تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
دختر


به مادرم که داشت برنج پاک می کرد خیره شدم.حالت صورتش طوری بود که انگار می خواهد چیزی بگوید.می دانستم دیر یا زود حرف می زند.ان روز صبح خانه بودم و قصد داشتم به اتفاق اوا برای خرید بیرون بروم.هر دو قصد داشتیم بعد از خرید به ارایشگاه برویم و موهایمان را کوتاه کنیم.سرانجام مادرم از پاک کردن برنج فارغ شد و نگاهی به من انداخت:
-سایه امروز می خوای بری خرید؟
-بله کاری دارید؟
همان طور که برنج ها را می شست جواب داد:
نه کاری ندارم.می خواستم باهات کمی صحبت کنم.
کنجکاو پرسیدم:در مورد چی؟
دستانش را پیش بندی که روی لباسش بسته بود خشک کرد و گفت:
-راجع به تو و شهاب.می خوام بدونم شما قصد سر و سامون گرفتن ندارین؟لبخند زدم:
خوب چرا همه دلشون می خواد سر و سامون بگیرن حالا برای من و شهاب ادم به درد بخوری سراغ دارید؟کسی حرفی زده؟
نشست و با تامل گفت:
دفعه ی پیش که رفتیم خونه ی دکتر محتشم حس کردم بدری خانم از تو خیلی خوشش اومده دایم با کیارش ایما و اشاره می کردند.
به مادرم نگاه کردم.صورت مهربانش پر از نگرانی بود.می دانستم از این که سن من بالا برود و همان طور مجرد باقی بمانم وحشت دارد.با خوشرویی گفتم:
اتفاقا چند روز پیش خودش رو دیدم حالا نمی دونم اتفاقی امده بود یا از روی قصد در هر حال کمی با هم حرف زدیم.
مادر مشتاق گفت:خوب خوب؟
شانه ای بالا انداختم:
کیارش رو که می دونی چطور حرف می زنه در لفافه پیشنهادی داد و من هم خیلی مختصر بهش گفتم باید روش فکر کنم.
-به نظرم پسر بدی نیست کار و تحصیلات هم که داره خونواده اش هم که خودت می بینی چقدر ادم های محترمی هستن من که فکر می کنم سرنوشت دکتر رو سر راه جلال قرار داد انگار این خانواده کلید خوشبختی تو شدن دکتر برات کار پیدا کرد پسرش برات مریض می فرسته اینهم از کیارش ماشاالله مقبول هم که هست.نظر خودت چیه؟
همان طور که با دستم دایره های فرضی روی میز اشپزخانه می کشیدم گفتم:
-همه ی این حرف ها درسته خودمم قبول دارم. ولی خوب باید خیلی روش فکر کنم.
مادرم سری تکان داد و گفت:
نمی دونم چی داره به سر جوونها می اد قبلا دخترها خیلی ساده تر و زودتر ازدواج می کردن.انقدر این دست اون دست نمی کردن خیلی هم خوشبخت تر از حالا بودن.
-خوب این طبیعیه مامان جونادم هر چی سنش بالاتر میره تصمیم گیری هاش منطقی تر و عقلانی تر میشه سن پایین یعنی تصمیم گیری از روی احساسات توقع پایین تر انعطاف پذیری بیشتر کنار امدن با مشکلات و سختی ها اما من خودم به شخصه دلم می خواد یک ازدواجی داشته باشم که ریسک پذیر نباشه با یک ادم به نسبت متوسط اما در همه چیز در اخلاق در تحصیلات در ثروت حد واسط باشه.الان دیگه هیچ چیزی برام جذاب نیست و چشم عقلمو کور نمی کنه نه پول زیاد نه تیپ و قیافه و نه حتی اخلاق عالی!می دونم که همه ی این صفات مکمل هم هستند و اگه یکی نباشه بقیه رو تحت شعاع قرار میده.در مورد کیارش هم حس می کنم کمی عصبی و خودرای باشد.مادرم ناراحت گفت:
خوبه والله دیگه مدرک گرفته و همه رو از دم می شناسه.تو که تا حالا سه چهار بار بیشتر باهاش برخورد نداشتی از کجا فهمیدی عصبی و خودرایه؟خندیدم:
خوب تو همین چند باری که باهاش برخورد داشتم هر وقت بحث پیش می اد سریع جوش می اره دو ساعت حرف می زنه تا همه رو موافق نظر خودش بکنه به استدلال های بقیه هم بی توجه است باز هم بگم؟
مادرم دست هایش را بلند کرد:
نه لازم نکرده ولی بهت بگم که گل بی عیب خداست.خود تو هم عیب و ایراد داری.اون دفعه هم که زیبا برای پسر برادر مجتبی امد صحبت کرد گفتیپسره حسود و غیرتی است.بیچاره پسر به اون خوبی خوش تیپی دکتر هم که بود خونه زندگی هم که داشت.نمی دونم تو منتظر کی نشستی؟!
لبخند زدم:
مادر من عجله نکن با قسمت نمی شه جنگید.مگه خود شما همیشه نمی گفتی وقتی قسمت باشه دهنت قفل میشه و دیگه نمی تونی ایراد بگیری؟
مادرم غمگین سر تکان داد.برای اینکه از ان حال در اورمش گفتم:
-در ضمن شهاب بزرگتر از منه دیگه داره پیر میشه چرا واسه اون دستی بالا نمی زنی؟
مادرم اه کشید:
اونهم بدتر از تو هر کی رو بهش پیشنهاد میدی ناز میکنه.
لحظه ای ساکت شد و بعد با دودلی گفت:
راستش چند وقتیه به فکر افتادم اوا رو بهش پیشنهاد بدم دختر خوبیه الان چند ساله داره تو این خونه می اد و میره قیافه اش هم قشنگه از پس زبون شهاب هم خوب برمیاد....
با صدای بلند خندیدم:
می خوای سگ و گربه رو دست به دست بدی؟این دوتا یک روز هم زیر یک سقف دوام نمی ارن.
ولی مادرم بی توجه به خنده ی من گفت:
اشتباه نکن این دوتا همدیگر رو دوست دارن.ولی نمی خوان قبول کنن.
احساس می کردم پوست سرم شکافته شده و دو شاخ خوشگل و کوچولو در حال رشد است.
-چی می گی مامان؟شهاب و اوا همدیگه رو دوست دارن؟اون دوتا به خون هم تشنه ان.
مادرم خیلی جدی گفت:حاضرم باهات شرط ببندم.
دستم را جلو اوردم و انگشتان ظریفش را گرفتم:
خوب قبوله سر یک نهار تو یک رستوران حسابی!بعد کنجکاو پرسیدم:
حالا از کجا می خوای ثابت کنی؟مادرم خندید:
تو به اونش کاری نداشته باش.همین امروز بهت ثابت می کنم.
فقط وقتی اوا امد اینجا حسابی خودتو ناراحت نشون بده و هیچی هم نگو.باشه؟
صدای زنگ فرصت جواب دادن را گرفت مادرم به طرف ایفون دوید و گفت:
-زود باش یک دستمال بگیر جلوی چشمت یعنی داری گریه می کنی.
با تمام احساس حماقتی که می کردم در بازی وارد شدم و دستمال را روی چشمانم فشار دادم.صدای شاد و پرانرژی اوا از راهرو به گوش می رسید.
-سلام سلام!خانم کمالی حالتون چطوره؟آقای کمالی چطورن؟
مادرم با صدایی گرفته جوابش را داد:
ای بد نیستیم.
اوا همان طور که به طرف اشپزخانه می امد گفت:
خدا بد نده سایه مریضه؟
مادرم با بغض گفت:
نه عزیزم سایه تو اشپزخونه نشسته حال نداره.
اوا وارد اشپزخانه شد و دستش را پشت گردنم گذاشت:
-چی شده؟چرا زانوی غم بغل گرفتی؟از کار اخراجت کردن؟
وقتی دید من حرفی نمی زنم از مادر پرسید:
چی شده خانم کمالی؟
مادرم روی صندلی ولو شد:
چی بگم؟صبح زنگ زدن...شهاب انگار تصادف کرده...
این را گفت و دستانش را روی صورتش گذاشت و به گریه افتاد.عجب بازیگر ماهری بود مادرم و من خبر نداشتم.عکس العمل اوا واقعا دیدنی بود.دهانش باز مانده و چشمانش از وحشت گشاد شده بود.جیغ زد:وای!حالا کجا بردنش؟پس چرا شما اینجا نشستید؟
مادرم همان طور هق هق کنان گفت:
نمی دونم بچه ام رو کجا بردن دوستش زنگ زد گفت.بعد تماس قطع شد.
در مقابل چشمان حیرت زده ی ما اوا روی صندلی افتاد.سرش را روی دستش گذاشت هق هق گریه ی سوزناکش دل هردومان را ریش کرد.اهسته گفتم:
-تو چرا گریه می کنی؟من فکر می کردم به خون شهاب تشنه ای!
همان طور که سرش روی میز بود گفت:
تو غلط کردی من همیشه با شهاب شوخی می کردم.
بعد سرش را بالا اورد و به من بعد به مادرم نگاه کرد.با دیدن چشم های خشک و قیافه های خندان ما عصبی پرسید:
منو سرکار گذاشتید؟
من ومادرم زدیم زیر خنده اوا ناراحت گفت:
عجب شوخی لوسی!
مادرم دستش را با مهربانی گرفت:
راست می گی شوخی بدی بودمی خواستیم ببینیم تو چقدر زود باوری!
ای داد وبیداد!این واقعا مادر من بود؟چه ماهرانه داستان می ساخت.با خنده گفتم:
مامان امروز بچه شده!
بعد رو به اوا کردم:
بیا بریم خرید من باید ساعت 2 کلنیک باشم.
می دانستم به احترام مادرم حرفی نمی زند وگرنه کلی فحش می خوردم.در بین راه طاقت نیاورد و گفت:
سایه این مامان تو هم عجب کارایی می کنه نزدیک بود قبض روح بشم.
با خنده گفتم:
انتظار نداشت تو به گریه بیفتی می خواست بدونه چه عکس العملی نشون میدی.
اوا با حرص گفت:
چطور؟داره برای دانشگاه تحقیق می کنه؟
دستش را گرفتم:
واقعا من هم انتظار نداشتم تو گریه کنی!
اوا شکلکی دراورد و گفت:
چرا مگه از قلب من از سنگه؟
-نه اما اخه...تو و شهاب همیشه با هم در حال دعوا هستید.
اوا اخم هایش را در هم کشید و جدی گفت:
خوب چه ربطی داره؟من از سر و کله زدن با شهاب لذت می برم.خیلی هم دوستش دارم!
نصف شرط را مادرم برده بود فقط مانده بود اعتراف شهاب که مطمئن بودم امکانش زیر صفر است. ان شب وقتی بعد از اتمام کارم به خانه برگشتم هنوز در فکر پیشنهاد عجیب مادرم بودم.
هنوز شهاب و پدر به خانه نیامده بودند ، مادرم مانتو و کفشی که خریده بودم را بررسی می کرد ، گفتم:
-مامان نصف شرط رو بردید ، انگار حق با شما بود. ولی اطمینان دارم شهاب چنین احساسی نداره...
مادرم همانطور که کفشها رو زیر و رو می کرد ، گفت : اشتباه می کنی ، اگه شهاب اینقدر که تو مطمئنی از آوا بدش میاد چرا همیشه وقتی آوا اینجاست سرو کله اش پیدا میشه؟ خوب بره تو اتاقش تا آوا رو نبینه ، هان؟
-نمیدونم ، حالا چطوری می خواهید شهاب را امتحان کنید؟
مادرخندید : برای اینکه به تو ثابت بشه همون داستانی که به آوا تحویل دادیم به شهاب هم می گیم ، البته من که مطمئنم.
آن شب وقتی شهاب به خانه آمد ، من طبق قرار قبلی به اتاقم رفتم . سر و صدای شهاب می آمد که با پدرم شوخی می کرد و می خندید. بعد از مادرم پرسید:
-پس سایه کجاست؟
مادرم غمگین جواب داد : خیلی حال نداره ، تو اتاقش خوابیده .
صدای خندان شهاب به گوش می رسید : چرا حال نداره؟حالا چه وقت خوابه؟
مادرم بی حال گفت : دوستش تصادف کرده ، انگار حالش زیاد خوب نیست ، برای همین سایه ناراحته.
صدای خنده شهاب قطع شد ، پدرم پرسید : کدوم دوستش ؟
-آوا...
چند لحظه سکوت شد. بعد صدای لرزان شهاب را شنیدم : جدی می گی مامان؟ حالا کدوم بیمارستانه؟
مادرم حرفی نزد ، چند ثانیه بعد شهاب در اتاقم را باز کرد و با صدایی گرفته گفت: سایه ، آوا تصادف کرده ؟
سرم را تکان دادم. ناراحت پرسید : چه بلایی سرش اومده؟
به کمک مادر چنان در نقشم جا افتاده بودم که بی اختیار گفتم : ضربه مغزی شده.
شهاب لحظه ای ساکت ماند ، بعد روی زمین نشست . صدای نفس هایش بغض در گلویش را لو می داد : آهسته گفتم : تو که از خدا می خواستی...
سرش را بالا آورد و بغض آلود گفت : خیلی بی انصافی سایه ، من کی آرزوی چنین حالی روبرای آوا داشتم؟ حالا کدوم بیمارستانه؟
با صدای خفه گفتم : چه کار داری؟حالا که به هوش نیست باهاش یکی به دو کنی !
شهاب بلند شد و به طرف تلفن رفت : صدایش از بغض و خشم می لرزید : برو گم شو ، تو انگار احساس و عاطفه نداری . الآن خودم زنگ میزنم از مادرش می پرسم، شاید احتیاج به کمک داشته باشن.
صدای خنده مادرم مرا هم به خنده انداخت ، گفتم : مامان شرط رو بردی ، کجا دوست داری ناهار بخوری؟
شهاب هاج و واج نگاهمان می کرد. گوشی تلفن همانطور بلاتکلیف در دستش مانده بود ، بعد از مادر پرسید : خالی بستی؟
بعد به من که همانطور می خندیدم ، نگاه کرد : خیلی مسخره ای سایه ! شوخی خیلی بدی بود.
آن شب شهاب با من و مادر قهر کرد و شام نخورد ، ولی حق با مادرم بود. برق عشق در چشمان شهاب و آوا واقعیت را آشکار می کرد . بعد از شام در حال شستن ظرفها از مادرم پرسیدم :
-حالا چی کار می خوای بکنی؟
-هیچی ، با شهاب صحبت می کنم ، اگه موافق بود یک وقت برای خواستگاری از مادر آوا می گیرم .
-خندیدم: به همین راحتی؟
مادرم سر تکان داد : بله به همین راحتی !
آنشب وقتی همه خوابیدند ، کنار پنجره رفتم و به حیاط نگاه کردم . درخت ها خشک و بی دفاع انگار به نشانه تسلیم ، دستهایشان را بالا برده بودند. باران ریزی می بارید و صدای قشنگی ایجاد کرده بود. به یاد حرفهای مادر افتادم. واقعا از زندگی چه انتظاری داشتم؟ تا ابد می خواستم در کلینیک راهنما و مشاور خانواده باشم؟ خودم دلم خانواده نمی خواست؟ خانه ای که هر جور دلم بخواد تزئینش کنم، بچه هایی که احتیاج به محبت و رسیدگی داشته باشند؟ واز همه مهمتر مردی که بتوانم به او تکیه کنم و دوستش داشته باشم ؟ بی اختیار به کیارش فکر کردم. با اینکه از آن روز خبری ازش نداشتم اما می دانستم که سر و کله اش پیدا میشه.در فکر بودم چه جوابی باید بدهم. شاید مادرم حق داشت و گل بی عیب یافت نمی شد . جلوی آینه ایستادم و به آینه نگاه کردم. از مدلی که کوتاه شده بود راضی بودم ، با اینکه نا مرتب و کوتاه و بلند شده بود اما به صورتم می آمد و به قول آوا شیک بود. انگشتم را روی ابرو های مشکی ام کشیدم و خطی که تا کنار شقیقه ام کشیده شده بود دنبال کردم. ابروهای هشتی و مرتبی بالای چشمهای مشکی ام بود. با انگشت بینی ام را لمس کردم ، بعد به آهستگی سر بینی ام را رو به بالا کشیدم ، نه اصلا به صورتم نمی آمد. مثل دماغ خوک میشد.انگشتم را از بینی کوتاه و کمی تپلم روی لبهایم کشیدم . لبهای کوچک وگوشت آلود که در حالت عادی ، همیشه کمی باز می ماند. دقیق به قیافه ام نگاه می کردم که ضربه ای به در خورد و شهای وارد شد. با شادی گفتم :
-شهاب تو هنوز نخوابیدی؟
روی تخت نشست و حرفی نزد. جلورفتم و پرسیدم : هنوز با من قهری؟
شهاب با بد اخلاقی گفت: برو بابا ، تو و مامان انگار بچه هستید.
روی تخت کنارش نشستم و گفتم : آخه با مامان یک شرط بسته بودم ...
صدای شهاب کنجکاو شد :
-چه شرطی؟
-مامان می گفت تو آوا رو دوست داری من باورم نمیشد. برای همین مامان این نقشه رو کشید.
شهاب عصبی پرسید: خوب؟
-هیچی دیگه مامان شرط رو برد.
شهاب سرش را پایین انداخت: اصلا اینطور نیست.
دستش را گرفتم : ای ناقلا ! پس همه این بحث و جدل ها فیلم بود ، هان؟
شهاب نگاهی به من انداخت و کلافه گفت: برو بابا ، تو و مامان دوباره داستان خوندید؟ من الآن برای یه کار دیگه اومدم.
منتظر نگاهش کردم. شهاب بلند شد و رو به جایی که من چند دقیقه پیش ایستاده بودم رفت. همانطور که از پشت پنجره نگاه می کرد گفت : یکی از دوستانم مشکل پیدا کرده ، از من آدرس کلینیک تو رو خواست ، من هم دادم. میخواست بهت بگم که اگه آمد تحویلش بگیری ، بچه فوق العاده ماهیه. خیلی هم باهوش و با کله است. حالا چه مشکلی پیدا کرده به من حرفی نزد. البته چند وقت قبل یک حرفهایی در مورد خواهرش زده بود ، البته با توجه به اخلاق و شخصیتی که ازش سراغ دارم بعید می دونم که خودش مشکل داشته باشه.
-خوب حالا معلوم میشه ، فردا میاد؟
شهاب شانه بالا انداخت : خودش که گفت میاد ، اما شاید کاری براش پیش بیاد. چون خیلی هم قطعی نگفت.
بعد به طرف در رفت و خمیازه کشید : خوب ، شب بخیر.
-شب به خیر.
بعد از رفتن شهاب ، مدتی از پشت پنجره به منظره درختان خیس در باران خیره شدم و به این فکر فرو رفتم که آیا آوا و شهاب با هم ازدواج می کنند یا نه؟ بعد دوباره فکر کیارش ذهنم را اشغال کرد، دست آخر به مشکل احتمالی دوست شهاب فکر کردم . انقدر افکارم در هم و برهم و درگیر بود که ترجیح دادم به رختخواب بروم و سعی کنم بخوابم . فردا روز پر کاری در پیش رو داشتم.
اواخر هفته بود که سرو کله دوست شهاب پیدا شد .تقریبا داشتم سفارش شهاب در مورد دوستش رو از یاد می بردم که آمد. هوا سرد شده بود و از سر صبح برف ریزی می بارید ، از آن روزهای خاکستری بود که همه را دچار یک نوع حالت افسردگی می کرد.
به بخاری که از لیوان چای به هوا بر می خاست ، خیره مانده بودم که صدای ضربه به در از جا پراندم. می دانستم کسی وقت قبلی نداشته است. متعجب گفتم : بفرمایید.
در به آهستگی باز شد و پسر جوان و قد بلندی وارد شد. طبق عادت همیشگی به صورتش خیره شدم. موهای مشکی و حالت دارش خیلی خیلی کوتاه شده بود. صورتش بیضی ، کشیده و استخوانی بود. ابروهای کشیده و مشکی اش با رنگ روشن چشمانش تضاد جالبی ایجاد کرده بود. بینی کوچک و استخوانی اش بالبهای فشرده و باریکش همخوانی داشت. بعد از سلام و تعارف ، روی صندلی مقابل میز نشست و با دودلی آشکاری گفت: من رضا هوشمند هستم ، یکی از دوستان آقا شهاب ، ایشون شما رو معرفی کردن...
پس دوست شهاب این بود. با تیز بینی بیشتری نگاهش کردم و گفتم : بله ، شهاب گفته بود شما ممکنه تشریف بیارید ، البته چند روز پیش گفته بود شما می آیید...
به میان حرفم دوید و گفت : شرمنده ، راستش رو بخواهید چند وقته تصمیم دارم خدمت برسم ... اما یک جورایی دو دل بودم .امروز دیگه خودمو وادار کرد که بیام. بلکه مشکل حل بشه یا حداقل کمتر بشه.
کاغذی از کشوم بیرون آوردم و گفتم : بفرمایید من در خدمتم.
سرش را پایین انداخت و حرفی نزد.پس از چند لحظه سکوت گفتم : اولش خیلی سخته ، ولی شروع به صحبت که کردید راحت تر جلو میرید.
آقای هوشمند کمی روی صندلی جا به جا شد و نفس عمیقی کشید .
-خانم کمالی راستش رو بخواهید مشکل مربوط به خواهرمه ، چطور بگم؟ خیلی دختر ناراحتیه، تو خودشه ، گاهی بی دلیل جیغ و فریاد می کنه ، به هیچ وجه هم حاضر نیست از کسی کمک بگیره...
نگاهش کردم ، غم و اندوه مثل ابری صورتش را پوشانده بود ، گفتم: چند وقته رفتار خواهرتون عوض شده؟
کمی فکر کرد و گفت : واقعیتش اینه که از وقتی که من یادم میاد، همینطوری بود. قبلا بیشتر گریه می کرد و دوست داشت تو اتاقش تنها باشه. از رفت و آمد و بیرون رفتن تا حد مرگ بیزاره . ولی چند وقته احساس میکنم از چیزی وحشت داره. شبها خوابهای بد می بینه و جیغ می زنه. من و مادرم قصد کمک بهش داریم اما نه تنها قبول نمیکنه بلکه هر چی دم دستش باشه پرت می کنه به طرفمون... راستش دیگه خسته شدیم . ولی نه اون حاضره بیاد پیش یک متخصص ، نه مادرم از این وضع گله ای داره !
باتعجب گفتم : یعنی مادرتون ازاین حرکات خواهرتون ناراحت نمیشه؟
-چرا . ولی کاری به کارش نداره. چطور بگم؟ حاضر نیست از یک متخصص کمک بگیره. هر وقت من اعتراض می کنم ، میگه خودش خوب میشه ، این ها همه مال جوونی است...ولی ما هم جوون بودیم اما نه اینطوری.
-خواهرتون چند ساله است؟
-بیست و دو سالشه.
اطلاعات را یادداشت کردم و پرسیدم : پدرتون چطور؟ ایشون چه نظری دارن؟
هوشمند سر تکان داد: مادر و پدر من خیلی وقته از هم جداشدن.
-چند وقته؟
فکری کرد: دقیقا نه ساله...
-خوب شاید این موضوع تاثیر منفی در خواهرتون داشته؟ هان؟
هوشمند چند لحظه ای به فکر فرورفت وگفت : شاید ، چون وقتی درست فکر میکنم می بینم قبل از اینکه مادرو پدرم طلاق بگیرن، خواهرم یک دختر عادی و دوست داشتنی و از همه مهمتر زرنگ بود. همیشه شاگرد اول میشد ، شاد وپر انرژی بود ، اما بعد از جدایی آنها ، لبخند از روی لبهایش نا پدید شد ، تو مدرسه ضعیف شد و به حدی این ضعف دردروس پیش رفت که درسش رو نصفه کاره ول کرد ...
-میتونید دقیق به من بگید خواهرتون چه حرکاتی می کنه ؟ چند وقت به چند وقت این حالت پرخاشگری بهش دست میده؟
چند لحظه سکوت برقرار شد ، بعدصدای گرم ومردانه هوشمند بلند شد : ببینید ، خواهر من بیشتر دوست داره تنها باشه ، زیاد حرف نمیزنه ، اغلب تو رختخوابش خوابه ، یا از پشت پنجره به حیاط زل می زنه ، گاهی صداش میاد که با خودش حرف میزنه و گریه میکنه ، زیاد به سر و وضعش اهمیت نمیده ، یعنی هر لباس کهنه ای که دم دستش برسه می پوشه ، هیچی دوست نداره ، دایم بی قراره ، وقتی نشسته هی پاهاش روتکون میده ، یا مفاصل دستش رو میشکونه ... توهفته تقریبا دو سه بار خواب بد می بینه و با جیغ و فریاد از جاش می پره. حالا شاید بیشتر هم هست و من صداش رو نمی شنوم. گاهگداری هم کارای عجیب غریب می کنه .
مشتاق پرسیدم : مثلا چه کاری؟
فکری کرد و گفت : خوب چند وقت پیش یکی از بستگان مادرم آمد خواستگاری ، البته هیچوقت این خواستگارها که تعدادشونم کم نیست ازاین مرحله جلوتر نمی آمدند اما این دفعه با پا فشاری مادرم ، قضیه جدی شدو و به عقد و عروسی رسید. اما سر مراسم عقد یکهو خواهرم بلند شد و جیغ و داد راه انداخت . تمام سفره عقدشو از هم پاشوند ، بعد داماد و خانواده اش ، دو پا داشتن دو تا هم قرض کردن و در رفتن ، چند هفته پیش هم خواب بد دید ، حالا چه خوابی ! خدا می دونه ! چون اصلا تعریف نمی کنه ، به هر حال از خواب پرید و جیغ و داد راه انداخت . وقتی پیداش کردیم تمام موهاشو و یکی از لباسهاشو با قیچی تکه تکه کرده بود ، وقتی هم مادرم دلیل کارش رو ازش پرسید ، شروع کرد به پرت کردن کتاب و خرت و پرت به طرف من و مادرم... یکباره از پنجره اتاقش پرید تو حیاط که خدا روشکر ارتفاع کم بود و فقط پاش شکست.ازاین نمونه ها زیاد داره .
تند تند یادداشت بر می داشتم و با خود فکر می کردم دلیل این حرکات چیست. آیا این حملات پنیک نشانه ای از اسکیزوفرینا است یا یک فوبی خاص است؟ شاید هم یک جور افسردگی پیشرفته...
درهر حال سر بلند کردم و به هوشمند که دستش را روی صورتش گذاشته بود نگاه کردم: خواهرتون با شما چه رابطه ای داره؟
دستانش را از روی صورتش برداشت و با صدای گرفته ای گفت : والله گاهی رفتار عادی و نرمال داره باهاش حرف میزنم جواب میده ، بعضی وقتها می بینم گلهای باغچه رو آب میده یا ظرفهارو میشوره ، مهربون و دلسوز میشه. اما گاهی اصلا حرف نمیزنه و میره تو خودش ، حس می کنم از من متنفره یا شاید حسادت می کنه ، از اتاقش بیرون نمیاد . جواب من و مادرم رو نمیده یا با داد و فریاد و بد اخلاقی میده.
-خوب عکس العمل شما چه طوره ؟ چی کار می کنید؟
سرش را تکان داد : چه کار کنم؟ میدونم این کارهاش عمدی نیست. دست خودش نیست. البته قبلا که کوچکتر بودم گاهی جوابش رو میدادم و یا عصبانی می شدم و با هم درگیر میشدیم ولی حالا سعی می کنم درکش کنم ، وقتی عصبی و ناراحته ازجلوی چشمش دور میشم و زیاد برای حرف زدن اصرار نمیکنم. ولی میخوام بدونم چرا ؟ ... چرا باید دختری با این سن و سال نتونه از زندگیش لذت ببره ؟ چرا هیچکس رو دوست نداره ؟ چرا افسرده است؟ شما میتونید به من بگید؟
به برق چشمان روشنش که هوش زیادش را نشان میداد ، خیره شدم . محتاطانه گفتم : ببینید ، آقای هوشمند ! اینکه شما اینقدر به فکر خواهرتون و پیدا کردن راه حلی برای حل مشکلش هستید ، قابل تقدیره. ولی من احتیاج به اطلاعات بیشتری دارم . بایدحتما با خواهرتون صحبت کنم و ازنزدیک رفتار و گفتارشو ببینم. باید با مادرتون در صورت نیاز با پدرتون صحبت کنم تا دلیل واقعی این رفتار خواهرتون معلوم بشه. بعد باید درمورد درمان تصمیم بگیریم.
هوشمند مستاصل سری تکان داد و گفت : فکر نمی کنم بتونید با پدرمصحبت کنید.
-چطور؟
دوباره سرش را میان دستهایش گرفت : خوب تقریبا یک ماه بعد از طلاق ما دیگه پدرمون رو ندیدیم.
متعجب گفتم : جدی؟ خوب شاید دلیل رفتارهای عصبی خواهرتون مربوط به همین مساله باشه. پدرتون هیچوقت نخواست شمارو ببینه یا اقدامی بکنه که شما با اون زندگی بکنید؟
هوشمند سرش را به علامت منفی تکان داد. دوباره گفتم : جدی؟ آخه مگه ممکنه پدری به طور کلی ترک فرزند کنه؟ تو این مدت هیچوقت با شما تماس نگرفته؟ از حالش خبر ندارین؟ یا خودتون نرفتین دیدنش؟

برچسب ها: ‫کتک زدن و بازداشت یک دختر جین پوش‬‎ - YouTube , Raghse Dokhtar رقص دختر - YouTube , ××دختر بد×× , سایت دختر ایران، پایگاه دختران ایرانی , ‫كلوپ دختر و پسرهاي خوشگل و با كلاس فيسبوك | Facebook‬ , ‫داف ترین دختر ایران (Best perisan girl) | Facebook‬ , دختر چشم عسلی , سایت تفریحی تک دختر ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/09/17 تاریخ
کد :21912

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا