تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
دختری در مه3


به روزهای پایانی سال نزدیک می شدیم ، تقریباً سرم شلوغ شده بود و هر روز یکی دو مراجعه کننده راداشتم. آن روز بعداز رفتم خانم و آقای وطن دوست که برای حل مشکل پسر نو جوانشان نزدم آمده بودند ، آماده شدم برم که تلفن زنگ زد . با عجله گوشی را برداشتم ، صدای نازک و تو دماغی خانم احمدی بلند شد: خانم کمالی ، مراجعه دارید، بفرستم بیان تو؟
متعجب گفتم: کی ؟
آهسته گفت : اولین بار است که میان ، خانم مظفری.
دوباره پشت میزم نشستم و گفتم: بفرستشون داخل.
لحظه ای بعد در باز شد وزن میانسال و قد بلندی وارد شد. بی اختیار از جا برخاستم وبعد از سلام و تعارفات معمول هر دو نشستیم. موشکافانه به زن خیره شدم. البته او هم مرا بررسی می کرد. بسیار بسیار شیک و خوش سلیقه بود. پالتو پوست گرانقیمتی به رنگ قهوه ای به تن داشت که با روسری و کفشهای پاشنه بلند و کِرِم رنگش همخوانی جالبی داشت. بیشتر موهایش از زیر روسری پیدا بود و معلوم بود در آرایشگاه خوبی های لایت عسلی شده.پوست سفید صورتش در کنار چشمها و اندکی در کنار لبهاچروک افتاده بود. ابروهای خالکوبی شده وچشمهای درشت و عسلی رنگش از بقیه اجزای صورتش ، پر رنگ تر و جذاب تر به نظر می رسید. بینی استخوانی و لبهای باریک و در هم فشرده اش به زیبایی چانه گرد و گونه های برجسته اش نبود. دستهای کشیده اش با ناخن های تازه مانیکور شده که لاک قهوه ای روشن و زیبایی داشتند پر از انگشتر های سنگین و نگین دار بود. به طور کلی زنی بودپر جذبه که حضورش خیلی پر رنگ و اثر گذار بود. سعی کردم خودم را جمع و جور کنم ، به آرامی گفتم : بفرمایید بنده در خدمتم.
صدای زن بم و بسیار با صلابت بود. دندانهای ردیف و صافی داشت که بر اثر سالها سیگار کشیدن کمی کدر ومات شده بود.
-عزیزم من مادر رضا و رعنا هستم. چند وقته که رضا اصرار داره به دیدن شما بیام. گویا شما به خونه ما آمدید و من سعادت نداشتم.
-کم سعادتی از جانب من بوده.
دستان زیبا و استخوانی اش را بلند کرد و گفت: خوب عزیزم حالا اینجا هستم. با من چی کار داشتی؟
از نحوه حرف زدنش پی به تسلط کامل و روحیه فرماندهی اش بردم. با ملایمت گفتم:
-عرض بنده مربوط به درخواست پسرتون میشه ، یکی دو ماه پیش برای اولین بار پیش من آمدند و درباره مشکل دخترتون تقاضای کمک کردند. با توجه به حرفهایی که زدند و رفتاری که خودم از نزدیک شاهدش بودم ، ریشه یابی اختلالات رفتاری رعنا جون رو موکول به زمانی کردم که شما هم افتخار بدید و در این مورد کمک کنید.
لبخند مصنوعی و دندان نمایش ، جایش را به لبهای به هم فشرده و عصبی داد:
-در چه موردی؟ رعنا؟
سرم را به علامت تایید تکان دادم. خانم مظفری چند لحظه سکوت کرد ، بعد دستش را درون کیف کوچک و زیبایش کرد و جعبه سیگارش را بیرون کشید. با ژستی نمایشی سیگاری بیرون آورد و با فندکی طلایی و کوچک روشنش کرد.پک عمیقی به سیگارش زد وگفت:
-رعنا تقریباً از وقتی من و پدرش طلاق گرفتیم دچار حالت افسردگی شد. خیلی با پدرش صمیمی بود و دوستش داشت ، بعدش هم که اون مرتیکه رفت و پشت سرش را نگاه نکرد ، بچه داغون شد. حتماً رضا بهتون گفته که چقدر شاگرد منظم و با هوشی بود . اما کم کم دچار افت تحصیلی شد رفته رفته حالش بد تر و بد تر شد . بدی اش هم این بود که پیش هر متخصصی می بردم انقدر جیغ و داد می کرد و کولی بازی در میاورد که خسته می شدم ، برای همین سعی کردم باهاش مدارا کنم.کاری به کارش نداشته باشم ، بهش بند نکنم، بذارم راحت باشه بلکه کم کم به نبود پدرش عادت بکنه. اما چی بگم که چی شد؟ اصلاً این دختر آدم نَمون شده ، از همه بیزاره ، مثل مرغ کّرچ دایم تو اتاقش در و می بنده. وگرنه خودتون می دونید ما خانواده دست به دهنی نیستی، لب تر کنه انواع و اقسام تفریحات براش آماده است. اسکی ،تنیس، شنا ، مسافرت دور دنیا ، چقدر اصرار کردم ببرمش فرانسه پیش خواهرم ، زیر بار نرفت که نرفت. همش مثل گدا گدوله ها لباسهای بد رنگ گشاد و بی قواره می پوشه ، راست راست تو خونه راه میره ، حداقل شوهر نمی کنه خیالم راحت شه.
بی توجه به ناله هاو شکایت هایش پرسیدم: از وقتی این حالات در رعنا تشدید شده با هیچ روانشناس یا روانپزشکی مشاوره نکردید؟
پک عمیقی به سیگارش زد و گفت:
-ببین عزیزم ، مثل اینکه متوجه نشدی؟ از بهترین دکترها براش وقت گرفتم ، نه از این دکتر الکی ها ! از اونا که سال تا سال وقت نمیدن و تو ده تا کشور خارج از کشور تدریس می کنن ، اما نمی آمد. تا می فهمید می خوام کجا ببرمش ، مثل الاغ چموش لگد می انداخت.
می دانستم به من طعنه می زند که نه دکترم ، نه اسم و رسم دارم ، بی توجه به حرفهای نیش دارش گفتم: خوب خودتون هم نرفتید درباره اش با یکی از دکتر ها صحبت کنید؟ بالاخره راهی پیش پاتون می ذاشتن.
پوزخند تحقیر آمیزی زد : من تنهایی برم دکتر بگم چند منه؟ مثلاً خود شما با حرفهای من و رضا و تمام دنیا می تونی پی به مشکلات رعنا ببری؟ باید حتماً با خودش صحبت کنی و درد و دلش رو گوش کنی ، اینطور نیست؟
-قطعاً همینطوره ، ولی کمک شما خیلی موثره حداقل میشه فهمید رعنا از چی رنج می بره، چرا تا این حد درون گرا و منزوی است؟ حالا اگه ممکنه هر چی یادتون میاد تعریف کنید. پس به نظر شما علت رفتارهای رعنا طلاق شما و همسرتونه؟ پدر رعنا با این توصیفی که کردید باید خیلی به دخترش علاقمند بوده باشه ، پس چرا بعد از جدایی سراغی از بچه ها نگرفت؟ این عجیب نیست؟
حس کردم لحظه ای دست و پایش را گم کرد. اما این حالت در کسری از پانیه تمام شد.
-خوب این یکی از شرایط من بود . شما از چیزی خبر ندارید . ولی خیلی خلاصه بگم من و هوشمند اصلاً وصله هم نبودیم ، من از روی جوانی و احساسات باهاش ازدواج کردم اما زود سرم به سنگ خورد. بعد از طلاق قرار شد من در ازای بخشش مهرم بچه هارو نگه دارم به شرطی که هوشمند هرگز اسمی ازشون نبره ، خوب میدونید اینطوری هوایی میشدن ، تا می آمدن به وضع جدید عادت کنن باباشون می آمد و دو روز می بردشون ، بعد می آوردشون با یک عالم حرفها و در وری هایی که تو اون دو روز بهشون می زد. یا زنگی زنگ یا رومی روم...
به میان سخنش رفتم : حتی وقتی متوجه شدید رعنا داره رنج می بره از پدرش نخواستید بیاد و دخترشو ببینه؟
از روی نفرت سری تکان داد و گفت: اون مرتیکه تنه لش چند ماه بعد از طلاق گورش رو گم کرد و رفت خارج. اگر هم ایران بود من هرگز خودمو کوچیک نمی کردم! رعنا اگر اونپست فطرت رو میدید حالش بد تر میشد.
-چطور؟ مگه برای دیدن پدرش بی قراری نمیکرد؟
خانم مظفری آشکارا به تته پته افتاد :خوب ... خوب چرا، اما ... اما اگه میدیدش دوباره بهش انس می گرفت و دردسر درست میشد، گفتم که دو هوا میشد.
میدانستم که حرفهایش تمام حقیقت نیست . او چیزی را از من پنهان میکرد که نمیدونستم چیست. اما مطمئن بودم دلیل دردهای رعنا همان است.
دوباره نگاهش کردم . سیگارش را تمام کرده بود و حالا داشت عصبی ته سیگارش را در گلدان له می کرد. برق غضب و خشم در چشمانش هویدا بود. با ملایمت گفتم : خوب شاید علت رفتارهای رعنا همین باشه که گفتید.من تصمیم گرفتم ، البته با اجازه شما ، گاهی در لباس یک دوست به خونه شما بیام و با رعنا گرم بگیرم ، بلکه بشه بهش کمک کرد.
خصمانه گفت : بعید می دونم ، رعنا با هیچکس به جز سگ و گربه های ولگرد حرف نمیزنه. البته شما لطف می کنید که انقدر نگران رعنا هستید و من هم آرزوم اینه کهیه روز مثل دخترای عادی از زندگی و امکانتش لذت ببره ، بهخدا من از دست کارای عجیب و غریبش دارم دیوونه میشم. اما چه کنم؟ پاره تنمه...
وقتی این حرفهارو می زد نم اشک رو میشد در چشمانش دید. می دانستم که واقعاً بچه هایش را دوست دارد اما اینطور که پیدا بود این عشق زیر لایه ای از خودداری و غرور پنهان شده بودو به آن اجازه آشکار شدن نمیداد. دستمال کوچک و زیبایی را زیر چشمان مملو از سایه و ریملش فشرد و از جا برخاست.
-خوب عزیزم، از دیدنت خیلی خوشحال شدم . رضا که خیلی ازت تعریف می کرد ، انگار با برادرت هم دوست و همکاره ، هر وقت دوست داشتی بیا خونه ما ، مطمئنم رعنا هم خوشحال میشه.
وقتی او رفت ، خانم احمدی فوراً داخل شدو گفت :
-خانم کمالی خیلی دیرم شده ، بی زحمت اگه کاری ندارید کلید رو تحویل بدید.
به ساعتم نگاهکردم ، تقریباً یک ساعت از پایان ساعت کاری می گذشت. با سرعت وسایلم را جمع کردم و گفتم: خوب چرا نرفتید؟ من کلید رو میذاشتم پیش دکتر شمیرانی.
احمدی جیغ جیغ کنان گفت: وای نه! اگه دکتر بفهمه حکم اخراجم دستمه ، میگه تا تمام کلیدهارو تحویل نگرفتم حق ندارم برم.
در را قفل کردم و کلید را میان دستان منتظرش گذاشتم. وقتی از در کلینیک بیرون آمدم آفتاب از پشت ابرها در آمده بود و باد برفهای پ.ک . سبک را در هوا می رقصاند. نفس عمیقی کشیدم. شخصیت مادر رضا و عنا بی نهایت برایم جالب بود. کم کم تکه های پراکنده معمای وجود رعنا جمع می شدند. بعد از ظهر همان روز در اتاقم مشغول شنیدن موسیقی آرامی بودم . صدای مادر و پدرم که طبق معمول سر حرفهای مادر جان بحث می کردند می آمد و من سعی می کردم نشنوم. شهاب هنوز به خانه نیامده بود و من سخت در فکر بودم . صدای زنگ تلفن تمرکزم را به هم زد، بعد از چند زنگ مطمئن شدم پدر و مادر مشغول تر از آنند که گوشی را بردارند. ناچار گوشی را برداشتم. صدای مردانه و بمی خط راپر کرد.
-سلام خانم کمالی...
متعجب از اینکه چه کسی مرا میشناخت ولی با نام خانوادگی مراخواند گفتم:
-سلام . بفرمایید.
-من رضا هستم ، سایه خانم ببخشید که مزاحم شدم.
تازه صدایش را شناخته بودم. حال شما چطوره؟ مادر و رعنا جون خوبن؟
-خیلی ممنون، سلام می رسونن ، مادرم که عاشق شما شدن ، از وقتی آمدن دایم دارن ازتون تعریف می کنن...
نگران گفتم : جلوی رعنا؟
رضا خندید: نه ، نه ، برای خودم تعریف کردن که امروز مزاحم شما شدن ، می گفتن چقدر شما با شخصیت و مسلط هستین ، مادر من به ندرت از کسی تعریف می کنه ولی وقتی چیزی میگه از ته دل به حرفش ایمان داره.
خشک و رسمی گفتم : ایشون لطف دارن.
-نه، خواهش می کنم ، غرض از مزاحمت... من از اون روز که شما گفتید دقیق در مورد اتفاقهایی که در گذشته افتاده فکر کنم ، نشستم و فکر کردم ، در ضمن رفتم سراغ دفتر خاطراتم که از سالها پیش تو انباری خونه خاک می خوره ،البته این خاطرات نویسی رو ادامه ندادم ولی سه چهار سالی که نوشتم مطمئنم همان سالهایی است که مد نظر شما هم هست . درست از دو سال قبل از جدایی پدر و مادرم و یک سال و نیم بعد از آن نوشته شده ، چند روزه که خودم میخونم ، به چیزهایی هم رسیده ام.حالا هر وقت شما صلاح بدونید بیام خدمتتون تا درباره اش با هم صحبت کنیم، اگر هم خواستید دفترهامو براتون میارم.
-خیلی خوب اگه اشکالی نداشته باشه.
خندید: چه اشکالی؟ شما مثل دکترا محرم ما هستید. پس من کی خدمت برسم؟
-من فردا بعد از ظهر کلینیک هستم، پس فردا هم صبح سر کارم. هر روز خواستید تشریف بیارید.
به محض اینکه گوشی رو گذاشتم ، پدر در اتاق رو باز کرد و هراسان گفت:
-سایه پاشو ، مامانت دو پاشو کرده تو یک کفش میخواد این وقتشب بره ترمینال...
با عجله از اتاق بیرون دویدم . مادر در اتاق خوابشان ، پایین تخت نشسته بود چشمانش سرخ و متورم بود. با حرص داشت لباسهایش را داخل چمدون می چپاند.
-مامان... چی کار می کنید؟
سرش را بالا گرفت و با دیدن من بغضش شکست. دارم میرم ، خسته شدم . همه تو این خونه به چشم یه پادری به من نگاه می کنن ، ازروم رد میشن و میان تو ، تو بگو سایه ... تو بگو ... من به جز آشپزی وشست و شو رفت و روب و خرید کردن قابل کار دیگه ای هم هستم؟ هر روز صبح همه از خونه میرن بیرون ، از صبح دور خودم می چرخم. همه جارو تمیز می کنم، غذا می پزم، سر ظهر همه مثل گرگ گرسنه سر می رسن میشینن پشت میز تا بنده غذا جلوشون بذارم ، بعد جمع کنم ، بشورم . مرتب کنم تا فردا. هیچکس نمیگه خرت به چند؟ بابات که به خودش زحمت نمیده بپرسه این میوه و گوشت و مرغ و برنج و روغن چطوری کیلو کیلو میاد تو خونه؟ ماشینو سپرده دست شهاب ، خودشو راحت کرده. شهابم که از صبح میره شب میاد ، یه روز تعطیل هم دلم نمیاد بگم مادرت رو ببر خرید ، خوب جوونه برایخودش برنامه داره. این وسط مادر جان هم شده بلای جونم...
پدرم که تا آن لحظه ساکت و سر به زیر گوش میداد ، غرید: آخه مادر بیچاره من به تو چی کار داره؟ تو زندگیت دخالت میکنه؟ هفت روز هفته خونه ماست و باید ازش پذیرایی کنی؟ خرجش با ماست؟
مادرم با حرص و غیظ گفت: نه خیر ، ولی وقتی برای کوچکترین کار مادرت می دوی و هر کار داری زمین میذاری یک جایی ام میسوزه که نمیتونم بگم ، اگه اینطوری نبودی دلم نمی سوخت ، می گفتم جلال اخلاقش اینطوریه ، ولی چطور برای من یک سوزن از زمین بر نمی داری ولی به مادرت که می رسی انقدر دلسوز و با فکر میشی؟ پس عقلت می رسه و بلدی کمک کنی و به من روا ندادی؟ هان؟
قبل از اینکه پدرم دهان باز کند گفتم: مامان جون شما حق دارید ، ما خیلی در حقتون کم لطفی می کنیم ، اما الآن هم با این حالتون درست نیست برید ترمینال. عزیز و آقا جون سکته می کنن. شما یک امشب هم صبر کنید ، فردا اگه دلتون خواست برید شیراز.
به پدرم که می خواست حرفی بزند اشاره کردم ساکت بماند . بعد هر دو اتاق را ترک کردیم تا مادرم لحظه ای با خود خلوت کند. برای پدرم که مغموم و ناراحت روی مبل نشسته بود چای بردم. نگاهی سپاسگزار به من انداخت و گفت: می بینی چه بدبختی دارم سایه؟ دایم باید به مادرت حساب پس بدم که چراکمک مادر پیر و ناتوانم کردم.
کنارش نشستم و گفتم : در واقع شما هم بی تقصیر نیستید...
جا خورد و مردد نگاهم کرد. با ملایمت گفتم: از حرفهای من ناراحت نشید ، من که غریبه نیستم ، شما رو هم به اندازه مامان دوست دارم. در واقع همه ما تقصیر داریم ، مامان راست میگه ، هیچکدوم نه تنها کمکش نمی کنیم ، هر کی میاد خونه ، خسته و بد اخلاقه. خوب مامان هم کار می کنه ، خسته میشه ، شما تقریباً هفته ای پنج ، شش بار مادر جان و عمه ها رو می بینید ، اما پدر و مادر و تنها خواهر مامان شیراز هستند که سالی یه بار ، شاید دوبار همدیگر رو می بینن. چند لحظه خودتون رو بذارید جای مامان ، تنها و بی کس از صبح تا شب ، بدون اینکه کسی کمکتون کنه کار کنید ، در ضمن ببینید که زنتون هم کوچکترین خواهش و کار مادرش رو با کمال میل و به سرعت انجان میده ، اما احتیاج به کمک را در شما تشخیص نمیده ، خوب چه حالی میشید؟
پدر سکوت کرده بود.من ادامه دادم: مامان خیلی قلب پاک و مهربونی داره ، بدون چشم داشت و توقع این همه کار می کنه ، اما از شما که شوهرش هستید توقع داره گاهی بهش کمک کنید و درکش کنید ، ازش تشکر کنید. بی رو دربایستی بگم من تا به حال ندیدم شما تو خونه پنجره پاک کنید ، فرش بشورید ، لوستر ها رو بسایید ، کارهایی که برای مادر جان انجام میدید ، بارها شده مامان به تنهایی دکتر رفته ، حتی وقتی حال نداشته ، اما شما با کمال میل مادر جان رو دکتر می برید و براش داروهاش رو می خرید . از این نمونه ها زیاده ، خوب چرا؟
پدرم شرمگین نگاهم کرد و گفت: یعنی مادرم رو ول کنم به امان خدا؟
فوری گفتم : نه ، هیچکس از شما نمیخواد مادر جان رو ول کنید ، اما چه خوب میشد اگه نیمی از اون کارا رو هم برای زنتون می کردید. مامان از آهن ساخته نشده ، خسته میشه. منو شهاب که نیستیم ، شما هم که یا بنگاهید یا خونه مادر جان. مامان باید یه تنه همه کارهارو بکنه ، بهش حق بدید که از دستتون دلگیر بشه. مخصوصاً وقتی خودش به شما نیاز داره ، اما شما به خاطر کارهای بی اهمیت و کوچک مادر جان ترکش می کنید.
پدرم سر بلند کرد و غمگین گفت: می دونم که حق داره ، من خیلی شهره رو دوست دارم ، اما چه کنم به مادرم هم نمیتونم نه بگم.
-این خیلی بده ، شما باید با احترام گاهی وقتها به مادرتون نه بگید.مثلا اون دفعه مامان وقت دکتر داشت ، شما رفته بودید برای مادر جان پارچه چردهای بخرید ، یادتونه؟
پدرم سر تکان داد. ادامه دادم: خوب باید می گفتید ، مادر جان امروز شهره وقت دکتر داره ، من هم از قبل بهش قول دادم باهاش برم، شما خریدت رو بذار برای فردا تا با هم بریم. اینطوری هم مادر جان ناراحت نمیشه ، هم مامان سپاسگزار میشه. هان؟
پدرم روی مبل جا به جا شد و گفت: تو درس این کار رو خوندی ، حتما بهتر از من میدونی ، سعی می کنم از این به بعد این کار رو بکنم.
با مهربانی و قدر دانی دستش را گرفتم و گفتم : اگه گاهی با مامان برید بیرون و بعضی وقتها بهش کمک کنید ، مطمئن باشید مسئله حل میشه. مامان هم شما رو دوست داره ، حیفه که از دست هم ناراحت باشید ، اونم به خاطر مسایل بی اهمیت.شما باید تمرین کنید چطور به مادر جان جواب بدیدکه ناراحت نشه. مادر جان هنوز خیلی سر حال هستند ودر ضمن به جز شما دو دختر هم دارند که کارهای کاملاً زنانه مثل خرید پارچه و تهیه وسایل ترشی و این قبیل کارها را با آنها انجام دهد، این که بعضی اوقات به مادر جان "نه" بگویید ، باعث عاق والدین و عذاب اخروی و خشم خدا شوید ، مطمئن باشید.
پدرم با صدای گرفته جواب داد : سعی میکنم ، می دونم شهره هم خیلی حق داره ، اصلاً آخر هفته خودم تصمیم داشتم ببرمش شیراز.
آخر شب از خستگی در حال بیهوشی بودم که شهاب چند ضربه به در اتاق زد: تلفنو بردار ، دوستته.
گوشی را برداشتم ، صدای پر انرژی آوا بلند شد: سلام. منو میشناسی؟
خنده ام گرفت. حق داشت خیلی وقت بود سراغی از او نگرفته بودم.
شرمسار گفتم :
-سلام ، من زنگ نمی زنم ، تو چرا زنگ نمی زنی؟
خیجان و اضطراب نهفته در صدایش خبر از این می داد که می خواهد چیزی به من بگوید ، اما نمی داند چطور سر صحبت رو باز کنه . برای اینکه کمکش کنم گفتم :
-معلومه میخوای یک چیزی بهم بگی ، بگو زود باش که دیگه طاقت ندارم.
-آخر هفته خواستگار دارم.
جیغی از شادی کشیدم: راست میگی؟ مبارکه ! حالا کی هست؟
غمی در صدایش نهفته بود که از پشت گوشی تلفن هم قابل فهم بود.
-چه مبارکی، دلت خوشه ها، از بلا تکلیفی دلمو به دریا زدم وگرنه مورد دلخواهم نیست.
-کی هست؟
-یکی از فامیلهای دور مادرم ، چند بار تا حالا آمده ، جواب منفی دادم. ولی دیگه تصمیم گرفتم این بار جواب مثبت بدم. اگه تا حالا قرار بود خبری بشه ، میشد. من هم دیگه دارم پیر میشم ، میترسم سال دیگه این یکی هم نباشه.
با ملایمت گفتم : آوا صحبت یک عمر زندگیه ، چطور می تونی انقدر بچگانه تصمیم بگیری؟
بغض آلود جواب داد : چه کنم؟ دیگه خسته شدم ، گذشته از اون برای مانی خواستگارای خوب میاد . می دونم من اگه ازدواج کرده بودم ، نسبت به یکی دو تا از خواستگاراش بی تمایل نیست ولی اون طفلک هم خودش رو پابندمن کرده...
آن شب خیلی با آوا صحبت کردم. سعی کردم با دلیل و برهان از آن تصمیم بچگانه منصرفش کنم ، اما آن شب مرغ آوا یک پا داشت. وقتی گوشی رو گذاشتم دهنم کف کرده بود. شهاب که انگار کشیک می کشید وارد اتاق شد و با لحنی شوخ گفت:
-خسته نباشید ، تلفن سوخت.
ولی وقتی قیافه غمگین مرا دید ، لبخندش نا پدید شد. آمد و روی تنها صندلی اتاقم نشست.
-دوباره چی شده؟ حتما باز آوا تصادف کرده و ضربه مغزی شده؟
می دانستم از آن دفعه ای که با مادرم سر کارش گذاشته بودیم ، دل پری دارد ، گفتم :
-خدا نکنه، قراره براش خواستگار بیاد ، آواهم بدون اینکه علاقه ای به طرف داشته باشه ، میخواد بله رو بگه و به قول خودش از بلاتکلیفی در بیاد.
شهاب با ناراحتی آشکاری نگاهم کرد . دستانش را در هم می پیچاند و با پایش روی زمین ضرب گرفته بود. کلافه پرسید : حالا کی قراره بیان؟
-آخر هفته.

بلند شد. شانه های همیشه صافش ، افتاده و خمیده بود. متوجه حال خرابش شدم و به هوش و ذکاوت مادرم آفرین گفتم . می دانستم اگر حدسش درست باشه ، تا آخر هفته معلوم میشه.

به زن و شوهر جوانی که روبرویم نشسته بودند زل زدم. هردو خیلی جوان و حساس بودند. هنوز داشتند با هم جر و بحث می کردند و به میان حرف هم می پریدند. فکرم بی نهایت مشغول بود و از حرفهایشان چیزی متوجه نمی شدم. روز قبل رضا به دیدنم اومده بود. به محض رسیدن سلام کرد و گفت: من براتون یه پیشنهاد دارم سایه خانم...
منتظر نگاهش کردم. انگار معذب بود ، آرام و قرار نداشتو از چشمهایش می فهمیدم که برای چند لحظه هم در یک نقطه ثابت نمی ماند.
-می خواستم خواهش کنم اول این دفتر ها رو بخونید ، بعد راجع بهش باهم حرف می زنیم.
بعد سه دفتر قطور باجلدهای تیره روی میزم گذاشت. یکی از دفترها را برداشتم. به تاریخ اولین دفتر نگاه کردم ، مربوط به ده سال پیش بود. برایم جالب بود که زودتر به محتوایش پی ببرم. دفترها رو درون کیفم گذاشتم و نگاه کوتاهی به رضا که هنوز روی صندلی جا به جا میشد انداختم:حالا اصلاً نمی خواهید حرفی بزنید؟
دلتنگ گفت: از آن شب که با شما صحبت کردم تا دیشب ، این خاطرات رو خوندم. به نظرم خوندن اینها خیلی بهتره ، همه چی دقیق توش نوشته شده، در صورتی که حرفهایی که می خواستم بهتون بزنم خیلی کم اهمیت تر از این مطالب است.
سری تکان دادم و گفتم : بسیار خوب ، من اینا رو می خونم و باهاتون تماس می گیرم.
صورت جوان و شادابش که همیشه خوشحال و پر انرژی بود به طور چشمگیری ناراحت و افسرده نشان می داد. موهایش کمی بلندتر از دفعه پیش شده و جعد اندکش نمایان بود. یک کاپشن مشکی با شلوار جین به تن داشت. چکمه هایش به نظر گران قیمت و دست دوز می رسید. حس کردم خیلی غمگین است. انگار فضا از غمش انباشته شده بود. برای اینکه حرفی زده باشم گفتم : رعنا جون چطوره؟
شانه هایش رابالا انداخت : اِی ، مثل همیشه.
-شاید بعداز خوندن این نوشته ها برام موضوع روشن بشه ، دلم میخواد باز رعنا رو ببینم. دفعه پیش که آمدم خونتون داشت یخش وا میشد ، حیف که شما و شهاب کارتون زود تموم شد.
برقی از شادی چشمان عسلی و زیبایش را روشن کرد. جدی؟ کاش دوباره می آمدید ، می دونم خیلی آدم پر توقعی هستم اما روحیه رعنا داره زندگی همه رو خراب می کنه.
احساس همدردی در وجودم پر شد. غم صدایش و تنهایی وجودش در آن لحظه خیلی قابل لمس بود. با ملایمت گفتم: خدا خیلی بزرگه ، توکل کنید ، دعا کنید ، مطمئن باشید رعنا هم خوب میشه.
وقتی رفت تا مدت ها در فکرش بودم. طفلک چه گناهی داشت که مجبور بود با آن سن و سال و شر وشور در فکر خواهر بیمار و مادر ناراحتش باشد؟ در دل قسم خوردم که مشکل رعنا رو حل کنم.
-ببخشید خانم کمالی درست نمی گم؟
با گیجی سر بلند کردم . اصلاً نفهمیدم مرد جوان چه پرسیده بود.
پوزش خواهانه گفتم:
-ببخشید متوجه نشدم آقای عمادی، میشه یک بار دیگه تکرار کنید.
با حرص نگاهم کردو گفت: من میگم این خانم میخواد از من سواری بگیره ، ا
برچسب ها: رمان دختری در مه - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دنیا به سبک یک پاستیل خور حرفه ای | وبلاگی برای کسانی که هوش ... , اشعار فدریکو گارسیا لورکا ترجمه احمد شاملو | حدیث بی قراری , بدانیم تا بمانیم , فهمیه، مادر سلما | شادی صدر , 36 - موسسه فرهنگي خانواده امين , كيشرا | Just another WordPress.com weblog , همایش سینه لرزانها یا روزمه به دستها ؟ | سرما ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/09/17 تاریخ
کد :21914

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا