تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان روزهاي شيرين نيما


کاغذ رو از دستش گرفتم و یه لبخند مهربانانه تحویلش دادم و ازش تشکر کردم و رفتار خوبی از خودم نشون دادم چون بچه ها از ما الگو می گیرند خواستم الگوی خوبی باشم!
توی کاغذ با یه خط بسیار بد و ناخوانا و خرچنگ قورباغه و افتضاح نوشته شده بود :
پاشو بیکار پاشو برو دنبال کار ای بیکار بیکار بیکار... برو کار کن مگو چیست کار خودت تنبل و الافی نگو نیست کار! بیکار بیکار بیکار برو دنبال کار...بعد از خواندن این نامه جیگرتان بسیار حال می آید
امضا: حال دهنده جیگر بیکاران
یعنی چی؟ کی همچین چیزی رو نوشته؟ جیگر من چه طوری حال میاد؟ یعنی کار پیدا می کنم؟
سرم رو اوردم بالا از پسره بپرسم کی این کاغذ رو داده بهت!!!
که پسره حامل کاغذ یه سطل اب یخ یخ یخ ریخت روی من!
که سطلش اندازه یه بشکه اب داشت.منم همین جور مات و مبهوت داشتم نگاهش می کردم.
گفت ببخشید خیلی سرد بود تقصیر اون آقا بود.
نگاه کردم.دیدم حمید چند متر اون طرف تر وایساده و دلش رو گرفته داره قاه قاه می خنده...
خواستم سطل رو پرت کنم طرف حمید بخوره تو سرش.مغز نداشتش بپاشه بیرون...
ولی خوب جلوی بچه نمی شد این صحنه های خشن رو اجرا کرد.
بچه هم گفت اقا این سطل مال ماست...اگه خراب بشه مامانم دعوام می کنه.
خواستم یکی بخوابونم زیر گوش پسره....بچه که نباید هر چی بهش گفتن گوش کنه.بچه باید الگوی خودش رو درست انتخاب کنه.
ولی خوب تقصیر یه ادم بی فرهنگ و کم شعور دیگه بوده چرا بچه باید کتکش رو بخوره.

حمید رو تهدیدش کردم جرات داری بیا اینجا!
زبونش رو در اورد و یه حرکات زشتی هم با دستاش نشون می داد اصلا هم شعور نداره که توی خیابون نباید این حرکات رو انجام داد!
بچه گفت اقا پول من رو بده می خوام برم؟
نیما:چی؟ چی بدم؟ پول؟ من؟زدی خیسم کردی مژدگانی و دست خوش می خوای؟
گاهی نیازه بچه ها رو کتک زد کتک هم نه. نوازش .نوازش هم نشد .یکم توپ و تشر.تا یه حسابی ازت ببره
اون آقا گفت این کاغذ رو بدم به شما و اب هم بریزم هزار تومان از شما بگیرم!
سعی کردم لبخند رو فراموش نکنم.ولی نمی شد.
نیما:برو پسر جان...برو از خودش بگیر.جای هزار تومان دو هزار تومان بگیر! هزار تومان هم از طرف من بگیر
پسرک:نه گفته حتما از شما بگیرم.اگه ندادید هم اصرار کنم.
این الگوهای نا مناسب رو باید با لگد زد پس گردنشون.با کله رفت تو شکمشون شاید درست بشن!
حمید خودش اومد پسره رفت دستمزدش رو گرفت و با لب خندون به حمید گفت اگه بازم کاری بود بهم بگو.
لبخند روی لبای پسر مثل لبخندی بود که یه بیکار باکار شده بعد از دریافت اولین حقوق می زنه!
حمید اومد پیش من داشت می خندید و گفت کی تورو به این حال و روز در اورده؟! نیما:این از اثرات رفتار توئه بی شعوره...عقل .فهم و شعورت در حد جلبک هم نیست
حمید:خواستم درست حسابی از خواب بیدار بشی جیگرت حال بیاد
نیما:نیاز به تو نبود قبل از تو یه نفر دیگه این کار رو کرده بودحمید: کی؟ عسل جوونت؟اخی چه رمانتیک.صبح زود با صدای دل انگیز عشق از خواب بیدار شدن
نیما: عسل نه.عمه ام.
حمید:ببین خودت داری بحث شوخی رو می کشی وسط.من که به عمت کاری نداشتم.بعد میگی چرا به عمم چیزی می گی.
نیما: من جدی گفتم.عمم با پسرش اومدن.
حمید: ایول.به سلامتی.عمت مجرده؟چند سالشه؟
نیما:اولا به تو چه....دوما.....بازم به تو چه.سوما گفتم که با پسرش اومده.
حمید: خوب مگه هر کی پسر داشته باشه نمی تونه مجرد باشه؟همین خودت! یه زن و یه بچه و یه نامزد داری همه جا می گی مجردی و قصد ازدواج نداری! راستی حلقت کو بردی فروختیش؟
دستم رو نشون دادم و گفتم که از ترس اینکه عمم بفهمه مجبور شدم با باند بپیچم.
حمید:نامردی دیگه.مرد نیستی.یه مرد باید محکم و استوار پای حرفاش و کاراش وایسته. از مردی فقط ریش و سیبیل داری؟همین مردایی مثل تو هستن جامعه رو دارن نابود می کنن. رفتی دختر مردم رو حلقه کردی الان میگی نمی خوام کسی بفهمه اخه مخفی کاری تا کی؟ این مخفی کاری ها هم جامعه رو نابود می کنه..اصلا تمام کارای تو جامعه رو نابود می کنه.نابودگر و منهدم کننده جامعه... نیما: اراجیف گفتنت تموم شد؟اجازه می دی برم لباس عوض کنم تا سرما نخوردم؟
حمید:سرما بخور ی خوبه امپول اگه تو خونه داری استفاده میشه ما هم دو تا داریم اونا هم استفاده میشه!
شیطونه می گفت برو تو در رو ببند تو کوچه بمونه حالش جا بیاد ولی خوب ترسیدم.ترسیدم حمید کولی بازی در بیاره توی محله آبرومون رو ببره.

اومدم تو خونه...حمید هم پشت سرم اومد و گفت:.یالله کسی چیز نباشه مهمون اومده...
نیما: چیز نباشه یعنی چی....جلو عمه ام مثل ادم رفتار کن من باهاش رو در واسی دارم.
حمید:تو داری به من چه.من که با کسی از این چیزا ندارم!
نیما:از بس بی حیا و بی فرهنگی.
حمید اومد با سعید سلام و احوال پرسی کرد در عرض سه سوت خودمونی شد.
اروم به من گفت:
پسر عمت هم حلقه داره.مثل اینکه توی فامیل شما رسمه حلقه داشتن!
بهش گفتم این زن داره.
این حمید عجب آدمیه ها همه جا رو با دقت نگاه می کنه.من خودم حلقه تو دست سعید رو نگاه نکرده بودم.رفتم تو اتاق لباس عوض کنم که صدای جیغ شنیدم.
اومدم از اتاق بیرون. صدا از طرف دستشویی می اومد
خیلی زود رفتم سمت دستشویی.مثل گروه نجات عمل کردم در دستشویی رو با احتیاط باز کردم
دیدم پسر عمم ولو شده رو زمین گفتم چی شده؟ چرا ولو شدی؟با تته پته گفت.سو سو.
نیما: چی؟سوسانو؟اون که فیلمش تموم شد
سعید: نه.نه..سو سو سوسک دوتا سوسک اونجا بودن
نیما:اینجوری که تو زمین افتاده بودی گفتم حتما اژدهایی چیزی بوده....سوسک؟از این کوچیکا؟
واقعا مونده بودم به قیافه پسر عمه ام بخندم یا بزنم تو سرخودم از دست این پسر عمه شجاع و بی باک اینجا بود که نیمای پهلوون جو پهلوونی و شجاعتش گرفت و وارد عمل شد و گفت کو؟؟....کجاست سوسک؟
از کدوم طرف رفت؟من می خوام نجاتت بدم پسر عمه.نترس من اینجام!
مث پهلوون ها رفتم جلو.دمپایی رو برداشتم.تعقیب و گریز رو شروع کردم.
سوسک ها می رفتن اینور اونور و منم دنبالشون .دو تا سوسک رو یه گوشه غافلگیر کردم
خواستم ضربه نهایی رو بزنم که دلم سوخت گفتم شاید اینا زن و شوهرن و تازه ازدواج کردن و واسه ماه عسل اومدن اینجا دلت میاد ماه عسلشون رو خراب کنی؟
نه نیما تو نباید بکشیشون تو آزارت به یه مورچه هم نرسیده چه برسه به یه سوسک.نیما نباید خون بریزی تو مرام تو نیست خون بریزی.
بعد هم خیلی جوون مردانه از خونشون گذشتم و اونارو به سمت جایی که ازش اومده بودن هدایت کردم
و بعد هم فاتحانه و پیروز مندانه بادی در سینه(غبغب) انداختم و از دستشویی اومدم بیرون.
حمید تا من رو دید زد زیر خنده...
نیما:بترکی تو.به چی می خندی؟سوسکارو نزدم ولی تو یکی رو می تونم بزنم
حمید: حرکاتت رو تو دستشویی دیدم یاد نبرد گلادیاتورها افتادم و دوباره زد زیر خنده
گفت نیما تو خیلی شجاعی باید بری بادیگارد بشی ! این پسر عمت با این شجاعتش یه زن داره تو با این نترسی و بی باکیت 4 تا زن حق مسلمته!!! زن ها از شوهرای شجاع و نترس و بی باک خیلی خوششون میاد. شغل خوبی هم هست نجات جون ادم ها از دست سوسک.با نیما سوسک کش...بشتابید بشتابید نیما سوسک کش ترس را از شما دور می کند.خدمات 24 ساعته نیما سوسک کش!
تنها جایی که زیست شناسی به کارت اومده همینجا بوده و تونستی با سوسکا ارتباط برقرار کنی!!!
بعد شروع کرد مسخره بازی در اوردن و صحنه اهسته حرکات من تو دستشویی رو اجرا کردن با یه حالت زشت
که دید عمه خانوم پشت سرشه و داره نگاش می کنه!
حمید تو همون حالت وایساد و خشکش زد...
که به عمه گفتم این دوستم حمید و حمید رو یکم معرفیش کردم ولی از سوابق درخشانش چیزی نگفتم
واسه اولین بار احساس کردم حمید خجالت کشید و مثل بچه ادم سلام و علیک کرد کاش می شد از این صحنه تاریخی عکس گرفت!
عمه خانوم هم سلام کرد و یه نگاهی هم به حمید کرد از اون نگاها که به دیوونه ها می کنن پرسید صدای چی بود؟
حمید که انگار نه انگار چند لحظه پیش خجالت کشیده بود گفت: صدای سوسک.
عمه خانوم:یعنی چی صدای سوسک؟ سوسک مگه صدا داره؟
حمید:خود سوسک که صدا نداره اگه هم داره ما نمی شنویم این ترس از سوسکه که صدا رو تولید می کنه
ولی با فداکاری یه شهروند شجاع و جان بر کف همه چیز ختم به خیر شد
عمه با تعجب داشت حمید رو نگاه می کرد
نیما:حمید خجالت بکش با عمه شوخی نکن.هیچی عمه جان سعید سوسک دیده بود جیغ کشید
منم که نخواستم ریا بشه نگفتم اون شهروند جان بر کف من بودم
عمه خانوم:این پسر هنوزم از سوسک می ترسه هر کاری کردم از سرش نرفت
حمید:اشکال نداره.....من هم از بعضی چیزها می ترسم همه از یه چیزی می ترسن! مثلا من از دخترا می ترسم...
عمه خانوم:از دخترا؟ اونا چه ترسی می تونن واسه تو ایجاد کنن؟حمید:خیلی ترس ها.من بعضی وقتها خواب می بینم دخترا 4 تا 4 تا من رو گرفتن دارن کشون کشون می برن تا باهاشون ازدواج کنم واسه همین خیلی می ترسم. حالا اگه یکی دوتا بود بازم می شد یه کاریش کرد!
عمه یه نگاهی کرد گفت حتما شبا شام زیادی می خوری بهت فشار میاد سعی کن غذای سبک بخوری! عمه جان خوب زد تو برجک حمید کلی کیف کردم

مشغول صحبت بودیم که سعید عرق ریزون از تو دستشویی اومد بیرون و از خجالت سرش رو انداخت پایین.
نگاهش کردیم و همگی با هم زدیم زیرخنده.
که سعید خودش هم شروع کرد خندیدن.احتمالا می خواست روحیه بالاش رو نشون بده!
باز حمید داشت سخنرانی می کرد و هر از گاهی هم خط قرمز ها رو زیر پا می ذاشت که با چشم غره عمه خانوم مواجه می شد و ترمز می کرد!
عمه به من گفت نیما این دوستت خیلی پر روئه!
حمید گفت اختیار دارین عمه خانوم ما هر چی داریم از نیما داریم.و هنوز هم باید کلی دوندگی کنیم تا بهش برسیم.
عمه خانوم:راست میگه نیما؟ تو یادش دادی پر رو بودن رو؟نیما:نه عمه خانوم الکی می گه حرفاش رو باور نکنید.70 درصد حرفاش رو باور نکنید
عمه خانوم:حتما این دوستت بیکاره؟
نیما:اره عمه اینم بیکاره ما دوستامون اکثرا بیکارن.
عمه خانوم: زن یا نامزد هم نداره؟
حمید: به پیشنهاداتی دارم ولی زیر بار نرفتم....می خوام لژیونر بشم منتظر یه پیشنهاد خارجی هستم
عمه خانوم:شتر در خواب بیند پنبه دانه!
حمید: یعنی ما شتریم؟دستتون درد نکنه عمه خانوم.خوبه هر چی خوابه نیما داره می بینه!!!
عمه خانوم: نیما چی خوابایی می بینه؟
نیما: هیچی عمه خانوم گفتم که حرفاش رو باور نکنید.من که اصلا خواب نمی بینم!
عمه خانوم:بله. وقتی همچین رفیقایی دور هم جمع بشن.باید هم بیکار و الاف بمونن و زن گیرشون نیاد و خوابای انچنانی ببینن .....خدا می دونه وقتتون رو چه طوری می گذرونید! شما اگه یه چند تا رفیق مثل رفیقای سعید داشتین الان ازدواج دانشجویی می کردین و زن داشتین و زندگیتون سر و سامون گرفته بود.
حمید اروم گفت ادم زن نداشته باشه ولی از سوسک نترسه!!!
عمه خانوم خیلی ما رو نصیحت کرد و ما خیلی تحت تاثیر قرار گرفتیم..
بعد حمید اروم بهم گفت امروز باید بریم محل کار خواستگار دختر آقای خوشبخت واسه ادامه تحقیقات...
اقای خوشبخت رو کاملا یادم رفته بود اون روی من کلی حساب باز کرده بود.و من رو مثل پسر خودش می دونست!
بعد هم به عمه گفتم ما باید بریم جایی کار داریم یه چیزایی تو یخچال هست اگه هم چیزی نیاز بود بگید وقتی بر گشتم می گیرم.البته ممکنه دیر بیام...
عمه خانوم یه جوری شکاکانه به ما نگاه کرد و گفت:
نیما وای به حالت جای خلاف بری.و کار خطایی ازت سر بزنه .سعید هم باید باهاتون بیاد تا خیالم راحت بشه
نیما:نه عمه خانوم من و خلاف؟ .سعید تازه از راه اومده گناه داره..بزارید بخوابه.
حمید:عمه خانوم شما نیما رو بسپرید به من خیالتون راحت باشه نمی زارم خطا کنه!
عمه خانوم:از همینش می ترسم.
البته بعد از یکم بحث و کشمکش عمه خانوم رضایت داد ما بریم بیرون و سعید رو با خودمون نبریم
و من هم رفتم آماده شدم و با حمید از خونه اومدیم بیرون .

با حمید سوار تاکسی شدیم و رفتیم عقب نشستیم.
مشغول صحبت بودیم و داشتیم در مورد اتفاقات چند روز گذشته بحث و تبادل نظر می کردیم که اتفاقات کمی هم نبود و هر دومون نظرات کارشناسی می دادیم.و داشتیم ریشه یابی می کردیم! علت وقوع اتفاقات رو اخرش هم من مقصر شناخته شدم البته حرفا و نظرات حمید اصلا قابل استناد و اعتماد نیست.
راننده که قیافه اخمو . گرفته ای داشت حرفای ما رو که می شنید یکمی به ما مشکوک شده بود و فکر می کرد ما جز گروه های خرابکار هستیم و قصد خرابکاری داریم ولی بعد که راجع به بیکاری حرف زدیم فهمید ما خرابکار نیستیم فقط بیکاریم!
اخیرا محققا گفتن ۷۰ درصد مشکلات جهان از بیکاری ناشی میشه همه نسبت به بیکارا دید منفی پیدا کردن
یه جوونی اومد کنار ما نشست آدامس می خورد و آاهنگ گوش می داد و کلش رو تکون می داد..
موهاش از جلو کوتاه و سیخ سیخی بود و از پشت صاف و چرب و بلند
از جلو شبیه خروس بود و از پشت شبیه اسب یه حسی در درون من به وجود اومد این موهاش رو از پشت بکشم!

آدامس رو چند دوری تو دهنش گردوند و چرخوند و تف کرد بیرون.ادب و نزاکت صفر!!!!!
حرف که می زد تمام بوی بد دهنش می پاشید تو صورت من شیطونه خیلی به من فشار می اورد موهاشو بگیرم بکشم کنده بشه!
اونم هی موهاشو تکون می داد و دست می کشید تو موهاش و احساسات من رو وادار به واکنش می کرد!
یه لحظه احساس کردم یه چیزی از پشت کمرم رد شد...
نگاه کردم دیدم دست حمیده داره میره طرف موهای پسره حمید هم همین حس من رو داشت!
کمرم رو دادم عقب تا دست حمید گیر کنه و نتونه موهاش رو بکشه چون حق مسلم خودم بود!
حمید هم منصرف شد.

بعد پسره یه سیگار در اورد و شروع کرد کشیدن خواستم یکی بخوابونم زیر گوشش تا برق از کلش بپره ترسیدم خودم رو برق بگیره موهاش پر الکتریسیته بود!
بعد نگاه کرد به ما و گفت دود سیگار اذیتتون می کنه؟ ما هم نگاهش کردیم چیزی بهش نگفتیم به خیال اینکه الان خودش می فهمه جواب ابلهان خاموشیست و سیگار رو کنار می زاره!
ولی فکر کرد سکوت علامته رضایته و ادامه داد به سیگار کشیدن و از رو هم نمی رفت!
من می خواستم با لگد بزنم تو شیکمش از ماشین پرت بشه بیرون تا سر عقل بیاد ولی خوب توی تاکسی بودم نمی شد
یه دقیقه بعد حمید که عصبی شده بود بهش گفت اتیش داری؟ اونم خیلی خوشحال شد که یه رفیق پیدا کرده که اهل دوده با خوشحالی و شادمانی گفت دارم
فندکش رو داد به حمید و گفت سیگار هم می خوای دارم مارک داره خیلی آرامش می ده قابل تورو هم نداره
حمید محلش نداد بهم گفت نیما بیا اینور..من خودم رو کشیدم کنار حمید فندک رو روشن کرد
و گرفت طرف موهای پسره با یه قیافه جدی و ترسناک گفت اون سیگارت رو خاموش می کنی یا موهات رو آتیش بزنم??
من ترسیدم پسره بزنه زیر دست حمید و فندک بی افته رو من و اتیش بگیرم شانس که ندارم!!!
ولی پسره از ترس سیگارش رو خاموش کرد و انداخت بیرون.و هیچی نگفت.
یه دقیقه بعد پسره زد زیر گریه و زار زار اشک می ریخت..منم که تحث تاثیر قرار گرفته بودم دست بردم تو موهاش و اروم ناز و نوازشش می کردم و بهش دلداری می دادم.
چرب چرب بود موهاش می خواستم بگم گریه نکن کوچولو من الان عمو حمید رو دعوا می کنم.
پسره که یه پناه پیدا کرده بود خودش رو انداخت بغل من و شدت گریه هاش رو بیشتر کرد
خواستم بهش بگم پاشو من از این لوس بازی ها خوشم نمی یاد ولی دلم نیومد و داشتم نوازشش می کردم
حمید هم داشت می خندید آروم بهم گفت همه چی ازت دیده بودیم جز مهر و عاطفه مادری که اونم دیدیم !!!
پسره بعد که زبون باز کرد گفت
من دوست دخترم ولم کرده خیلی دوسش داشتم الان هر وقت یادش می افتم فقط سیگار ارومم می کنه دست خودم نیست
ولی الان با دیدن شما احساس ارامش عجیبی دارم کاش زودتر شما رو می دیدم .

بیا درستش کن نکنه همیشه بخواد بیاد بغل من تا اروم بشه. من خودم رو ازش جدا کردم
نگاه به قیافش کرد خواستم بهش بگم دختره حق داشته ولت کنه ولی خوب نخواستم آرامشش رو به هم بزنم چون دوباره رو می اورد به سیگار
حمید که داشت با گوشیش ور می رفت گفت حق داشته ولت کنه از چی خوشش بیاد
بچه ژیگولی و به قول خودتون به روز ولی اینا همش تا مدتی خوبه بعد تکراری میشه
به حمید گفتم ول کن چیزی نگو این حالش خرابه سیگار رو ول می کنه میره سراغ تریاک و حشیش
حمید: بزار بدونه واسه خودش خوبه و ادامه داد
واسه اینکه یه نفر تورو مرد خودش بدونه و ترکت نکنه باید مرد باشی نه اینکه با کوچیکترین چیزی
خودت وا بری وقتی نمی تونی تکیه گاه خودت باشی چه طور می خوای یکی دیگه بهت تکیه کنه؟
این حرف حمید خیلی تاثیر گذار و فیلسوفانه بود
اونم خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود و داشت با دقت به صحبت های حمید گوش می داد
حمید تو این زمینه ها تجربه زیادی داشت منم خواستم ازش عقب نمونم یه صحبت هایی کردم
که خیلی شبیه حرفای حمید بود ولی خوب مال من بهتر بود
کلی نصیحتش کردیم و اون حسابی حالش خوب شد و به ما قول داد دیگه بچه خوبی بشه و سیگار نکشه و بعد ازدواج کنه و دست از دوست دختر پیدا کردن برداره بعد هم از تاکسی پیاده شد
دو دقیقه بعد ما قبل اینکه از تاکسی پیاده بشیم کرایه رو دادیم راننده که ازمون کرایه نگرفت
گفت من امروز ازتون درس گرفتم شمابه من درس بزرگی دادید و به یه جوون هم کمک کردید سیگار رو ترک کنه من نمی تونم ازتون کرایه بگیرم
نگو راننده هم این کاره بود ما هم از راننده تشکر کردیم و از تاکسی پیاده شدیم
به حمید گفتم بعید می دونم اون پسره با حرفای ما متحول بشه چون قطعا این حرفا رو فک و فامیلش هم بهش زدن
حمید: شاید زده باشن ولی هیچ کدومشون مثل تو نمی تونستن بهش ارامش بدن
اگه هم می تونستن بهش اجازه نمی دادن
نیما:چرا اجازه نمی دادن؟
اگه یه نگاهی به پیرهنت بکنی خودت می فهمی چرا
پیرهنم رو که نگاه کردم دیدم تمام چیزایی که اون مالیده بود به سرش همش مالیده شده به پیرهن من
حمید زد زیرخنده و گفت اینم اخر و عاقبت حس مادرانه و ارامش دهنده نیما
رسیدیم محل کار خواستگار اقای خوشبخت یعنی دختر اقای خوشبخت که توی مدرسه کار می کرد و معلم بود.
از همون ابتدای ورود به مدرسه همه چیز رو زیر نظر گرفتیم خیلی دقیق و کار اگاهانه مثل پوآرو!
یه قیافه اشنا نظرم رو جلب کرد یه قیافه اشنا که البته کمی پیر و شکسته شده بود اره خودش بود اقای جاوید ناظم دوران دبیرستان!
رفتیم طرفش تا ما رو دید لبخند زد سلام و احوال پرسی کردیم زد روی شونه من و بلند گفت چه طوری فراری ناکام!
تا این رو گفت حمید نیشش تا اخرین درجه باز شد و خاطرات قدیمی به ذهن من هجوم اورد!
فکر نمی کردم اصلا ما رو بشناسه چه برسه اون قضیه رو هم یادش باشه!
چند سال پیش دوران مدرسه حمید و بقیه اراذل و اوباش من و یه عده دیگه رو مجبور کردن به دلیل نبود و کمبود امکانات ورزشی در مدرسه دست به اعتصاب بزنیم از مدرسه فرار کنیم و بریم خونه .تمام اعتصاب های ما آخرش به خونه ختم می شد!!!
من راضی نبودم ولی این حمید بی تربیت این قدر اصرار کرد و در گوشم چیزهای شیطانی گفت تا منم قبول کردم.
در مدرسه بسته بود و ما باید از روی دیوار فرار می کردیم.همون موقع ها بود من یه کاری واسم پیش اومد تا رفتم انجام دادم و اومدم یکم طول کشید و همه از دیوار پریده بودن پایین.
منم مثل جیمز باند رفتم رو دیوار خیلی شجاعانه خواستم بپرم پایین دیدم یکی از پشت سر میگه خسته نباشید خدا قوت!
منم گفتم سلامت باشید!
برگشتم ببینم کیه میگه خسته نباشید خشکم زد ناظم وایساده بود و من رو نگاه می کرد.
جاوید: جایی میری برسونمت؟ماشین هست.
نیما:نه ممنون داشتم بچه ها رو صدا می زدم برگردن...
یه نگاهی به من و کیفی که دستم بود کرد و گفت :با کیف بچه ها رو صدا می زدی؟
منم جز شرمندگی و خجالت چیزی نداشتم بگم.
حمید هم پایین دیوار بود می گفت بپر دیگه داری چی کار می کنی الفاظ رکیکی هم به کار می برد.
از رو دیوار اومدم پایین که مورد نصیحت و شماتت اقای جاوید قرار گرفتم که می گفت:
نیما از تو انتظار نداشتم درس رو ول کنی بی افتی دنبال چند تا اوباش من یه حساب دیگه روی تو باز کرده بودم.من همیشه از تو تعریف می کردم به عنوان یه علم دوست و مدرسه دوست!
منم داشتم احساس شرمندگی و ندامت زیادی می کردم و عرق شرم از جبینم سرازیر بود کاش زمین دهن باز می کرد و من را نوش جان می کرد!
همش تقصیر این حمید نامرده همش اون باعث میشه من شرمنده بشم من خیلی بچه خوبی بودم به خاطر حمید بد شدم.
حمید یه لحظه با کمک بچه ها اومده بود بالای دیوار سرک بکشه ببین چه خبره تا کلش معلوم شد جاوید حمید رو هم دید.
حمید هم از پشت دیوار یه لبخند ملایم و دلنشینی زد زیر لب هم یه چیزی به من گفت و بعد گفت سلام اقای جاوید.
تا گفت جاوید از بالای دیوار پرت شد پایین.
دو نفری که حمید رو گرفته بودن تا اسم جاوید رو شنیدن حمید رو ول کردن و پا گذاشتن به فرار !!
بعد حمید رو هم مثل من دستگیر کردن و یه نمره از انضباطمون کم کردن.
این شد که اسم فراری ناکام روی من موند و دیگه توی فرارها و اعتصاب ها کاری به کار من نداشتند.
تمام اون اتفاقات جلو چشمام رژه می رفتند...
با صدای جاوید به خودم اومدم که می گفت چی کار می کنید؟سر کارید؟
نمی دونم چرا هر کی ما رو می بینه اول می پرسه سر کاری؟
خواستم بگم کدوم کار جز بیکاری و سر درگمی چیزی نیست.
که حمید گفت اره چند وقتیه سر کار میریم!
جاوید خوشحال شد گفت چه کاری؟
داشتم حمید رو نگاه می کردم ببینم چه شغلی می گه ایشالاه یه شغل آبرو مند بگه باعث حفظ آبرومون بشه!
حمید: تو کار ازدواج هستیم!!!
   جاوید: یعنی چی؟میرید ازدواج می کنید؟
بمیری حمید این چه شغلیه گفتی!
حمید: ما شغلمون تسهیل دهنده ازدواجه!
جاوید:یعنی به جوونا وام ازدواج می دید و جهیزیه تهیه می کنید؟
حمید: نه پولمون کجا بود!
جاوید:من رو مسخره کردی تو؟
حمید:نه.ما تو کار تحقیق ازدواج هستیم خانواده هایی که می خوان در مورد خواستگار تحقیق کنند به شرکت ما می سپرند و ما واسشون تحقیق می کنیم و در ازاش یه حق الزحمه نا چیزی هم در یافت می کنیم!
جاوید به فکر رفت و گفت شغل خوب و جدیدیه آبرومندم هست ثوابم داره ایشالاه موفق میشید. شمارتون رو به منم بدید تا واستون مشتری پیدا کنم.
حمید شماره رو گفت و جاوید توی موبایلش ذخیره کرد.
جاوید: حالا از این طرفا؟
حمید: اومدیم واسه همون کاری که گفتم امر خیر.
جاوید:.به سلامتی واسه کی ؟
گفتیم امیر جلوه....و اونم ا
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 10- رمان روزهای شیرین نیما , رمانی ها - 183-رمان روزهای شیرین نیما , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 10- رمان روزهای شیرین نیما , رمـــــــان خــانــه | ROMAN KHANEH - رمان روزهای خاکستری , رمـــــــان خــانــه | ROMAN KHANEH , دانلود کتاب رمان مخصوص موبایل » دانلود کتاب , دانلود رایگان رمان | دانلود کتاب , رمانهای فارسی و لاتین ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/09/12 تاریخ
کد :20860

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا