تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
دختری در مه 4


گم شدن رعنا انقدر ذهنم را مشغول کرده بود که زندگی عادی و اطرافیانم را به کلی از یاد برده بودم. با اشاره ها و کنایه های گاه بی گاه شهاب تصمیم گرفتم همان روز با آوا صحبت کنم. وقتی تلفن رو برداشت، فوری گفتم: امروز برنامه ات چیه؟
لحظه ای ساکت ماند و بعد خندید: زهر مار ترسیدم. چی شده؟
-هیچی ، بگو برنامه ات چیه؟ می ری مدرسه؟
-نه ، امروز روز کارم نیست. فعلاً هم برنامه ای ندارم.بنده که مثل جنابعالی ده جا کار نمی کنم.
دلجویانه گفتم: ده جا کار کردن من هم ، اندازه همون یک جا کار کردن توست. اگه کاری نداری بیا اینجا یه کم با هم حرف بزنیم.
آوا خمیازه ای کشید و گفت: اصلاً حال ندارم از خونه بیام بیرون. تو بیا، خیلی وقته که نیومدی، اتفاقاً چند روز پیش مامانم سراغتو می گرفت.
-باشه تا یک ساعت دیگه میام.
در طول راه سعی می کردم آهسته و آرام قدم بردارم تا دیر تر به خانه آوا برسم. نمی دانستم چی بگم و از کجا شروع کنم. با اینکه آوا دوست صمیمی و قدیمی ام بوداما دلم نمی خواست ناراحتش کنم، یا او جواب سر بالا بدهد. عاقبت رسیدم. همانطور که پله ها رو بالا می رفتم در فکر بودم چه بگویم و چطور بگویم. مادر آوا در را باز کرد و با مهربانی سلامم را جواب داد و طبق معمول از حال تمام خانواده پرسید.
-خیلی ممنون ، همه سلام رسوندند . شما چطورید؟ ماندانا خوبه؟
سرش را با ادایی بامزه تکان داد و گفت: اِی... مانی هم خوبه ، البته هر چند وقت یکبار تو خودش میره و لگد پرونی می کنه ، اما دیگه مثل اون دفعه نشده، البته به لطف تو.
صدای آوا شاد و پر انرژی بلند شد: به به ! جناب استاد ! صفا آوردید. به کلبه محقر ما رونق بخشیدید. استاد امروز کنفرانستون لغو شده؟
یک بلوز آستین کوتاه زرشکی با یک شلوار جین تنگ پوشیده بود. هیکل زیبا و موزونی داشت.موهای کوتاه و لختش گرد، دور صورت با نمکش ریخته بود. با دست موهایش را پشت گوشش زد. جلو رفتم و صورتش را بوسیدم.
-خیلی دلم برات تنگ شده بود آوا...
-اِ؟ پس برای همینه که مدام میای خونمون و بهم تلفن می زنی؟
بعد به طرف اتاقش رفت و گفت: بیا بریم یه کم حرف بزنیم که فرصت کمه.
با تعجب نگاهش کردم: جایی کار داری؟
-نه، ولی امروز توفیق اجباری نصیبمون شده، دوست مادرم قراره بیاد دنبالمون بریم شو لباس ترکیه.
دستم را تکان دادم: بی خیال من باش، نه پول دارم ، نه حال!
آوا قهقهه زد:خوب منم همینطور، ولی میریم نگاه می کنیم و یه کم هم سر به سر دیگرون می ذاریم.
بعد از کلی تعریف از اینجا و آنجا، عاقبت گفتم:راستی اون خواستگارت چی شد؟ همون که بهم گفتی دیگه تصمیم گرفتی بهش جواب مثبت بدی؟
-حالا ما یه چیز گفتیم تو چرا باور کردی؟ آمدن، ولی من هر چی با خودم کلنجار رفتم ، نتونستم جواب مثبت بدم.از خودم بدم اومد مثل این عقب مونده های خرافاتی که فقط می خوان شوهر کنن ، حالا این مرداصغر قاتل باشه یا شعبون بی مخ، براشون فرقی نداره.
-پس چرا یکهو تصمیم گرفتی بهش جواب مثبت بدی؟
می دونم، از بلا تکلیفی خسته شدم. احساس می کنم مانی داره پاسوز من میشه، البته حرفی نمی زنه ، ولی حقیقت همینه.
صدای زنگ در بلند شد ومادر آوا صدایمان زد: دخترا بیایین سودی آمد.
به او نگاه کردم:پی پی اومد.؟
مانتو و روسری اش را با عجله پوشید و گفت: سودابه، بهش می گن سودی، چراانقدر کند ذهنی هان؟
لباسم را پوشیدم و گفتم: خیر سرت صبح می گفتی می خوای بری نمایش ، من این همه راه نمی آمدم.
دستم را گرفت و گفت: شو دهاتی ، نه نمایش. بیا حرف نزن، برات لازمه ، داری کم کم علایم فوبی از مکان بسته رو نشون میدی...باید بستری شی.
همانطور که به دنبالش کشیده می شدم گفتم: برو گم شو. خودت دچار عقده حقارت شدی. باهات کار مهمی داشتم.
پشت سر مادرش داخل ماشین سودی نشستم. آوا آهسته گفت: خوب کارت رو همینجا بگو. پست ریاست جمهوری نیست که.
به دوست فریبا خانم سلام کردم و از اینکه مزاحمشان شدم عذر خواستم. زن که عینک آفتابی بزرگ صورتش را پوشانده بود خندید: خوب کردی آمدی، هر چی مشتری بیشتر باشه، بهتره.
آوا زیر لب گفت: عجب مشتری های آس و پاسی!
جلوی برج بلند و شیکی در یکی از خانه های شمال شهر، سودی خانم ایستاد و رو به مادر آوا گفت:
-مواظب باش که زبون گیتی خانم چرب ونرمه، بنجل بارت نکنه.
-نترس خودم هوای گیتی رو دارم.
وقتی در باز شد، وارد آپارتمان بزرگ و مدرنی شدیم. با حیرت به اطراف نگاه می کردم ، زنها با آرایش و موهای درست شده و لباسها و جواهرات آنچنانی روی صندلی نشسته بودند و با هم صحبت می کردند. روی یک میز بزرگ ، لباسهایی رنگارنگ چیده شده بود، آوا سر در گوشم برد و گفت: روی میز لباسهای دم دستی و تو خونه است. پیرهن ششب و لباسهای آنچنانی رو تن مانکن می کنن.
پچ پچ کنان گفتم: من که اینجا مانکنی نمی بینم.
آواخندید : دیوانه، منظورم مانکن واقعیه ، نه مجسمه و عروسک.
چند لحظه گذشت، همه مشغول نوشیدن شربت و خوردن شربت و میوه بودند، تا اینکه زن قد بلند و شیک و پیکی با صدای بلند گفت: خانم ها ، لطفاً سکوت کنید. مانکن ها آماده هستند.ما هم سفارش قبول می کنیم، هم لباسهای تن مانکن ها سایز و رنگهای مختلف داره.
بعد موسیقی ملایمی گذاشت. چند لحظه بعد ، از دری که سر تا سر آینه بود دختر جوانی هم سن و سال ماندانا بیرون اومد. لباس عجیبی با نقش پوست پلنگ به تن داشت که به قول آوا شبیه انسانهای غار نشین شده بود. دخترک آرایش غلیظی بر چهره داشت. نگاهش به فضا خیره مانده بود و خالی از احساس و زندگی بود. لباسش را با دو انگشت جمع کرده بود. طوری ژست گرفته بود انگار می خواست به همه بفهماند خوش هیکل و زیباست و نسبت به اطرافیان بی توجه است. حوصله ام داشت سر می رفت که آوا با آرنج زد به پهلویم: پاشو تا کسی حواسش به ما نیست جیم بشیم.
در گوش مادرش پچ پچی کرد و بلند شد. از خدا خواسته دنبالش رفتم. کفشهایمان را پشت در پوشیدیم که توجه کسی جلب نشود. در آسانسور، آوا دماغشرا جمع کرد و ابروهایش را بالا انداخت و با صدای جیغ مانند گفت: مدل هفتم!
خنده ام گرفت. واقعاً شبیه همان دختره شده بود. وقتی خنده مرا دید گفت:
-دخترای این دوره زمونه چرا این ریختی شدند؟ باهاشون حرف می زنی با یه صدای نازک و بی احساس، شل و ول جوابت رو میدن، حالا اگه پاتو بذاری رو پاشون ، صدا نکرۀ واقعی شون در میاد. کلاس و ملاس رو ول می کنن و دو تا داد و چارواداری می زنن سرت، که حظ کنی. اینها همش ادا و لوس بازیه، با اون چشمهای مرده شون.
همانطور که در امتداد خیابان راه می رفتیم گفتم: بس کن ، اونا هم دلشون به این اداهاخوشه. بیا بریبم تو کافی شاپ ، باهات حرف دارم.
وقتی پشت میز نشستیم ، آوا بی حوصله به گارسون مودب و اتو کشیده گفت:
-فقط چای.
بعد نگاه پرسشگری به من انداخت ، سرم را به علامت مثبت تکان دادم و گارسون دور شد.
وقتی چایمان را روی میز چیدند گفتم: خیلی وقته می خوام چیزی رو بهت بگم، اما یه مشکل بزرگی برام پیش اومده که نتونستم.
آوابرای هر دو چای ریخت و پرسید: چه مشکلی؟
به طور خلاصه جریان رعنا و گم شدنش رو برایش گفتم، پرسید:
-به نظرت چه مشکلی داره؟
-درست نمی دونم. چون هنوز با خودش صحبت نکردم. خیلی منزوی و کم حرفه، به همه دنیا هم بد بین است.
آوا جرعه ای از چایش را نوشید و گفت: چطوره از دکتر سماوات کمک بگیری؟
پیشنهاد آوابرایم جالب بود. دکتر ایراندخت سماوات یکی از بهترین استادهای دانشگاهمون بود که همه بچه ها شیفته اخلاق و علم به روزش بودند. زیر لب گفتم: راست میگی؟ البته اول باید رعنا پیدا بشه، بعد سعی می کنم باهاش حرف بزنم. اگر بازم نتونستم حتماً پی استاد میرم.
آوادوباره فنجانش را پر کرد و گفت: بخور دیگه سرد میشه. اگه خواستی پیش دکتر بری ، حتما منو هم خبر کن.
-خیلی خوب، اما من با تو کار دیگه ای داشتم. انقدر حرف نزن تا حواسم پرت نشه.
-خوب بنال دیگه، از صبح هی میگی کارت دارم ولی حرف نمی زنی. خوب بگو...
بی مقدمه گفتم: می خوام بدونم تو واقعاً قصد ازدواج داری؟
آوا با چشمانی پر از شیطنت نگاهم کرد: چطور مگه؟ مگه تو مامور ثبت ازدواجی؟
-نه خیر، یه دقیقه جدی باش. می خوام در مورد یه خواستگار خوب باهات صحبت کنم.
-برای من؟
-آره دیگه.
-خوب باید دید کی هست؟ چه کاره هست؟ ... حالا کی هست؟
لبخند زدم: مهندسه، تو یه شرکت خصوصی کار می کنه، وضع مالی اش هم معمولیه، البته خونه و ماشین از خودش نداره، ولی بچه زرنگیه. احتمالاً بعداز چند سال همه چی می خره. اخلاقش خیلی خوبه. اهل هیچ بساطی نیست ، پاکه پاکه! قیافه اش هم خوبه، قد بلنده و هیکل داره، خانواده اش هم آدمهای خوبی هستن و احتمالاً تو دوستشون داری.
آوا که با دقت به دهانم زل زده بود خندید: با این همه توصیف تو چرا همچین شانسی رو از دست دادی؟ چرا خودت زنش نمیشی؟
از فرصت استفاده کردم و گفتم: چون برادرمه و نمی تونم زنش بشم...
آوا مثل برق گرفته ها خشکش زد. چند لحظه ساکت به من خیره شد. بعد با صدایی لرزان گفت: چه شوخیه بی مزه ای!
دستش را گرفتم: شوخی نکردم.الآن چند وقته شهاب خواستهبا تو صحبت کنم.
برقی از شادی چشمان بادامی اش را درخشان کرد: خود شهاب از تو خواسته؟ یا خودت بریدی و دوختی و روح شهاب هم خبر نداره؟
بی حوصله گفتم: ببین آوا، من کسی نیستم که از خودم حرف بزنم، اگر شهاب هم به زبون نمی آمد، صد سال سیاه خودم رو بدبخت نمی کردم که با تو فامیل بشم.
آوا چشمانش را تنگ کرد و گفت: خیلی هم دلت بخواد.
-دلم نمی خواد، ولی مجبورم، به شهاب چی بگم؟
آوا شانه ای بالا انداخت و گفت: باید فکر کنم، بعداً خبرت می کنم.
همانطور که بلند می شدم به طرف در می رفتم: پس پول چای رو حساب کن، با شهاب هم خودت صحبت کن، به من ربطی نداره!
آوابا خندهبه طرف صندوق رفت: خیلی خوب، چه نازی می کنه! حالا مونده بفهمی می خواد چه افتخاری نصیب خونوادت بشه!
فوری پرسیدم: پس موافقی؟
-نه خیر، هنوز معلوم نیست.
ولی هم من، هم آوا می دانستیم که از همان اول جواب معلوم است. برق شادی در چشمان آوا به من دروغ نمی گفت. وقتی به خانه رسیدم تمام فکر و ذهنم خواندن ادامه خاطرات رضا بود. از مادر پرسیدم: مامان کسی زنگ نزد؟
از بس این سوال را پرسیده بودم ، می دانست منظورم چیست. گفت: نه هیچکس زنگ نزد.
به اتاقم رفتم و لباسهایم را عوض کردم. بعد روی تخت دراز کشیدم و دفتر دوم را باز کردم. دیگر داشتم به انتهایش نزدیک می شدم.
تقریباً دو هفته است که خونه آقا هستم. تازه حالم بهتر شده و می توانم بیرون برم. آنفولانزای سختی گرفته بودم و از شدت تب و لرز و استخوان درد نای ِ نشستن نداشتم . هر شب تب بالا داشتم و اینطور که مامان میگه هذیان می گفتم. هر وقت چشم باز می کردم مامان را می دیدم که نگران بالای سرم نشسته و به من خیره شده. امروز حالم خیلی بهتر شده ، بدون کمک مامان غذایم را خوردم.در مورد رعناازش سوال کردم ، سری تکان داد و گفت:
-چند بار بهش زنگ زدم ، حالش خوب بود...
پرسیدم: برات دلتنگی نمی کرد؟ ناراحت نبود؟
-یکی دوبار پرسید کی میریم خونه ، میدونم که اون مرتیکه ازش خواسته بپرسه، برای همین گفتم هیچ وقت، اونم یه کمی ناراحت شد، ولی گریه نکرد. پس حتماً دلش تنگ نشده.
ناراحت شدم. گفتم: مامان دلت از سنگه؟ خودت دلت براش تنگ نشده؟ چرا به جای من رعنا رو نیاوردی؟ بیچاره تنها مونده تو اون خونۀ بزرگ ، کسی نیست بهش برسه، غذابده، ببرش مدرسه، درساشو کنترل کنه...
مامان عصبی حرفم را قطع کرد: ای بابا!انگار یکساله تنها مونده ، نترس تو دو هفته کسی رفوزه نمیشه، اصلاً مخصوصاً رعنا رو نیاوردم. اگر تو مونده بودی خونه که بابات غمی نداشت. برای خودش جفتک می نداخت و به ریش من هم می خندید، اما رعنا بچه است ، کار زیاد داره. می خوام به غلط کردن بیفته، مطمئن باش رعنا پدرش رو در میاره.
عصر یه سر رفتم خونه ، رعنا تو تاریکی تو اتاقش نشسته بود و خرس کوچکش را در بغلش داشت. صدای در را که شنید جیغ کشید.فوری گفتم رعنا جون منم داداش رضا.
اما بر خلاف تصورم هیچ حرکتی نکرد. همانطور سر جایش نشسته بود. جلو رفتم و بغلش کردم. قلبش به شدت می زد. مثل گنجشکی که در چنگ گربه گرفتار شده باشه. همیشه وقتی مرا می دید در بغلم می پرید و صورتم را می بوسید. اما حالا ساکت و بی تفاوت روی تختش نشسته بود. حتی وقتی بغلش کردم مثل سنگ، سرد و سخت بر جا ماند. رعنا یه طوری شده بود، مثل آدم بزرگ ها نگاه می کرد. آهسته گفتم:
-نترس من ومامان زود بر می گردیم.مامان الآن خیلی عصبانیه ، اگه من پیشت بمونم خیلی ناراحت میشه، ولی الکی بهت گفته بر نمی گردیم ، امروز فرداس که برگردیم.
هیچی نگفت. حتی ازم نخواست اونو پیش مامان ببرم. درست مثل سنگ! شاید هم به قول مامان انقدر به پدر علاقه داشت که نه تنها بهش سخت نمی گذشت، بلکه از اینکه تنها با پدر باشه و دعوایی در میان نباشه خوشحال و راضی بود.
*********************
امتحانات دانشگاه تمام شده ، اما من اصلاً خوشحال نیستم. تقریباً دو هفته تعطیلات میان ترم است. برای من که هیچ برنامه ای جز درس خوندن ندارم ، این تعطیلات عذاب الیم است. خصوصاً الآن که بعد از دو ماه به خانه برگشتیم و حالا مجبورم تمام این مدت در این جهنم بمانم. پیش بینی مادرم درست از آب در نیاند. پدرم اصلاً به دست و پاش نیفتاد و دنباش نیامد. اما فکر می کنم غر غر های آقا و دعاهای خانم نتیجه داد. شاید هم مادر از ترس مال واموالش که هنوز در دست بابا بود تصمیم گرفت برگردد. البته رعنا هم بی تاثیر نبود. با اینکه مادر حرفی نمیزد، اما از شدت دلتنگی عصبی و بد خلق شده بود. شب آخر برای اولین بار رعنا تلفن زد. البته من هرگز نفهمیدم به مادر چه گفت که مادر مغرور و قَدر قدرت مارا وادرا به بازگشت کرد. مامان آن شب ، شام نخورد. هر چی من و خانم پرسیدیم رعنا چیزی گفته؟ اتفاقی افتاده؟ رعنا مریض بود؟ فقط به یه نقطه خیره ماند و چشمهای غمناکش را مالید. صبح زود چمدان به دست بالای سرم ایستاده بود و عصبی این پا و اون پا می کرد. تا وقتی وسایلم را جمع کنم بیست بار گفت: رضا زود باش.
عاقبت رسیدیم. خانه مثل خرابه شده بود. همه جا به هم ریخته و کثیف بود. ظرفهای نشسته و بشقاب های پر از آشغال همه جای خونه روپر کرده بود. جعبه های مقوایی پیتزاو پوست پفک و چیپس همه جا پخش بود. پدر تقریباً هر جا مقدور بود یک سیگار خاموش کرده بود و خاکستر سیگارش سطح مبل و میز و فرش و خلاصه هر جایی که فکرش را می توان کرد چوشانده بود. گلدان ها خشک شده بود و بوی گند آشغال ها و غذاهای مانده خانه را پر کرده بود. فاجعه وقتی بود که رعنا رو دیدم. موهای بلند و زیبایش که همیشه از تمیزی برق می زد، کدر و گره گره شده بود. روی صورتش رد اشک بر جا مانده بود و لپهای تپل و چاقش نا پدید شده بود. انقدر لاغر شده بود که لباس خوابش به تنش زار می زد.البته لباس از شدت کثافت ، بو گرفته و پر از لک بود. تا ما را دید فرار کرد توی اتاقش ، به مامان نگاه کردم. از ناراحتی صورتش سرخ شده بود. گفتم: دیدید چه به روز رعنا اومده؟ بابا تنبیه شد؟ مامان دنبالش رفت. شنیدم که در اتاق را پشت سرش بست. من هم طبق دستور مامان به کلثوم تلفن کردم تا با ابراهیم برگردند و دستی به خانه بکشند. بابا خانه نبود، از فرصت استفاده کردم و با رامین قرار گذاشتم به سینما بریم. انقدر از دیدن رعنا ناراحت بودم که ترجیح دادم خانه نباشم و با مامان درگیر نشم. فعلاً کاری برای انجام دادن ندارم.
************************
وای که چه جهنمی بر پا شده، صبح چنان دعوایی شد که در عمرم ندیده بودم.چند روز از بازگشت ما به خانه می گذشت اما سر و کله بابا پیدا نشده بود. از حرکات مامان می فهمیدم که چقدر عصبانی است. به هر کسی که می شناخت زنگ زد و سراغ بابا رو گرفت. رعنا دوباره مثل سابق مرتب و تمیز شده ، اما انگار از این رو به اون رو شده. تا مرا می بیند فرار می کند. هر چه صحبت می کنم جوابهای دو سه کلمه ای می دهد، آن هم با چنان صدای آهسته ای که اصلاً نمی شنوم چه می گوید.اکثر اوقات جلوی تلویزیون نشسته و به صفحه اش زل زده. از حرفها و نفرین های مامان که خطاب به بابا می زند می فهمم که رعنا در این مدت به مدرسه نرفته، دلم برایش کباب می شود. بچه ای که انقدر از مدرسه رفتن خوشش می آمد و نگران درسهایش بود چطور دو ماه است که به مدرسه نرفته و هیچ اعتراضی نکرده؟ از همه دلگیرم ، بیشتر از همه از خدا! خدایا، چرا به بعضی از زن و شوهر ها که لیاقت ندارند بچه می دهی؟ رعنای کوچک چه گناهی دارد که بچه این پدر و مادر شده؟ بچه مادری که او را دو ماه می گذارد ومی رود، پدری که یادش رفته او را به مدرسه ببرد ، فراموش کرده حمامش کند...
عاقبت بابا به خانه آمد. صبح زود بود ومن هنوز در رختخوابم غلت می زدم بلکه باز خوابم ببرد. اما صدای پرت شدن چیزی را شنیدم ، بعد چیزی با صدای گوشخراشی شکست. بعد از چند لحظه ، صدای فریاد مادر خانه را لرزاند.: بیشرف!
صدایش می لرزید و طوری بلند بود که می ترسیدم سکته کند، صدای بابا نمی آمد. حدس زدم جیم شده ، پس چرا صدای مادر هنوز می آمد:
-چرا نمیتونی تو چشام نگاه کنی؟ تو اسم خودت رو میذاری بابا؟ میذاری آدم؟ از سگ کمترم اگه تیکه تیکه ات نکنم.
فوری از جایم بلند شدم و پله هارو دو تا یکی پایین رفتم. گلدان بزرگ و عتیقه مادزم که از مادر بزرگش به ارث برده بود ، کف سالن هزار تکه شده بود. به پدرم که در گوشه ای ایستاده بود و در واقع قایم شده بود نگاه کردم، از بازویش جوی کوچکی از خون روان بود. همان لحظه مادر را دیدم. کارد بلند و تیزی که برای بریدن مرغ از آن استفاده می کردیم در دست داشت، جلودویدم و دستش را گرفتم. تقلا می کرد و بد و بیراه می گفت. چاقو را به زور از میان انگشتانش بیرون کشیدم. گفتم: مامان خجالت بکش، داری چیکار می کنی؟
انقدر جیغ زد تا روی دستم از حال رفت. پدر بی تفاوت نگاهش می کرد. دستمال کاغذی را روی زخمش فشار می داد و حرفی نمی زد. کلثوم که تازه رسیده بود با دیدن مادر جلو دوید و کمک کرد تا اورا روی مبل بخوابانیم. یاد رعنا افتادم و دویدم و در اتاقش را باز کردم.بی تفاوت و آرام پشت پنجره ایستاده بود و به حیاط نگاه می کرد. انگار یه شبه چند سال بزرگ شده بود، همیشه وقتی مامان و بابا دعوا می کردند گوشهایش را می گرفت و جیغ می کشید و از ترس گریه میکرد. اما آن روز ساکت و آرام به حیاط زل زده بود، اصلاً انگار نمی شنود.
وقتی دیدم رعنا نترسیده، من هم با رامین و علی قرار گذاشتم به دانشگاه بریم واز آن طرف هم خانه یکی از بچه ها جمع بشیم. من هم باید مثل رعنا می شدم انگار که نمی شنوم و نمی بینم.
***************************
دفتر دوم هم تمام شد، بلند شدم و در رختخوابم نشستم. صدای خنده های شهاب می آمد. به ساعتم نگاه کردم، تقریباً وقت شام بود.تصمیم گرفتم دفتر سوم را بعد از شام شروع کنم. روی صندلی نشستم و به نوشته های رضا فکر می کردم. پس رعنا از آن روزها که مادرش برای قهر به خانه مادر بزرگش رفته بود عوض شده بود.البته این یک دلیلی منطقی بود و باعث سر خوردگی و عدم اعتماد به نفس می شد، اما نه برای این همه مدت، از خاطرات رضا نزدیک ده سال میگذشت ، تنها ماندن رعنا و دعواهای پدر و مادرش به تنهایی نمی توانست باعث این انزوای طولانی باشد. با به یاد آوردن توصیه آوا لبخند زدم. باید با دکتر سماوات صحبت می کردم. حتماً اتفاقی برای رعنای کوچک افتاده بود که او را این همه آزرده بود. دفتر یادداشتم را باز کردم و تمام نکات مهم و جالب توجه رو که لابلای نوشته های رضا دیده بودم نوشتم. تقریباً ده صفحه ای میشد. اظهارات مادر و برادر رعنا رو هم به دقت یادداشت کرده بودم. شاید کم کم معما حل میشد. مطمئن بودم تا با خود رعنا صحبت نکنم ، به حقیقت نخواهم رسید. صدای شهاب از جا پراندم: سایه، تلفن...
انقدر در افکارم غرق بودم که اصلاً صدای زنگ تلفن رو نشنیدم. با حواس پرتی گوشی رو برداشتم. صدای شاد و در عین حال بغض آلود رضا بلند شد: سلام سایه خانم...
از شدت هیجان بلند شدم: سلام، چه خبر؟
صدای رضاپر از هیجان شد. خبرای خوب ، رعنا پیدا شده.
لبم را گاز گرفتم که جیغ نکشم، گفتم: وای! چقدر خوشحالم . کجا بود؟ چطور پیداش کردید؟ الآن کجاست؟
صدای خنده شاد رضا خط را پر کرد: قصه اش مفصله، شما کی میایید اینجا؟
با عجله گفتم: می خوای الآن بیام، هان؟
-نه، الآن رعناخسته است ، خوابیده. شما فردا بیایید. البته اگه زحمتی نیست.
-اصلاً زحمتی نیست. انقدر از پیدا شدن رعنا خوشحالم که نگو و نپرس.
صدای رضا آرام و پر از سپاسگزاری شد: شما فرشته اید ، من هم اول به شما زنگ زدم. می دونستم خوشحال میشید.
-خیلی لطف کردید، من فردا صبح میام.
صدای رضا رو آهسته شنیدم: مشتاقانه منتظرتون هستم.
وقتی خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم ، قلبم تند تند میزد. جمله آخر رضا بد جوری فکرم رو مشغول کرده بود. از شدت هیجان دست و پایم میلرزید. یعنی رعنا این مدت کجا بوده ، چطور پیداش کرده بودند؟ به سختی می توانستم تا صبح صبر کنم.
تا صبح در رختخواب غلت زدم و از این دنده به آن دنده شدم. انقدر فکر و خیال داشتم که نمی توانستم بخوابم. عاقبت از جایم بلند شدم و از خیر خواب گذشتم. هواروشن شده بود که آخرین دفتر رضا را برداشتم و باز کردم.هنوز تا صبح خیلی مانده بود. سعی کردم با تمرکز بر خطوط دفتر کمی آرام بگیرم.
*************************
خانه این روزها طوری است که من همیشه آرزویش را داشتم. اما الآن بد جوری دلم از این وضع گرفته. قبلاً همیشه از سر و صدای رعنا عصبی می شدم. دائم شعر می خوند و با عروسک هاش بلند بلند حرف می زد، یا توی حیاط طناب بازی می کرد و می خندید و با گربه ها حرف می زد. صدای تلویزیون را بلند می کرد و نوار قصه گرش می داد. قبلاً پدر و مادر هر روز و هر ساعت با هم دعوا می کردند، اصلاً نمی تونستم درس بخونم یا حتی بخوابم، اما این روزها خانه مثل خانۀ ارواح شده ، سراسر روز هیچ صدایی از هیچ جا بلند نمیشه . حتی کلثوم که عادت داشت موقع کار کردن آواز بخونه ، این روزها ساکت است. چند روز پیش رامین اومد تا با هم درس بخونیم ، موقع رفتن با حسرت گفت:
-خوش به حالت پسر، اینجا آدم می تونه جایزه نوبل رو ببره، چقدر ساکت و آرومه ، عوضش خونۀ ما ، سگ می زنه گربه می رقصه.
دلم می خواستبهش بگم خوش به حال تو! من سالهاست آرزو دارم توی یک خونۀ طبیعی طندگی کنم ، با جیغ و دادهای خواهر و برادرهای کوچکترم، با صحبت ها و خنده های پدر و مادرم، با سر و صدای مهمانها و عمو و عمه و خاله و دایی و فامیل هام! اما هیچوقت اینطوری نشد. صدای رعنا طبیعی ترین صدای خانۀ ما بود که آن هم چند وقتی است خاموش شده است.
****************************
امروز مامان همه را شام مهمان کرد. البته خانم و آقا نیامدن ، ولی خاله پوران چند ر
برچسب ها: مقايسه هزينه سفر احمدي‌نژاد با روحاني در سفر به نيويورك/ مفقود شدن ... , الف - وقتی کوه هم طاقت درد نداشت! , وبلاگ تفریحی , مو فرفری , از شاهین نجفی تا گلشیفته فراهانی و زاده شدن ترانه‌ی «رعنا - نوای بی نان , بوی جوی مولیان , یا علی گفتیم و عشق... , جایی برای با هم بودن ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/09/17 تاریخ
کد :21915

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا