تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان يک عشق یک تنفر


فاطی...فاطی....صدای مرضیه بود که فاطمه را صدا می کرد.مرضیه وبهاره دوست های صمیمی فاطمه بودند(البته دوست نه خواهر!)مرضیه وبهاره دریکی ازپرورشگاههای تهران بزرگ شده بودند و پدر ومادر نداشتند.مرضیه بهاره فاطمه وندا چهار دوست جدانشدنی وهمسن وسال که از کودکی با هم بودند بله ندا دختر خا له ی فاطمه که درشش ماهگی در اثر تصادف خانواده اش را از دست داده بود و اقاوخانم سعادتی(پدر ومادر فاطمه وبرادرش امید)ندا را به فرزندی قبول کردند ومانند دو فرزندشان از او مراقبت می کردند وفاطمه وامید نیز ندا را مانند خواهرشان دوست میداشتند.اقای سعادتی یکی از بزرگترین تاجران فرش محسوب می شد ومنزلشان دریکی از خوش اب وهوا ترین محلات تهران بود.فاطمه ومرضیه فارغ التحصیل پزشکی وندا فارغ التحصیل برق و بهاره نیز فارغ التحصیل عمران بودند وامید نیز بعد از گرفتن لیسانس جهانگردی برای فوق لیسانس راهی امریکا شد.فاطمه دختری بسیار معمولی باپوست تقریبا سفید وموی مشکی چشمان عسلی وندا نیز چشمان وموی مشکی وصورتی سبزه و درکل بانمک و دل چسب ومرضیه نیز صورتی به سفیدی برف وچشمانی عسلی وموهایی زیتونی رنگ و بهاره نیز اززیبایی یک دختر شرقی چیزی کم نداشت صورت سفید وموهاوچشمانی به رنگ شب داشت!!!!
ندا بایکی از پسران تاجران پارچه به اسم سیاوش نامزد کرده بود ومرضیه نیز با علی وبهاره نیزبا امیر ازدواج کرده بودند که شوهران انها نیز دستشان به دهنشان می رسید.سیاوش دو برادر دیگر نیز دارد که نام های انها ارش و کیارش بود وبعداز ازدواجشان در خارج از کشور سکونت کردند! -فاطی...فاطی تورو خدا صبر کن!!-صبرکنم چی رو ببینم؟شما سه تا ادم نمی شید!-وای!خاکم به سر جون من راست میگی؟؟؟یعنی منم ادم نمیشم؟؟؟-بروبابا!تو هم که اکس انداختی توفضایی!!!-میگم فاطی خوشگله مارومیبری یه رستوران خوب؟!-اون وقت پول غذا روکی میپردازه؟؟؟؟!!!-خب بزار فکرکنم....خب معلومه فاطی چش قشنگه مو سیاهه دیگه الهی قربونش برم!!! -وای ...وای.. چه هندونه های بزرگ وسنگینی اینارو چه جوری تا رستوران ببریم؟!! ندا:هه..هه..خندیدم بی مزه لوس فاطمه:شات اپ بابا(خفه شو بابا)....با اون شوهرت ندا:توهم که هر وقت کم میاری از شوهر من ایراد میگیری!خوشگل نیست که هست خوش هیکل وپولدار نیست که هست فاطمه:مگه اینکه خودت بگی خب بالاخره بقال نمیگه ماستم ترشه!میگه؟؟؟؟ودرحالی که کمی ژست گرفته بود ادامه داد:شما سه تا…راه بیفتید میخوام بهتون ناهار بدهم!!!این حرف او باعث شد هرکدامشان به سمت ماشین هایشان بروند و اماده حرکت به سمت پاتوق همیشگی شان شوند. فاطمه (باصدای بلند):خانم ها با بشمار 3 من اماده ی زدن استارت شید وهنرتون رو بهاقایون پر مدعا نشون بدید.... یک...یک وبیست وپنج صدم….یک ونیم...یک و هفتادو پنج صدم...دو...دو وبیست وپنج صدم...دو و هشتاد وپنج صدم وباگفتن دو وهشتادو پنج صدم ماشین را به سرعت روشن کرد و با سرعت حرکت کرد وپس از ان که کمی از انها دور شد و(بافریاد بلندتراز دفعه ی قبل) گفت:اخه احمق های اشکول ...دو وهشتاد وپنج صد داریم؟؟؟و بلند بلند خندید.و در دل ادامه داد:ای ای قربون خود شیطونم الان زودتر از همه ی اونها به رستوران میرسم و یک میز رزرو میکنم و فقط پول یک غذا را میدهم!!!!وسپس لبخند شیطانی زد!!!!پس از کلی خوشحالی وذوق بالاخره به مقصد رسید و از دیدن مرضیه و بهاره وندا دران جا درجا خشکش زد ودر دل باخود گفت:اخه خدا من چه گناهی به درگاه تو کردم که باید با این سه تا اشکول عجوزه غذا بخورم؟؟؟ودر حالی که سعی میکرد تعجبش را پنهان کند از ماشین پیاده شد وبه سمت انها رفت.-سلام بچه ها نگرانتون بودم فکر کردم تصادف کردید؟(اره جون خودم) ندا:نه قربونت تو نگران ما نبودی نگران پولهات بودی؟ -نه به جون شوهر کچلت!!!بیا بریم بهتون به جای یه پرس دو پرس به همتون غذا بدم!!! ندا:اولا شوهر من کچل نیست ثانیا ما دو پرس نخواستیم یه پرس خواستیم اگه هم راضی نیستی نگیر همه تون مهمون خودم! -نه بابا این چه حرفیه بفرمائید خانمی,خودم براتون میگیرم! وبا این حرف او همگی وارد رستوران شدند. مرضیه:من میرم دستام رو بشورم!!! بهاره:من هم همینطور!! ندا :من هم میرم غذای همیشگی مان را سفارش بدم.فاطی تو هم برو جا رزرو کن!! فاطمه:باشه رفتم !!وبه راه افتاد. -فکر کنم این میز خوب باشه!!!!ویک میز که در اطراف ان چهارصندلی وجود داشت را انتخاب کرد. -سلامفاطمه! فامه به سمت صدا برگشت و پسری سبزه و با موهایی به قول خودش چمن یا به قول امروزی ها جوجه تیغی رادید ولی درکل زیبا وخوش تیپ و هیکل بود. پسر:سلام کردم ها!!! فاطمه:اخ!ببخشید...سلام!... ولی من شما رو نمیشناسم !! پسر:مگه ادم به هرکی که میشناسه سلام میده؟؟؟ فاطمه:نه ولی... نگذاشت جمله اش تمام شود پسر:میشه بشینم ؟ومنتظر جواب او نماند صندلی روبه رویی فاطمه رااشغال کرد و ادامه داد:میخواهم به حرفام گوش کنی وبعد خوب درموردشون فکر کنی ......من اسمم اشکان سپهری است ...ببین من چند روز پیش تو رو تو مترو دیدم خیلی ازت خوشم اومد قیافه ی شیرین وتو دل برویی داری..من بعد ازاون روز اومد دنبالت وخونتون روشناختم وبعد از اون هم تقریبا همه جا که میرفتی تعقیبت می کردم حالا که تنها شدی اومدم باهات صحبت کنم می دونم چه فکری میکنی من جوری تعقیبت می کردم که هیچ احدی من رو نمیدید وشک نمی کرد به طوری که توهم نفهمیدی پس نگران ابروت نباش!!! وسپس بعد از کمی مکث دوباره ادامه داد:..من...من...دو..س..ت...دارم ومیخوام باهات دوست شم حالا امکانش هست؟؟؟؟ وسپس برگه ای به جیب او انداخت داد وادامه داد:من شماره تلفن وادرسم رو واست نوشتم منتظر تماست هستم..خداحافظ خانمی. وبه سرعت از رستوران خارج شدو فاطمه را با افکارش تنها گذاشت. -غذات روبخورسرد شد!!! صدای مرضیه رشته ی افکار فاطمه را پاره کرد. -جانم!چیزی گفتی؟؟! -میگم غذات رو بخور..فاطی...چیزی شده؟ -نه!ومشغول خوردن غذا شد. بعد از خوردن غذا وخارج شدن از رستوران با یکدیگر خداحافظی کرده وراهی منزل شدند. ندا:سلام!بر مادر گرامی ...احوال شریف؟؟؟؟ -سلام بر دختر گلم!خوبم.فاطمه یکم یاد بگیر!! فاطمه:چشم مادر من اخه یه ذره انصاف داشته باش من که مثل ندا نیستم که وسط حیاط داد بزنم بگم سلام که!در هر حال سلام! مامان:سلام!خوبی؟بیا تو! -چشم اومدیم!و وارد شدند. فاطمه:گلی خانم!گلی خانم!(گلی خانم خدمتکار و اشپزشون بود که پنج سالی میشد که توی خونه سعادتی کار میکرد.) گلی خانم:بله خانم جان؟؟؟ فاطمه:میشه برامون دوتا کاپوچینو اماده کنی؟؟؟ گلی خانم:چشم خانم جان!وبه طرف اشپزخانه به راه افتاد. فاطمه:ندا بیا کارت دارم؟؟؟ ندا:باشه ابجی!!!! وندا و فاطمه روی مبلی روبه روی هم نشستند. گلی خانم:بفرمائید خانم جان! فاطمه:ممنون ندا وفاطمه و مرضیه وبهاره هر مشکلی برایشان پیش می امد برای هم شرح می دادند و بدون هیچ شوخی وکلکی سعی می کردند مشکل را باهم حل کنند وهر کجا میرفتند باهم هماهنگ می کردند ویا اگر قرار بود تنهایی جایی بروند به هم خبر میدادند. ندا:خوب تعریف کن! فاطمه:نمیدونم ازکجا شروع کنم؟ -از هرجا دوست داری!!! فاطمه بدون هیچ تحریفی سیرتا پیاز گفته های اشکان رابرای ندا شرح دادواز او خواست تابه مرضیه وبهاره این موضوع راشرح دهد وفعلا به پدر و مادر چیزی نگوید انها را نگران نکند وندا نیز قبول کرد وسپس فاطمه اتاق خوبش رفت وخوابید. وقتی چشم بازکرد شب بود.به سمت پذیرایی به راه افتاد. -سلام مامان!سلام بابا! مامان:سلام بابا:سلام ندا:علیک!منم خوبم. فاطمه:خیلی خوب سلام نداجون خوب هستی؟ سیاوش در حالی که کنار ندا ایستاده بود گفت:علیک سلام!ممنون که حالم روپرسیدی منم خوبم! فاطمه:خیلی خوب حالا!زن وشوهر انگ همید!!!راست میگن خدا در وتخته خوب باهم جور میکند. سیاوش:وا..مگه سلام دادن بده واقعاکه؟؟؟فکر کنم که تو شوهرت رو کچل میکنی بیچاره شوهرت! -اولا ببخشیدا من از همه ی مردا متنفرم!ثانیا حالاحالا ها واسم کسی رو درنظر نگیرید!!!! -شما خانم ها اولش همین رو میگید ولی همین که دیدید یه خواستگار واستون اومده بدون در نظر گرفتن کوری و کچلی اش بله رومیگید.ودحالی که ادای اورا در می اورد گفت:من از همه ی مردا متنفرم هه..هه -خدایا چقدر این زن وشوهر رو بی مزه افریدی! مامان:بسه دیگه مخم رو خوردید پاشید پاشید اطراف دامادم رو خالی کنید!وسیاوش درحالی که برای فاطمه زبان در می اورد باحالت کشداری گفت:قربون مامان خوشملم برم!!!! فاطمه:ندا بیا بریم حالم بهم می خوره یه همچین پسرای لوس رو می بینم! ندا:با اینکه باید طرف شوهرم رو بگیرم اما فکر کنم چون اولین حرف درست زندگی ات رو گفتی طرف تو رو می گیرم! فاطمه:واقعا که!بخاطر مامان این حرفت رونشنیده میگیرم(وبه مادرش چشمکی زد)حالا بیا بریم اتاق من کارت دارم!!! -مثلا شنیده بگیر می خواستی چیکار کنی؟هان؟وبعد از گفتن این حرف به سمت اتاق فاطمه دوید وگفت:فقط نیم ساعت از وقت با ارزشم رو هدر تو می کنم!شنیدی؟ -شما شات اپ قربونت تامن بیام بگم چیکار میخوام بکنم! وبعد از گفتن این جمله ازهمه عذر خواست و راهی اتاقش شد. -چی می گی تو هی مخم رو می خوری اومدم دیگه!! -ااااااخخخخخ......فاطی الهی بمیری این سوزن ته گرد چی بود گذاشته بودی روی صندلی منم نشستم روش!!و سوزن ته گردی را نشان فاطمه داد. فاطمه در حالی که از خنده ریسه رفته بود گفت:دیدی میتونم جلوی زبونت روبگیرم!!!! -خیلی بی شعوری من...من...وبغض مانع از ادامه ی حرفش شد. فاطمه که متوجه گریه ی خواهرش شد اورا به اغوش کشید به او دلداری داد. -ابجی نادی(اغلب فاطمه ندا را نادی خطاب می کرد).....نادی جونم الهی فاطی قربون چشمای سیاهت بشه من فقط قصدم شوخی بودو او نیز بغضش ترکید بعد از اندکی گریه احساس درد شدیدی در بازوی راستش کرد چشمانش رابست واخ بلندی گفت! صدای خنده ندا باعث شد چشمانش را باز کند.فاطمه:تو خلی نادی؟؟هم گریه می کنی هم می خندی؟؟؟؟؟ -نه به جون تو!!! سوزن ته گردت رو بهت پس دادم. و به بازوی او اشاره کرد! فاطمه بازوی خودرا نگاه کرد. ندا تقریبا سوزن ته گرد را دران فرو کرده وفاطمه بعد از اندکی سوزن ته گرد را از دستش بیرون اورد! خواست چیزی بگوید که ندا مانع شد وگفت:میخواستم عذاب وجدان نگیری خوب!!!وحالتی مظلوم به خود گرفت. فاطمه وقتی مظلومیت خواهرش رادید اندکی به قیافه ی مظلوم او خندید وسپس اورادر اغوش گرفته وگفت:دوست دارم ابجی نادی!! -منم دوست دارم ابجی فاطی!!!و از اغوش او بیرون امد وگفت:انقدر باهم شوخی کردیم که یادمون رفت که می خواستیم راجع به اون پسره باهم صحبت کنیم!!!! -باید یه زحمتی بکشی وبه بهاره و مرضیه زنگ بزنی بگی بیان اینجا وبعد باهم در این مورد صحبت کنیم. یادت نره که به مامان چیزی نگی دوست ندارم هنوز هیچی نشده نگران بشه!!!!! -باشه وبدون هیچ حرف دیگری اتاق را ترک کرد!وفاطمه را افکارش تنها گذاشت. فاطمه(باخود)گفت:یعنی ازاین پسرای لات سرخیابونی است که با هر دختری صحبت میکنه قربون صدقه شون میره ویکم خرشون میکنه بعد ازشون استفاده میکنه و بعد ولشون میکنه؟؟؟خدایا چیکار کنم واقعا دوسم داره؟؟؟؟ -فاطی مهمون ها دارن میرن نمیای خداحافظی؟؟ صدای ندا بود که رشته افکارش را بهم ریخت. -چرا اومدم دیگه.واز اتاقش خارج شد وبا پدر و مادر سیاوش خداحافظی کرد وکنار ندا وسیاوش که با هم حرف میزدند رفت. سیاوش:خوب خانمی کاری با من نداری؟؟؟؟ ندا:نه دیگه.فقط یادت نره چی گفتم؟؟؟ فاطمه:ببخشید مزاحم لاو ترکوندنتون شدم میخواستم بگم نداجون رومامان کارش داره!!!! ندا:خیلی خوب من میرم بببینم مامان چی میگه سیاوش لطفا تا من برنگشتنم نرو!! سیاوش:باشه خانمی!!! فاطمه لحظه ای باخود فکر کرد که میتواند مشکلش را با سیاوش در میان بگذارد وازاو برادرانه کمک بخواهد زیرا بارها سیاوش اورا بدون هیچ قصد بدی کمک کرده است.به همین خاطر گفت:اقاسیاوش راستش من یه مشکلی دارم که... سیاوش نگذاشت جمله اش تمام شود بانگرانی پرسید:چه مشکلی؟؟؟من میتونم بهتون کمک کنم؟؟؟شما می تونید به من به چشم یک برادر نگاه کنید. فاطمه از اینکه سیاوش را نگران وحامی خود دید از او تشکر کرد وماجرا را برای او شرح داد واز او کمک خواست. سیاوش:کار خوبی نکردی که به پدر و مادرت نگفتی ولی خوب خوشحالم قبل از اینکه اتفاقی بینتون بیافته حداقل به من گفتی تو فقط یه ادرس از پسره به من بده تا درموردش تحقیق کنم وبهت خبر بدم واگر پسر خوبی بود اونوقت بگیم بیان خواستگاری.تا قبل از تحقیق دوست ندارم حتی بهش زنگ بزنی یا بهت زنگ بزنه چه برسه به اینکه بری ببینیش فهمیدی؟؟ فاطمه از اینکه چنین حامی مهربان و دلسوزی دارد خوشحال شد واز او تشکر کرد در همین حین ندا امد. ندا:خوب شد نرفتی سیاوش مامان داره یه چندتا کارتن سنگین واسه مهمونی امشب میاره بالا برو کمکش کن بعدش بی زحمت به مامانت اینا زنگ بزن بگو فردا میری خونه. سیاوش:چشم. وبعد به کمک مادر زنش رفت. فاطمه:گناه داره اینطوری اذیتش نکن.راستی قضیه ی مهمونی امشب چیه؟؟؟ ندا:چون شما گفتی چشم!!!واما در مورد مهمونی امشب.....والا امشب سالگرد ازدواج مامان اینا هستش وبیشتر فامیل ها ودوستانشون رو دعوت کردن.راستی به مرضیه وبهاره اینا زنگ زدم هردوشون گفتن همون شب تو مهمونی در این مورد حرف می زنیم!!! -عجب دوستایی ما داریم هروقت نیازشون داریم نیستن واقعا که!!! -بابا یه ذره درک داشته باش اونا متاهل اند وهزارتا کار و گرفتاری دارند ولی تو مجردی بزار توهم ازدواج کنی اونوقت بهت میگم!!!! -خیلی خوب مغزم رو خوردی! -فاطمه دخترم....کجایی بابا؟؟ -فکر کنم بابا کارت داره. فاطمه به سرعت نزد پدرش رفت. -بله بابا کاری داشتین؟؟؟؟ -اره دخترم بشین! -چشم.و به سرعت صندلی روبه رویی پدرش را اشغال کرد. -می خوام به حرفام گوش کنی کامل!بعد درموردش فکر کن و این روهم بدون ابروی من به تصمیم تو بسته است ومن تو رو وادار به کاری نمیکنم ببین یه سال پیش با یه شرکت قرارداد بستم ولی بعد از چند ماه فهمیدیم که شرکت تقلبی است وتمام پول موجود تو شرکت رو وقف این قرار داد کردم چون میگفتن شرکت خیلی معتبری است ولی در اصل این طور نبود حالا ور شکست شدیم ومن تا یه هفته قبل می خواستم شرکت رو بفروشم و پول فروشش روبدم به طلبکارها ولی اقای ساجدی همون اقاهه که تومریض بودی اومد عیادتت رو میگم قبول کرده که به شرکتمون کمک کنه به یک شرط که....تو با پسرش ازدواج کنی ومانع از ازدواج اون با دختر دلخواهش بشی چون اون دختر رو اون خانواده نمی پذیرن وبا اخلاق ورفتارش مخالف اند وخانم ساجدی خیلی از تو خوشش اومده برای همین تو رو در نظر گرفتن نگران نباش پسر خیلی خوبیه خیلی هم با ادبه من دیدمش می تونه تو رو خوشبخت کنه ودر ضمن از دوستان صمیمی سیاوش است ولی در هر حال تصمیم اخر رو به عهده ی خودت میذارم!خوب چی میگی؟ -بابا شما خیلی برام عزیزید ومیدونم بدبختی من رو نمیخواید باید چند روز به من وقت بدید ومن باید پسره رو ببینم! -خانواده ی اقای ساجدی امشب دعوت اند ممنون که انقدر فهمیده ای.ودخترش را به اغوش کشید. فصل-2 گلی خانم:خانم جان...خانم جان اماده شدید؟؟مهمان ها امده اند! -گلی خانم بیا ببین چطور شدم؟ فاطمه لباسی به رنگ صورتی که بلندی ان تا روی زانوانش بود وبالاتنه اش نیز دارای دوبند بود که شانه های سفید وخوش تراشش را به رخ می کشید وروی پیرهنش تماما با گل های برجسته ی صورتی رنگ با ملیله دوزی های سفید پرشده بود وفاطمه نیز ارایش زیبایی مطابق با رنگ پیراهنش کرده بود که زیباییش را دوچندان کرده بود. -خانم جان فوق العاده شدین فکر کنم دل اقا شاهرخ رو با همون نگاه اول بدزدید!!!! -اقا شاهرخ؟؟؟!!! -اره دیگه خانم جان پسر اقای ساجدی! -اهان!مرسی.راستی ندا رو ندیدید؟؟ -چرا خانم جان پایین توسالن منتظرتون هستن!اگه کاری با من ندارید من برم؟ -نه ممنون که اومدید میتونید برید! وبعد از این جمله گلی خانم رفت. فاطمه دردل گفت:یعنی واقعا مثل اسمش خوشگل است؟؟؟؟شاهرخ....شاهرخ ....واین اسم را چند بار با خود تکرار کرد.ودر عین حال نیز به سمت سالن نزد مهمان ها حرکت کرد.... گلی خانم:خانم جان...خانم جان اماده شدید؟؟مهمان ها امده اند! -گلی خانم بیا ببین چطور شدم؟ فاطمه لباسی به رنگ صورتی که بلندی ان تا روی زانوانش بود وبالاتنه اش نیز دارای دوبند بود که شانه های سفید وخوش تراشش را به رخ می کشید وروی پیرهنش تماما با گل های برجسته ی صورتی رنگ با ملیله دوزی های سفید پرشده بود وفاطمه نیز ارایش زیبایی مطابق با رنگ پیراهنش کرده بود که زیباییش را دوچندان کرده بود. -خانم جان فوق العاده شدین فکر کنم دل اقا شاهرخ رو با همون نگاه اول بدزدید!!!! -اقا شاهرخ؟؟؟!!! -اره دیگه خانم جان پسر اقای ساجدی! -اهان!مرسی.راستی ندا رو ندیدید؟؟ -چرا خانم جان پایین توسالن منتظرتون هستن!اگه کاری با من ندارید من برم؟ -نه ممنون که اومدید میتونید برید! وبعد از این جمله گلی خانم رفت. فاطمه دردل گفت:یعنی واقعا مثل اسمش خوشگل است؟؟؟؟شاهرخ....شاهرخ ....واین اسم را چند بار با خود تکرار کرد.ودر عین حال نیز به سمت سالن نزد مهمان ها حرکت کرد وبا دیدن ندا و مرضیه وبهاره خشکش زد.انها همانند لباس فاطمه را پوشیده بودند ولی با رنگی متفاوت ندا قرمزومرضیه ابی و بهاره نیز سبز پوشیده بود وهر کدام مطابق لباسشان ارایش زیبایی کرده بودند. فاطمه:پس واسه همینه که امروز صبح نیومدین میخواستین بشید فتوکپی من! مرضیه در حالی که می خندید گفت:اگه میخواستیم فتوکپی تو بشیم که باید هم رنگ تو می پوشدیم وهم رنگ تو ارایش می کردیم! فاطمه:والا الان هم فرقی نمی کنه ندا فتوکپی قرمز تو فتوکپی ابی وبهاره هم فتوکپی سبز.ودرحالی چشمانش را ریز می کرد روبه ندا گفت:نگو اون کاری که که دم ظهر به اقا سیاوش سپردی خرید لباس عین مال من ولی یه رنگ دیگه بوده! ندا:دقیقا عزیزم! فاطمه:پس شما دست به یکی کرده بودین.اره؟؟؟ سه تایی باهم باصدای بلند گفتند:بله! فاطمه هم به تقلید از انها ولی باصدای بسیار بلندتر گفت:زهر...مار واین کار او باعث شد مجلس که سرو صدای زیادی داشت ساکت شود چند لحظه همه مبهوت وبا تعجب فاطمه را نگاه کردندو فاطمه هم باخجالت رو به همه گفت:با...شما...نبودم...با... خودم...بودم.این حرف او باعث شد همه به هم نگاه کنند سپس بخندند.ومرضیه وندا وبهاره نیز ازخنده روده پرشوند. فاطمه برای این که دوباره مضحکه مجلس نشود باصدای ارامی گفت:شات اپ شید دیگه وگرنه... صدای پدرش مانع از ادامه ی حرفش شد. بابا:فاطمه دخترم...فاطمه جان! -بله بابا؟؟؟ -دخترم ایشون اقای ساجدی وایشون هم همسرشون پدرومادر شاهرخ جان هستن! فاطمه با همان نگاه اول انها را پدر و مادری مهربان ودلسوز برای پسرشان وعروس اینده شان یافت. اقای ساجدی:سلام دخترم! -سلام! خانم ساجدی:سلام عروس گلم!چقدر تو خوشگل ولطیفی ای کاش پسرم قدر تو رو بدونه و اون دخترهی هرزه رو فراموش کنه و رام تو بشه!!! فاطمه:با محبت خانم ساجدی....بامحبت میشه وحشی ترین حیوون رو هم رام کرد! اقای ساجدی:تحویل گرفتی خانم عروسمون واقعا فهمیده است! خانم ساجدی:اره حمید من که با همون نگاه اول وابسته اش شدم خدا کنه پسرمون عاقل باشه و اون دختره رو فرموش کنه!!! بابا:داماد ما کجاست؟؟؟؟ اقای ساجدی:میاد تا نیم ساعت دیگه فرستادمش دنبال شیرینی واسه ی ای این وصال! خانم ساجدی:خب دخترم تو که جواب بله رو به ما میدی مگه نه؟؟؟؟ فاطمه خجالت کشید سر به زیر انداخت و گفت:بله! وبه هم تبریک گفتند. -بابا....بابا..من اومدم! اقای ساجدی:مثل این که شاهرخ هم اومد!وهر چهار نفر به سمت صدا برگشتند. شاهرخ پسری27-28ساله بود که کت وشلوار سیاه رنگ وخوش دوختی به تن داشت قد بلند وچهارشانه وهیکلی مانند ورزشکاران داشت وصورتی سفید وچشمان و موهایی به رنگ مشکی داشت که موهایش را به سمت بالا شانه کرده بود ومقداری از انها روی پیشانیش ریخته بود واین باعث می شد که اودر نظر فاطمه زیباتر جلوه کند وبه اوخیره شود. اقای ساجدی:خب پسرم ما پیرها شما جوان ها رو تنها میذاریم!!!ورفتند. شاهرخ:خیلی خوشگلم که این طوری بهم خیره شدی؟؟؟؟ فاطمه که غرق تماشای اوبود و از اتفاقات اطرافش غافل بود.ناخوداگاه گفت:از خیلی هم بیشتر!!!!!! واین باعث شد شاهرخ بخندد وخنده ی او فاطمه را بیشتر مجذوب کند وبه چال گونه های او خیره شود و باخود گفت:چقدر خوشمل میخنده ادم دوست داره انگشت بکنه تو چال گونه هاش. واین فکرش باعث خنده اش شد. شاهرخ (باپوزخند):فاطمه می شه بپرسم به چی میخندی؟؟؟ فاطمه از این که شاهرخ او را به اسم صدا کرد هول شد و گفت: راستش من....من... سیاوش:به به!باجناق عزیز! پارسال دوست امسال اشنا. شاهرخ:سلام!سیاجان. ندا:باجناق؟؟؟ سیاوش:اره دیگه شوهراینده ی فاطمه است دیگه!!! ندا:پس اقا شاهرخ شمایین!!!بابا بهم گفته بود خواستگار فاطمه هستین ولی خبر نداشتم فاطمه جواب مثبت داده.ولی خوب به هرحال خوشحالم که عضو خانواده ماشدید!!! شاهرخ:ممنون. فاطمه که غرق تماشای شاهرخ بود باصدای ندا نگاه از او گرفت وبه ندا چشم دوخت. ندا:فاطمه بیا بریم پیش بچه ها!ببخشید اقایون ولی باید خواهرم رو پس بگیرم. فاطمه:باشه بریم.وپشت سر ندا به راه افتاد. ندا:دختر توچت شده داشتی باچشمات پسره رو قورت میدادی.پسره داشت با تمسخر نگات میکرد ولی تو ازش چشم بر نمیداری حالا اون هیچی من چند بار صدات کردم ولی تو انقدر بهش زل زده بودی و توحس و رویا بودی که صدای من رو نمی شنیدی تو چت شده نگو که دیوونه اش شدی؟ فاطمه(باصدای اروم):اره دوستش دارم کمکم میکنی؟ودرحالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود ادامه داد:اون یه دختر دیگه رو دوست داره کمکم کن فقط مال من باشه خواهش می کنم!! ندا دلش به حال خواهرش سوخت وگفت:بیا بریم پیش بچه ها وهمه چی بهشون بگو ببینیم چه گلی باید به سرمون بگیریم!!! وبه سمت مرضیه و بهاره به راه افتادند وفاطمه همه ی ماجرا را ازاشنایی با اشکان تا همین چند دقیقه پیش تعریف کرد و از انها چاره و کمک خواست وانها نیز قول دادند مشکل دوستشان را حل کنند. سیاوش:ببخشید خانما فاطمه رو به باجناق ما تحویل میدین؟؟؟ ندا:برو فاطمه بعدا بازهم باهم حرف می زنیم. فاطمه:باشه وبه سمت شاهرخ که کمی دور تر ایستاده بود رفت. فاطمه:سلام! شاهرخ:تو روزی چندبار سلام می کنی؟ -من که دفعه ی اول که دیدمتون که سلام نکردم! شاهرخ باحالت تمسخر:اره خوب راست میگی زل زده بودی بهم وبه چشمات اجازه نمیدادی حتی پلک بزنن! فاطمه باخجالت سربه زیر انداخت وچیزی نگفت. -حالا نمی خواد خجالت بکشی نگفتی داشتی به چی می خندیدی؟ -راستش شما همینطوری هم خوشگلید چه برسه به اینکه بخواید بخندید تازه وقتی هم میخندید لپهاتون چال می افته وناخوداگاه طرف مقابل هم با خنده ی شما میخنده! -که اینطور پس من خیلی خ
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 16- رمان يک عشق یک تنفر , رمان یک عشق یک تنفر - رمان ...... رمان ...... رمان , *سرزمیـ ـن بهتریــن رمـ ـ ـان ها * - رمان یک عشق یک تنفر (کامل) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 16- رمان یک عشق یک تنفر , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان یک عشق یک تنفر , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان یک عشق یک تنفر (فصل ششم) , ღ عشق رمان ღ , رمان. جدید ترین رمان ها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1392/09/12 تاریخ
کد :20859

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا