومد : خوب بریم ، من دیگه کاری ندارم.
شهاب هم خواب آلود بیرون اومد: حالا نمی شد صبح به این زودی نمی رفتید؟
شروین ضربه ای به بازویش زد و گفت :مگه تو می خوای رانندگی کنی؟تو برو بخواب که خسته نشی آقا داماد!
شهاب اب خجالت گفت: اِ... باز گفت!
مادر جلو آمد و صورت من و شهاب رو بوسید و گفت: مواظب خواهرت باشی ها، نری از صبح تا شب تنهاش بذاری.
شهاب دستی روی چشمش گذاشت وگفت: چشم! اصلاً یه طناب می بندم گردنش هر جا رفتم با خودم می برمش ، خوبه؟
صدای پدر بلند شد: بیا دیگه شهره، دیر شد.
وقتی ماشین از کوچه خارج شد به داخل خانه برگشتم، بی جهت دلم گرفته بود. شهاب دوباره به رختخوابش برگشته بود و من در تنهایی اتاقم فکر می کردم که دو روز باقیمانده تعطیلاتم را چه کنم. کتابی که آزاده به عنوان عیدی برایم خریده بود برداشتم و روی تخت دراز کشیدم . حداقل چند ساعتی سرگرم می شدم. نزدیک به بیست صفحه از داستان را خوانده بودم که صدای زنگ در بلند شد، می دانستم که شهاب از جایش بلند نمی شود، کتاب را بستم و به طرف آیفون دویدم. شاید چیزی جا گذاشته بودند، اما صدای رضا بر جا خشکم کرد. رضا این موقع صبح اینجا چه می کرد؟ آهسته گفتم: بفرمایید.
بعد با سرعت وسایلی را که در هال ریخته بود جمع کردم و در همان حال داد زدم :
-شهاب بلند شو، دوستت اومده...
ولی وقتی دید در تکاپوی مرتب کردن اتاقم پرسید: کیه؟
-رضا...
چند لحظه بعدصدای چند ضربه به در ورودی بلند شد. جلو رفتم و در را باز کردم. در میان بهت و حیرت من ، رعنا هم همراه برادرش آمده بود. مانتو بلند و مشکی اش بیشتر مناسب مادر بزرگها بود تا دختری به سن و سال او، با خوشحالی جلو رفتم و صورتش را بوسیدم و گفتم:
-عیدت مبارک رعنا جون.چه خوب کاری کردی اومدی، بفرمایید تو.
رضا خندید: ببخشید که صبح اول وقت مزاحمتون شدیم.عیدتون مبارک.
شهاب هم که تازه دست و صورتش را شسته بود جلو آمد و با رعنا و رشا سلام و احوالپرسی کرد. رعنا لبه مبل نشست و به پاهایش که در جوراب بلندی پنهان شده بود خیره ماند. به آشپزخانه رفتم و با سینی چای و شیرینی برگشتم. رضا زیر لب گفت: زحمت نکشید.
سینی را روی میز گذاشتم: زحمتی نیست، مامان چطورن؟
رضا به عقب تکیه داد و گفت: سلام رسوند. چند روزه دوباره سر درد امانشو بریده، دایم تو تاریکی دراز کشیده...
شهاب دستهایش را در هوا کشید و گفت: خوب، چه خبر؟
رضا سری تکان داد و گفت: هیچی ، ولی این نقشه ها رو آوردم تا تو یه نگاهی بندازی، وقت داری؟
شهاب خندید : چیزی که زیاده وقته ، چایتو بردار بریم تو اتاق من ، نقشه ها رو هم نگاه کنیم.
وقتی آنها رفتند رو به رعنا گفتم: شیرینی هاش خوشمزه است...
رعنا سر بلند کرد و نگاهم کرد. لبانش می لرزید. به زحمت گفت:
-من اومدم ازتون معذرت خواهی کنم.
متعجب نگاهش کردم: برای چی؟
صدایش مثل زمزمه بود: رضا گفت اون روز شیشه پاتون رو بریده،گفت مجسمه خورده به بازوتون و حسابی داغون شده.
با مهربانی دستش را گرفتم و گفتم : عیبی نداره، می دونم که وقتی عصبانی میشی دست خودت نیست. دستم هم دیگه خوب شده، حالا خدا رو شکر به مامانت نخورد...
با بغض گفت: کاش می خورد...
ساکت منتظر ماندم تا حرف بزند. سرش پایین بود و با انگشتانش بازی می کرد.
-بعضی وقتها دلم می خواد بکشمش ، یه جوری وانمود می کنه انگار من دیوونم و اون با دلسوزی داره فداکاری می کنه و ازم مراقبت می کنه، اما اینطور نیست. واقعیت اینه که وقتی باید مواظبم می بود ولم کرد به امان خدا، رضا رو به من ترجیح داد. همیشه همینطوره، رضا رو خیلی دوست داره ولی منو نه، می دونم اگه نباشم خیلی راحت تره، رضا باعث افتخارشه و من باعث خجالتش.
گفتم: ولی مامانت تو رو خیلی دوست داره، اون چند روزی که بی خبر رفته بودی خونه مادربزرگت داشت از نگرانی دیوونه می شد.
رعنا دوباره سر بلند کرد و محکم گفت: نه ، مادر من فقط نگران حرف مردمه، می ترسه کسی بهش بگه دخترت فلان و بهمانه و آبروش بره...
می دانستم که به آن سادگی ها نمی توانم متقاعدش کنم، بنابراین موضوع صحبت را عوض کردم.
-پس تو فکر می کنی پدرت بیشتر تو رو دوست داشت؟
برقی از نفرت چشمانش را پوشاند. صدایش به سختی می لرزید. من از اون مرتیکه متنفرم. می فهمی؟ اگه دلم می خواد مادرم بمیره ، دلم می خواد بابامو با دستای خودم تیکه تیکه کنم.
از تعجب داشتم شاخ در می آوردم. تا آن روز فکر می کردم رعنا پدرش رو دوست داره و از جدایی پدر و مادرش گله مند است و به خاطر این جدایی از مادرش کینه به دل گرفته...گفتم:
-آخه چرا؟
در سکوت سرش را تکان داد و گفت: همه چیز تقصیر خودمه ، می دونم هر چی سرم اومده به خاطر اینه که خدا از من بدش میاد و داره تنبیه ام می کنه، از بس که من آشغال و به درد نخورم...
دستش را نوازش کردم و گفتم:
-ولی خدا همه بنده هاشو دوست داره، حتی بدترین گناهاشون رو می بخشه و می آمرزه.
رعنا حرفم را قطع کرد: من فقط یه آدم تنبل و بی عرضه ام. یه تنه لش بی مصرف. برای همین هم مامانم از وجودم خجالت می کشه، رضا فوق لیسانس داره، اما من تا راهنمایی هم نتونستم درس بخونم، گاهی فکر می کنم نکنه من بچه واقعی اش نیستم.
آهسته گفتم: ولی تو خیلی خوشگلی، موها و چشمات درست شبیه مادرته. خیلی هم باهوشی ، من حاضرم هر چی دارم بدم، اما شبیه تو باشم.
رعنا پوزخندی زد. ادامه دادم: می خوای با هم بریم بیرون؟ مامان و بابای من رفتن شیراز و من تنها موندم.
-برادرت که هست... نمی ترسی با برادرت تو خونه تنهایی؟
متعجب نگاهش کردم: نه... مگه تو از رضا می ترسی؟
زیر لب گفت: نه، اما...
فوری گفتم: میریم سینما و ناهار هم بیرون می خوریم. هان؟
دودلی و تردیدش را از نگاهش خواندم. آهسته گفت: برادرت هم میاد؟
-نه ، اگه تو دوست نداشته باشی نمیاد. فقط من و تو میریم و یه کمی می گردیم.
رعنا آهسته گفت: به شرطی که تا قبل از تاریک شدن هوا برگردیم.
باشادی گفتم: باشه بر می گردیم.
با سرعت به اتاق شهاب رفتم و گفتم: من و رعنا می خواهیم بریم بیرون...
صورت رضا چنان حیرتی را نشان میداد که بی اختیار خندیدم. رضا از جا بلند شد و گفت:
-خودش گفت؟
-آره.
رضا گردنش را خم کرد و گفت: جل الخالق؛ شهاب این خواهر تو شاهکاره!
شهاب گفت:
-با چی می خوای بری؟
رضا با هیجان گفت: شهاب راست میگه ، ماشین من رو ببرید.
مردد نگاهی به شهاب انداختم ، با خنده گفت: معطل نکن دیگه ، ممکنه دیگه هیچوقت پا نده پشت همچین ماشینی بشینی.
رضا با خجالت گفت: این چه حرفیه؟ ماشین که چیزی نیست، من جونمو برای سایه خانم میدم.
ابروهای شهاب از تعجب بالا پرید و نگاهی مشکوک به من و رضا انداخت، موذیانه گفت:
-اِ؟نکنه خبرایی شده و به من نمیگید، تو که جون به عزراییل نمیدی حالا برای سایه جون میدی؟
رضا از خجالت سرخ شده بود و شهاب هم اذیتش می کرد. سوییچ رو از دست رضا قاپیدم و گفتم: شما چرت و پرت بگید تا ما برگردیم.
وقتی سوار ماشین شدیم لبخند خجولانه ای گوشه لبهای رعنا به چشم می خورد، آهسته پرسید:
-شما رانندگی بلدید؟
سرم را تکان دادم.پرسید: خیلی سخته، نه؟
-نه زیاد، مثل دوچرخه سواری می مونه، وقتی یاد بگیری دیگه از حفظ رانندگی می کنی، به طور غریزی!
جلوی سینما رعنا خودش را پشت من مخفی کرد تا بلیط بگیرم. در طول نمایش فیلم هم ساکت به پرده سینما خیره مانده بود. وقتی از سینما بیرون آمدیم با کمرویی گفت: خیلی وقت بود که سینما نرفته بودم.
-به نظرت فیلمش چطور بود؟
-اِی بد نبود، بیشتر دوست داشتم خنده دار باشه.
-دفعه دیگه میریم یه فیلم خنده دار؛حالا بریم ناهار بخوریم.
در تمام مدتی که با رعنا بودم بیشتر به این نتیجه می رسیدم که از مردان ترسی عجیب دارد. بیشتر سرش را پایین می انداخت و به زمین خیره می شد. زیاد حرف نمی زد و در برخورد با مردانی که در سینما و رستوران کار می کردند خودش را پشت سر من مخفی می کرد. در عین حال مثل بچه کوچکی از دیدن هر چیزی ذوق می کرد و خوشحال می شد. وقتی به خانه رسیدیم رضا و شهاب نبودند. رعنا نگران پرسید: حالا چی کار کنیم؟
دستش را گرفتم: هیچی، اگه دلت می خواد بیا خونه ما ، اگه هم دوست نداری من می برمت خونه خودتون.
لبخند کوچکی زد و گفت: امروز خیلی خسته شدم، دلم می خواد برم خونه بخوابم.
دوباره هر دو سوار شدیم و به طرف خانه شان حرکت کردیم. در راه به شهاب فکر می کردم ، واقعاً حق داشت. ماشین رضا انقدر نرم و سریع بود که از رانندگی لذت می بردم. همه چیز دقیق و درست سرجایش بود. انقدر راحت دنده عوض می شد و بدون صدا سرعت می گرفت که دلم می خواست تا ابد رانندگی کنم؛ اما عاقبت به خانه شان رسیدیم. به محض ایستادن پشت در مردی که دفعه قبل دیده بود در را باز کرد و از دیدن من جا خورد ، ولی وقتی چشمش به رعنا افتاد که کنار دستم نشسته از جلوی در کنار رفت تا داخل شویم.ماشین را پارک کردم و پیاده شدم. رضا از بالای ایوان داد کشید:
-سلام.
سرم را بالا گرفتم و جوابش را دادم. رعنا به سرعت از پله ها بالا رفت ، جلوی در برگشت و نگاهم کرد: خیلی ممنون ، خوش گذشت.
لبخند زدم: به منم خیلی خوش گذشت.
رعنا نگاهی به رعنا انداخت و گفت: بفرمایید تو.
-نه خیلی ممنون، تو هم خسته شدی، برو استراحت کن، من هم باید برم خونه.
وقتی رعنا پشت در پنهان شد رضا از پله ها پایین آمد و با لحن سپاسگزاری گفت:
-نمیدونم چطوری ازتون تشکر کنم... خیلی لطف کردید.
خندیدم: به قول شهاب دیگه از این فرصت ها گیرم نمیاد؛شما لطف کردید، بفرمایید این هم سوییچ.
رضا دستش را پشت سرش برد و گفت: به خدا قابل نداره، من بی تعارف گفتم جون هم پیش شما ارزش نداره.
قبل از اینکه جوابی بدهم خانم مظفری را دیدم که با ربدوشامبر گلداری از خانه خارج شد. سلام کردم و عید را تبریک گفتم. از پله ها پایین اومد و با مهربانی صورتم را بوسید:
-عید تو هم مبارک باشه عزیز دلم، دستت چطوره؟ به خدا وقتی رضا بهم گفت از شرمندگی دلم می خواست زمین دهن باز می کرد و منو می بلعید.
-چیز مهمی نبود، الآن خوب شده...
نگاهی به رضا انداخت و گفت: رضا جون برو ببین سوده کجاست ، بگو تدارک شام ببینه.
به محض رفتن رضا دستم را گرفت و به طرف استخر راه افتاد. آهسته گفت: سایه جون رضا برام گفت تورعنا رو بردی سینما و گردش ، نمی دونی وفتی فهمیدم همراهت اومده چه حالی شدم.تو معجزه کردی دخترم، رضا راست میگه ماشین که قابل نداره ، تو جون بخواه.
شرمنده گفتم: این چه حرفیه؟ منکه کاری نکردم. رعنا هم خیلی دوست داشتنی و مهربونه، به خود من هم خیلی خوش گذشت.
خانم مظفری محتاطانه به اطرافش نگاه کرد و گفت: راستش می خواستم ببینم از کی بر می گردی کلینیک؟
-از پس فردا صبح سر کارم.
کنار استخر نشست و گفت: باید ببینمت ، می خوام باهات صحبت کنم.
کنارش نشستم و گفتم: در خدمتم ، در مورد رعنا می خواستید حرف بزنید؟
سرش را تکان داد و با دیدن رضا که از در خارج شد گفت: آره ، ولی پیش خودمون بمونه...
بعد با صدای بلند به رضا گفت: زنگ بزن شهاب جون هم بیاد شام دور هم باشیم.
فوری گفتم : نه دیگه مزاحم نمیشیم، باید برم خونه، ممکنه مادرم زنگ بزنه و نگران بشه.
خانم مظفری لبخند زد: شنیدم مامان و بابا رفتن شیراز، خوب شماهم که تنهایید ، شب پیش ما بمونید.
-خیلی ممنون باشه یه شب دیگه، امشب از شیراز زنگ می زنن، اگه ما خونه نباشیم نگران میشن.
-باشه هر جور مایلید.
بعد رو به رضا کرد و گفت: در حیاط رو باز کن ، سایه جون می خواد بره.
سوییچ را به طرفش دراز کردم: بفرمایید، با اجازه.
رضا اعتراض کرد: اِ! مامان نگیری ها! سایه خانم از ماشین من راضی بودن...
خانم مظفری خندید: خوب پس ببرش سایه جون.
نمیدانستم شوخی می کرد یا جدی حرف می زد. چنان حرف می زد انگار من از اسباب بازی بچه اش خوشم اومده. سوییچ را لبه استخر گذاشتم و گفتم: با اجازه خداحافظ.
از در حیاط که بیرون اومدم ، صدای باز شدن در بزرگ را شنیدم. لحظه ای بعد رضا جلوی پایم ایستاده بود، گفتم: خیلی ممنون خودم میرم.
-خواهش می کنم بفرمایید، چقدر تعارف می کنید.
سوار شدم و رضا حرکت کرد. از پنجره به بیرون نگاه می کردم. دلم می خواست حتی الامکان کمتر با رضا صحبت کنم. از دفعه پیش کمی در مورد رضا گیج بودم و اصلاً دلم نمی خواست درگیری عاطفی با کسی پیدا کنم که خودش آن همه مشکل داشت. سکوت ماشین را رضا شکست:
-از دست من ناراحتی؟
بی آنکه نگاهش کنم جواب داد: نه، چرا بایدناراحت باشم؟
-خوب ... به خاطر اون دفعه... کار احمقانه ای کردم. می خوام بدونی که خیلی متاسفم. ولی بعضی وقتها اصلاً نمی تونم خودمو کنترل کنم، مخصوصاً وقتی توانقدر صبور و مظلومی، انقدر مهربون و عاقلی ، دلم می خواد برای همیشه پیش خودم نگهت دارم. تو همه اون چیزایی هستی که من نیستم. عاقلی ، صبوری، با هوشی، با گذشتی، اعتماد به نفس بالایی داری، به خودت و کاری که می کنی مطمئنی، نه مثل من که انگار روی ژله راه میرم.
آرام گفتم: من اصلاً دلم نمی خواد با کسی درگیری عاطفی پیدا کنم، یعنی وقتشو ندارم، فعلاً مسئله رعنا از همه مهمتره...
رضا امیدوار پرسید: اگه مسئله رعنا حل بشه ، چطور؟
آهسته گفتم: حالا تا اون موقع خدا بزرگه.
خودم هم نمی دانستم منظورم از این حرف چه بود.اما بالاخره باید چیزی می گفتم و این بهترین جمله ای بود که نه امید دهنده بود و نه نا امید کننده، در آن لحظه بیشتر به فکر خانم مظفری بودم و اینکه چه می خواست درباره رعنا بگوید. بی صبرانه مشتاق بازگشایی کلینیک بودم تا مادر رعنا حرفهایی که خودش می گفت مهم است را بزند. میدانستم تا آن روز به سختی می توانستم صبر کنم. از وقتی با رعنا و خانواده اش آشنا شده بودم ، تمام مسائل زندگی و کارم در درجه دوم اهمیت قرار داشت. نا خود آگاه و بی اختیار به رعنا فکر می کردم و چیزی مثل خوره ذهنم را می خورد، چیزی که نمی دانستم چیست در مورد رعنا وجود داشت که دلم می خواست هر چه زودتر بفهمم. رضا حرف میزد اما من اصلاً نمی فهمیدم چه می گوید، فقط سرم را تکان دادم. بی آنکه درست متوجه حرفهایش شوم عاقبت رسیدیم، رضابا خجالت گفت:
-کاش به شهاب هم می گفتید برای شام می موندید.
آهسته گفتم: خیلی ممنون راستی دفترهای خاطراتتون رو هم گذاشتم کنار، هر وقت خواستید می تونید ببرید.
رضا هراسان گفت: شما خوندید؟
-بله...
-خوب؟
در ماشین را باز کردم. خیلی چیزها برام روشن شد، ولی چند مسئله هنوز مبهم است. اگه فرصت کردید یه روز قرار بذارید با هم صحبت کنیم.
رضا فوری گفت: خوب همین الآن چطوره؟
-نه، اگه بیایین کلینیک بهتره، پرونده رعنا هم هست راحت تر میشه به نتیجه رسید.
غمزده گفت: خوب هر جور صلاح می دونید، به محض اینکه سر کار رفتید میام خدمتتون.
-باشه، منتظرتون هستم.
وقتی وارد خانه شدم، شهاب هنوز نیامده بود. خسته و بی رمق روی مبل افتادم و به این فکر افتادم که نکنه مادر و پسر هر دو یه روز به کلینیک بیان؟ آن وقت خانم مظفری فکر می کرد من به رضا گفتم که بیاد. بعد سرم را تکان دادم بلکه افکار مزاحم از سرم بیرون روند.
به هر حال یه جوری میشد و من فقط باید منتظر می موندم.
بر خلاف انتظارم روز اول شروع کارم هیچکس نیامد. نه رضا و نه مادرش، البته ته دلم خوشحال بودم که به خیر گذشته، دلم نمی خواست هر دو با هم بیاییند و به من بد گمان شوند.آن روز با بقیه دکتر هاو مشاورین ، در سالن انتظار نشستیم و صحبت کردیم ، چون هیچکدام مراجعه کننده نداشتیم و به قول دکتر یاوری ، مردم فعلاً خوب و خوش هستند.در پایان ساعت کاری در کمال شگفتی شهاب دنبالم آمد. شاد و سر حال بود و صورت سپیدش از شادی می درخشید. با خنده پرسیدم:
-چی شده امروز مهربون شدی؟
-هیچی ، زودتر از سر کار اومدم گفتم بیام دنبال تو، الآن خیابونا خلوته در ضمن...
ساکت شد و جمله اش را نیمه کاره رها کرد. به این روش شهاب عادت داشتم. می دانستم که وقتی می خواهد چیز مهم یا جالبی بگوید، شنونده را نیمه جان می کند، برای همین ساکت و منتظر ماندم.بعد از چند دقیقه نگاهی به من کرد و گفت: نمی پرسی در ضمن چی؟
-نه، چون می دونم اگه بپرسم جونم رو می گیری تا حرف بزنی ، اگه دلت می خواد حرفتو بزن وگرنه منو دق نده.
شهاب قهقهه زد: دیگه دست منو خوندی ها!
وقتی خنده های طولانیش تموم شد گفت: می خواستم با هم بر
برچسب ها: تئاتر تک نفره بهاره رهنما با صدای شهاب حسینی - پارسینه , قطعه «خدا» با صدای شهاب و ایمان | موسیقی ما :: سايت خبري - تحليلي ... , وقت رفتن با صدای شهاب حسینی by Aysan Deghati 1 on SoundCloud ... , برای تو با صدای شهاب تیام - جستجوی صدایاب , ترانه تیتراژ آغازین برنامه «شهر باران»با صدای شهاب رمضان - خبرآنلاین , کد آهنگ من واست جون میدم با صدای شهاب رمضان برای وبلاگ - کد موزیک , دانلود رمیکس جدید آهنگ جشن تنهایی با صدای شهاب رمضان , «من واست جون می‌دهم» با صدای شهاب رمضان/ صوت - نامه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/09/17 تاریخ
کد :21916

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا