تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پرتگاه عشق 2


افکارش آزارش میداد...از پله ها پایین رفت و به سمت آشپزخانه رفت ...لیوان آبی را در دست گرفت با سختی از لرزیدن دست هایش جلو گیری کرد...باز هم همان احساس..انگار کسی دنبالش هست...انگار کسی همین لحظه به او نگاه میکند انگار میخواهد او را بکشد...آب دهنش را قورت داد ..لیوان را به آرامی به لبش نزدیک کرد و در همین حین صدایی آسانسور را شنید...با عجله لیوان را روی میز گذاشت و بسمت در رفت..بدون اینکه بپرسد چه کسی پشت در است در را باز کرد...با دیدن عسل نفسش را فوت داد و با خوشحالی سری تکان داد و او را به داخل دعوت کرد....عسل با تعجب و صدایی نسبتا بلند گفت:-هووووو سلاااام کجایی طفل دیوانه ی من؟؟ میدونی چند وقته دنبالت میگردم؟؟
نیکا با لبخندی گشاد گفت:-اُ به من نگو طفل!! 
عسل به چشم های آبی دوستش خیره شد..چقدر دلش برای او تنگ شده بود.. نگاهش را از چشم های او برداشت و به اطراف نگاه کرد با لحنی مرموز گفت:-خب خب خب...میبینم پسر شاه رو تور کردی!! آورین آورین...یکم از این هنرات به ما هم یاد بده!!
نیکا آهی کشید و به سمت آشپزخانه رفت در حالی که لیوان برمیداشت گفت:-مادر دیوانه ی من تو که از هیچی خبر نداری...عسل در هال در حالی که مانتو اش را در میاورد بلند گفت:-خبببب کلک چه خبری هست که من نمیدونم؟؟ 
نیکا با بی حالی سینی را در دستش گرفت و به سمت حال رفت
-هیچی..میدونی که بعد اینکه بابام ...فوت کرد...تنها موندم...واسه همین شریف ..مجبورم کرد...باهاش بیام آخه ..بابا منو به شریف سپرد..
عسل بی توجه به حرف هایش گفت:-شریفففففففففففف؟؟ آخه اینم شد اسم؟؟ 
نیکا خنده ای بی جان کرد و گفت:-آره بابا خودمم تو کف همین موندم...
-ببینم کلک اتاق خوابتون کجاست؟
نیکا با عصبانیت یک از کوسن ها را برداشت و به سمتش پرت کرد 
-برو بابااااااااا منحرف!
-ا؟؟ لابد تو که منحرفی نیستی جلوش چادر چاقچور میپوشی ها؟؟ برو برو خودتو سیاه کن...من دست صد تا مثه تورو از پشت بستم...
نیکا واقعا نمیداست چه بگوید..وقتی آن ها محرم نیستند واقعا چرا اینقدر راحت بود؟؟ مثلا آن روز که شریف وارد اتاقش شد خودش هم نمیداند چرا به خود زحمت این را نداد که شال سرش کند....با اینکه از آن به بعد هم شال سرش کرد اما...
عسل دستش را جلوی صورت نیکا تکان داد و گفت:هی خوابت برد؟؟ جوابمو بده میپوشی یا نه؟
-دیووونه چادر که نه شال میندازم سرم ...
-اااا خوبه خوبه...امروز چادر نپوش بگو شال میپوشم...فردا شال نپوش بگو روسری میپوشم ..پس فردا هم روسری نپوش بگو شوهرمه!! 
نیکا لحظه ای خودش و شریف را کنار هم تصور کرد و خنده اش گرفت...روبه عسل کرد و گفت:
-اه اینقد فک نزن سرم رفت...چاییتو بخور سرد میشه..
عسل لحظاتی را حرف نزد و به فکر فرو رفت...نیکا قبلا گفته بود این مرد قاتل پدرش است ولی چیز بیشتری نگفته بود...نگاهش را به نیکا دوخت و گفت:-ببینم بالاخره قاتل کی شد؟؟ 
-هفته بعد دادگاهه....
-باشه خوبه....حالا فعلا چیکار میکنی؟؟ بیکاری؟؟
-نه بابا منشی کار میکنم....میخوام تا جایی که میتونم از پول این مرتیکه استفاده نکنم 
-بروبابااااااااااااا روانیییییی ... از من گفتنه که تا جایی که میتونی استفاده کن...آخه این به قول تو مرتیکه با این سرو وضعی که خونش داره فِک کنم هرچقد از پولش برداری یکم هم کم نشه!! 
-دیووونه شدی؟؟ عمرا
عسل شانه بالا انداخت و چیزی نگفت.....
-راستی فردا میرم جواب رو میگیرم.. راستش خیلی استرس دارم ...اگه جواب مثبت باشه....میدونی نمیدونم کدومُ انتخاب کنم....
عسل با ناباوری به او خیره شد...پس از لحظه ای دو دستش را بر سرش کوفت وگفت:-خاکِ عالم بر سرم...اینقد زود؟؟ بابا میذاشتی چند ماهی بگذره وای خدا برات متاسفم...طفل دیوانه ی من چیکار کردی؟؟ اگه جواب مثبت باشه میدونی یعنی چی؟؟ میدونی هم اون شریف کثافت هم خودت بدبخت میشین؟؟ اون بیچاره چیکار کرده ؟؟ خدااااا حالا کی میاد واسه ما درس دین و مذهب میده...
نیکا گیج و مبهوت به او نگاه کرد از حرف های بی سر و تهش چیزی نفهمید..با تعجب پرسید
-:واا دانشگاه من چه ربطی به اون داره؟؟ تازه واسه چی بدبخت شیم؟؟ اصلا اینا چه ربطی به دین و مذهب داره؟؟
عسل لحظه ای چشم هایش را بست و باز کرد و با صدای بلند زد زیر خنده...

*************************************

با عجله روزنامه را باز کرد و دنبال اسمش گشت:
ن...ن..نی..نی..آهان ایناهاش نیکا..قلبش تندتند میتپید نفسش را فوت کرد و از دیدن نتیجه مبهوت ماند..
به سمت ماشین شریف رفت...و آهسته روی صندلی کنار راننده نشست ...نگاه منتظر شریف را روی خودش احساس کرد پس با صدایی نسبتا بلندی گفت :-قبول شدممممممممممممم....رشته حسابداری...به شریف نگاه کرد....شریف با لبخندی از سر بی تفاوتی گفت :آفرین ....شیرینی کو؟ نیکا عصبانی شد ...با خودش فکر کرد اگه آدم بود با توجه به وضع روحی روانی که موقع امتحانا داشت حد اقل کمی از او تعریف میکرد ....پس با لبخندی گفت :-شیرینی؟؟ ا راست میگی..لطفا برو رستوران .../شریف با پوزخند گفت:-ببینم پولشو داری؟؟ من که پول نمیدم....نیکا سعی داشت عصبانیتش را پنهان کند و گفت:-آره بابا...خودم میدم..میدونی که چند وقتی کار کردم....حدود بیست دقیقه بعد به رستوران رسیدند ...نیکا با لبخندی شیطنت بار به ساختمان شیک رستوران خیره شد...هردو با هم وارد رستوران شدند ...خدمتکار آن ها را بسمت یکی از میز ها راهنمایی کرد و گفت:-خانوم آقا چی سفارش میدین؟ نیکا با عجله منو را گرفت و چند تا از غذاهای گرا نقیمت را سفارش داد...شریف هم غذای نسبتا گرانی را سفارش داد و به اطراف نگاه کرد...نیکا با لبخندی یخ گفت:-نمیخوای دستاتو بشوری؟؟ ناسلامتی دکتر مملکتی! شریف ابروهایش را بالا داد وگفت:-چرا ..تو چی نمیخوای بشوری؟ 
-نه من شستم....دستام تمیزن...
-باشه پس من میرم زود میام
نیکا با لبخندی شیطنت آمیز گفت:-باشه برو
شریف پا شد و کمی جلو تر رفت و به سمتی پیچید ..نیکا وقتی مطمئن شد و به اندازه کافی دور شده است جایش را تغییر داد و روی صندلی او نشست و زیرکانه دستش را در جیب کت شریف فرو برد و کیف پولش را گرفت...به کیف پولش نگاهی انداخت مطمئن بود کلی پول در آن است...کیف پول را باز کرد و پول را در آورد و در جیبش گذاشت و کیف پول خالی را دوباره در جیب کت شریف جا داد...سر جایش برگشت و با لبخندی فاتح همه جا را از زیر نظر گذراند...مطمئن بود اگر نقشه اش عملی شود شریف کله اش را میکند...اما باز هم می ارزید اورا سرکار بگذارد ....
*****
غذا تقریبا تمام شده بود که گوشی نیکا زنگ خورد ...نیکا به گوشی اش نگاه کرد ساعت موبایلش را کوک کرده بود که زنگ بخورد ...نیکا ابروهایش را بالا انداخت و گفت:-اوه دوستم عسل زنگ زده...بزار ببینم چیکار داره...و بعد شروع کرد به الکی حرف زدن
-سلام عسل جان...چطوری؟ آره منم خوبم ..نه ...کجایی؟؟..گفتی کجا؟؟ا چه جالب آخه منم همونجاهام...ببین همونجا وایستا من الان میام دنبالت...باشه باشه...خداحافظ
با لبخندی شرارت آمیز روبه شریف کرد و گفت:-ببین عسل اونطرف خیابونه من میرم بیارمش اینجا بیاد شیرینی دانشگامو بخوره ...مشکلی که نیست؟
شریف متعجب نگاهش کرد و گفت 
-نه اگه میخوای من میرم..
-نه نه ..اممم خودم میرم باشه؟؟ تو جایی نری ها!!
-باشه هستم...
نیکا با نگاهی فاتح نگاهش کرد و از رستوران خارج شد .....دستی تکان داد و گفت:-تاکسی تاکسی....
لیوان اب را روی میز گذاشت و نگاهی به ساعتش انداخت.یک ربعی از رفتن نیکا می گذشت دوباره شماره نیکا را گرفت.مثل دفعات قبل خاموش بود. نگران نگاهی به اطراف انداخت.اشاره ای به گارسون کرد و در خواست صورت حساب داد.بعد از چند لحظه گارسون صورت حساب را روی میز گذاشت.کاغذ را برداشت و نگاهی به ان انداخت.پوزخندی روی لبش نشست. شاید از پرداخت صورت حساب شانه خالی کرده بود و این طور نمی خواست کم بیاورد. دستش را به طرف جیب کتش برد و کیف پولش را بیرون کشید. چشمانش گرد شد.هیچ پولی در کیفش نبود. نگاهی به جیب های کتش انداخت.مطمئن بود دیشب حدود 200تومان در کیف گذاشته.
بلند شد و نگاهی هم به جیب های شلوارش انداخت.بعد از کلی گشتن متوجه گارسون شد در همین حال صدای نیکا در گوشش پیچید:نمی خوای دستات و بشوری؟
به احتمال زیاد کار خودش بوده. خجالت زده دست از گشتن برداشت. امیدوار بود به عابر بانکش رحم کرده باشد.با دیدن عابر کارتش ذوق زده ان را به طرف گارسون گرفت و گفت: از این کم کنین. 
گارسون رمز را گرفت و از او دور شد.به سرعت کتش را به تن کرد و به طرف پیش خوان رفت بعد از گرفتن کارت از رستوران بیرون زد.نگران نیکا بود.شاید اتفاقی برایش افتاده باشد.
سوار ماشین شد و نگاهی هم به ماشین انداخت اینبار مطمئن بود کار نیکا بوده.ماشین را به حرکت در اورد و تمام عصبانیتش را روی پدال گاز خالی کرد.نزدیکی خانه قسمتی از عصبانیتش فروکش کرده بود.به دنبال راه حلی بود تا این کار نیکا را تلافی کند. به احتمال زیاد حواسش به کارت نبوده وگرنه تصمیم داشته بلایی سر او بیاورد. در همین حال صدای زنگ موبالش بلند شد. نگاهی به شماره انداخت و با ارامش دکمه پاسخ را فشرد: سلام مادر عزیزم.
-:سلام پسر بی معرفتم.
-:شرمنده می فرمایید
-:کجایی معین؟نمی گی یه سری به این پیر زن بزنم ببینم مرده هست یا زنده؟
-:خدا نکنه،دور از جون.انشاا...سایه اتون صد سال دیگه هم روی سر ما خواهد بود.
-:کفر میگی پسر؟من این همه عمر و می خوام چی کار؟ پاچه خواری هم نکن بخشش در کار نیست!
-:مامان!
-:مامان.مامان نکن.امشب برای شام منتظرتم.اون دختری هم که گفتی بیارش تا ببینم.
فکر شیطانی از ذهنش گذشت.گفت: این حا نیست مامان.با دوستش رفتن شمال
-:تو خجالت نمی کشی؟
-:چرا مامان؟
-:دختر و تک و تنها فرستادی شمال؟
-:مامان با دوستش رفته.
-:مگه تو دوستش و می شناسی؟
-:نه.
-:پس چی میگی؟مگه نگفتی این دختر دستت امانته؟
-:بله مامان.حق با شماست دیگه تکرار نمی شه.
-:افرین پسرم پس برای شام منتظرم.
-:چشم مامان.خداحافظ
-:مواظب باش خداحافظ.
گوشی را قطع کرد و از اولین بریدگی دور زد.

*********
اخرین قاشق را در دهان گذاشت و بعد از خوردن یک لیوان اب گفت: دستت درد نکنه مامان.
-:نوش جان پسرم.
از پشت میز بلند شد و به طرف کاناپه ی رو به روی تلویزیون رفت.روی ان نشست گوشی جدیدی که عصر قبل از امدن به همراه یک سیمکارت اعتباری گرفته بود از جیبش بیرون اورد و شماره خانه را گرفت.تلویزیون را بر روی شبکه ای فیلم وحشتناکی پخش می کرد تنظیم کرد و صدای ان را بالا برد.بعد از 5بوق صدای نیکا در گوشی پیچید
-:بله؟
معین سکوت کرده بود.
-:مرض داری زنگ میزنی؟
بازهم سکوت
-:اگه نمی خوای حرف بزنی مزاحم...
ناگهان صدای فریاد دخترک در فیلم در خانه پیچید.
صدای نفس نفس زدن نیکا به گوش می رسید. با لبخند گوشی را قطع کرد.
صدای مادرش بلند شد:معین صدای اون و کم کن.
-:باشه.
به پنج دقیقه نرسیده باز هم شماره خانه را گرفت.اینبار کسی گوشی را برنداشت.
بازهم شماره خانه را گرفت.و مثل دفعه قبل کسی پاسخگو نبود.
مهدیه کنارش نشست و گفت:شماره کی رو می گیری؟این همه زنگ میزنی؟
-:دنبال مهرداد می گردم.جواب نمیده.
-:یه روز باهم برای شام یا ناهار بیاین خیلی وقته ندیدمش.
-:مامان!من پسرتم یا مهرداد؟
-:حسودی نکن بچه.
نیشخندی زد بلند شد و به طرف اتاقش رفت و گفت:من یکم می خوابم.
-:صبح کی بیدارت کنم؟
-:شب نمی مونم.یک ساعتی هستم بعد میرم.
-:چرا خونه که تنهایی
-:مادر من مگه قبل از این تنها نبودم؟
-:باشه برو
هنوز وارد اتاق نشده.مهدیه گفت: میگم معین نیکا مطمئنی کسی رو نداره؟
-:بله.در موردش تحقیق کردم.
-:باید ببینمش.
-:می خواین بیارمش اینجا با شما زندگی کنه؟
مهدیه لبخندش را فرو خورد و گفت:نه.من که زیاد خونه نیستم.میرم شیراز پیش خواهرت.کجا می خواد بمونه.تازه با من پیرزن حوصلش سر میره.
با خود فکر کرد:اگه بیاریش اینجا که من این یه ذره امیدی که برای زن گرفتن توو پیدا کردم از دست میدم.مطمئنم اون دختر چشم ابی تو رو از پا در میاره.از همون روزی که معین در مورد نیکا گفته بود.به دیدن نیکا رفته بود و در مورد او تحقیق کرده بود.
معین روی تخت دراز کشید و در حالی که شماره کی گرفت گفت: فکر کردی با من حوصلش سر نمیره؟
بعد از مدت طولانی صدای نیکا به گوش رسید: بله؟
صدایش با ترس همراه بود.
در گوشی فوت کرد: نیکا با ترس گفت: خواهش می کنم اذیتم نکن.
در همین حین صدایی به گوش رسید و بعد هم صدای جیغ نیکا
روی تخت نیم خیز شد و گفت:نیکا؟
صدایی نیامد.
-:نیکا؟نیکا؟کجایی؟
صدایی نمی امد. 
با سرعت نور بلند شد.لباسهایش را عوض کرد و از اتاق خارج شد. مهدیه در برابرش ظاهر شد و گفت: کجا؟
هراسان گفت:باید برم.
-:کجا می خوای بری؟مگه نگفتی 1ساعت دیگه؟
-:یه مورد اورژانسیه.باید برم.
قبل از اینکه مهدیه چیزی بگوید.خداحافظی گفت و از خونه بیرون زد.
کمتر از 20 دقیقه فاصله ی نیم ساعته را پیمود.با صدای وحشتناکی جلوی در ترمز کرد. وارد حیاط شد. جلوی اسانسور ایستاد و دکمه را فشرد.اسانسور با زمان کندی در طبقه اول متوقف شد.با عجله وارد شد و طبقه 3 را فشرد.
کلیدش را با دستهایی لرزان چرخاند و وارد خونه شد.خونه در سکوت فرو رفته بود.نگاهی به اشپزخانه انداخت. همه جا در سکوت فرو رفته بود.چند باری نیکا را صدا زد اما پاسخی نشنید از پله ها بالا رفت.نگاهی به اتاق نیکا انداخت.انجا هم سکوت بود.وارد اتاقش شد. صدای گریه به گوش می رسید.به طرف تختش رفت.نیکا پشت تخت گوشه ی اتاق نشسته بود. به طرفش رفت. کنارش نشست و در حالی که به ارامی موهایش را نوازش می کرد گفت: حالا دیگه از کیف من کش می ری؟
نیکا سر بلند کرد.لبخندی زد و گفت: مگه نمی خواستی تا الان ظرف بشورم؟
نیکا به سختی لبهای لرزانش را تکان داد.در اغوشش کشید و گفت: تقصیر خودت بود.
لحظه ای بعد به خود آمد...او در آغوش مرد غریبه اینگونه آرام میگرفت؟؟ انگار تازه چیزی یادش آمده باشد زودی شریف را هول داد و به سمت کمدش رفت...شال را روی سرش انداخت و به چشم های متعجب معین خیره شد و با صدایی نسبتا بلند گفت:-تووو.توووو حق نداری به من دست بزنی میفهمی؟؟ من و تو محرم نیستیم...دیگه از این کارا نکنی که با مشت میام تو صورتت...شریف لبخندی زد و بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد...نیکا در را قفل کرد و با ذهنی مغشوش به خواب رفت...
یا ویبره موبایلش از خواب پا شد و پس از شستن دست و صورت با خیال اینکه شریف مثل همیشه از صبح زود سر کار رفته است بلوزی یقه هفت و آستین حلقه ای با شلوارکی چسب بوشید...موهای خرمایی اش را دم اسبی بست و از اتاق بیرون آمد...به سمت آشپزخانه رفت و مشغول دم کردن چایی شد...لیوان را در دست گرفت که ناگهان لیوان از دستش افتاد و با صدایی وحشتناک شکست..با بی حوصله گی خم شد و مشغول جمع کرد تیکه های لیوان شکسته شد...همانطور که جمع میکرد با صدای نسبتا بلند شروع کرد به خواندن آهنگی شاد ....تیکه های بزرگ را در سطل آشغال انداخت و همانطور که آهنگ را میخواند شروع کرد به رقصیدن ....پس از لحظاتی رقص صدای دست زدن آمد...به سمت صدا برگشت و از دیدن شریف خشکش زد...شریف با لبخندی از سر شیطنت گفت:-خبببببببببببببببب چرا واستادی جونه مادرت برقص میدونم خیلی گلی همینو بس جوووونه مادرت برقص....نیکا با حرص پره های بینی اش را باز و بسته میکرد ..پس او این همه مدت او در حال رقص تماشا کرده ....با خود فکرکرد:-اگه من حال این چشم چرون رو نگیرم نیکا نیستم...اما با تعجب به شریف نگاه کرد...شریف طوری به لباس هایش نگاه میکرد انگار هم میخواست نگاه کند هم نمیخواست نگاه کند ....به لباس هایش نگاه کرد و از چیزی که میدید به شدت خجالت کشید بدون هیچ حرفی با بغض از آشپزخانه خارج شد و تصمیم گرفت هرطور شده تلافی این کار هارا بکند....
**********************
صدای بسته شدن در را شنید پس شالش را پوشید و به هال رفت...به به اطراف نگاه کرد دو تا مبل دقیقا روبه روی هم قرار داشتند...بهترین جا برای عملی کردن نقشه اش ...پس یک طرف طناب را به پای یکی از مبل ها بست و یک طرف دیگر را به پای روبه رویی...از جایش بلند شد و به طناب نگاه کرد کمی دیده میشد ولی او خوب میدانست چکار کند...از آشپزخانه کیکی را آورد و کمی با فاصله از طناب روی زمین گذاشت....حساب کرد که اگر پای شریف به طناب گیر کند با کله تو این کیک میرود با لبخندی فاتح سمت راست کیک وایستاد تا موقعی که شریف می آید هواسش را پرت کند...در باز شد و شریف با تعجب به نیکا نگاه کرد..
-سلام..اینجا چیکار میکنی؟؟ 
نیکا سعی داشت او را به سمت خودش بکشد تا پایش به طناب گیر کند پس بدون توجه به حرف او گفت:
-سلام بیا ببین کی برات کیک آوردههههههههه....بدو بدو..
شریف به سرعت قدم هایش افزود و به سمت نیکا رفت ..نیکا باز هم گفت:-بدووو روش یه چیز نوشته...شریف تند تر به سمتش آمد که ناگهان پایش به چیزی گیر کرد...به دیدن کیک به خودش گفت نه الان میرم توووو کیک ...پس با سرعتی باور نکردنی درحالی که میافتاد خودش را کمی به سمت راست هول داد که موجب شد روی نیکا بیفتد....نیکا سعی داشت تعادلش را حفظ کند اما نتوانست و روی کاناپه پشتش افتاد ...لحظه ای بعد نیکا فهمید در چه موقعیتی قرار گرفته استت..او روی کاناپه با شریف! حتی هرم نفس های شریف را روی گردنش حس میکرد با خجالت چشمش را باز کرد و شریف را دید که با نگاهی متفاوت به لب هایش خیره شده است....نیکا نمیدانست چکار کند سردرگم و عصبانی شایدم هیجان زده بود...پس از لحظه ای کوتاه سعی کرد شریف را هول بدهد اما ....شریف مقابله کرد...انگار تمایلی برای برخاستن نداشت....صورت نیکا از خجالت گلگون شده بود و او را از هر وقتی جذاب تر میکرد...با لحنی خیلی آرام گفت:-لطفا پاشو...من..من دستم درد گر.ر..فت...شریف در حال و هوای دیگری به سر میبرد..انگار صدای او را نشنیده باشد سرش را نزدیک تر برد...نیکا شروع به لرزیدن کرد با صدای خفه ای گفت:-خواهش میکنم ..التماس میکنم...وقطره ای اشک از چشمانش جاری شد...شریف با دیدن اشکش از عالم هپروت بیرون آمد...با عجله از روی نیکا برخاست وبا گفتن ببخشید از خانه بیرون آمد......
*************************
نیکا تصمیمش را گرفت باید از اینجا میرفت...او با اتفاقی که افتاد دیگر نمیتوانست به شریف اعتماد کند پس نگاهش را از فنجان قهوه برداشت و گفت:-ببین میخواستم بگم دانشگاه تو اصفهان قبول شدم....میرم اونجا...دیگه..دیگه سر بار تو نیستم....واسه فردا بلیط گرفتم
شریف با تعجب به او نگاه کرد
-شوخی میکنی؟
-نه اصلا
-سربار؟؟ نه تو امانتی دست من پس تا جون دارم نمیذارم جایی بری! 
پوزخندی زد و گگفت:-اصفهان!!!
نیکا عصبانی شد و گفت:-ببین من میخوام ادامه تحصیل بدم!! میرم میفهمی؟؟ مییییییییییییییرممممممممم ممممممم
-نخیر..مثه اینکه حرف آدم حالیت نمیشه....میگم نه یعنی نه
-برو بابااااااااا....تو هیچکارمی میفهمی؟؟ من خودم واسه خودم تصمیم میگیرم...اگه میبینی اومدم بهت گفتم به حرمت او یه لقمه نونیه که تو خونت خوردم واگر نه مطمئن باش من تورو شِپِشِ سرمم حساب نمیکنم!
-ببین اولشم که حرمت خودتو نگه دار..دومم که من....من صاحبِ تو ام...سومش هم که تو حق نداری پاتو از اینجا بیرون بذاری...
-صاحب؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه من سگم که تو صاحبم باشی.....
وبا عجله از پله ها بالا رفت....او باید میرفت...پس وارد اتاقش شد و در را بست...چمدانش را آ»اده کرد و زیر پتو خزید باید فردا میرفت...
**************
با ویبره موبایل از جا برخاست و به سمت در رفت باید هرچه زودتر خودش را به فرودگاه میرساند اما....هرکاری کرد در باز نشد....چند بار دستگیره را تکان داد اما باز هم نشد .....با عصبانیت داد زد..
-شریییییییییییییییییف
پس از لحظاتی صدای شریف را شنید که میگفت:-بله؟؟ من دارم میرم....راستی صبحونه رومیزته...اممم سفر خوش و با خوشحالی خندید.....نیکا از عصبانیت در حال ترکیدن بود....با پا لگدی به در زد و با گفتن :-احمق عصبانیتش را خالی کرد....به سمت پنجره رفت و دید راهی نیست....او قطعا نمیتوانست کاری کند.....باز هم زیر پتو خزید و فکر کرد باید هر طور شده حالش را بگیرد....پس نقشه های گوناگونی از ذهنش گذشت و بالاخره فهمید باید چکار کند....
****************
ساعت نه شب شریف به خانه بازگشت و در اتاق را باز کرد ...نیکا با عجله به سمتش رفت و لگدی به پایش زد و با صدای بلندی گفت:-احمقققققققق و از اتاق بیرون رفت...شریف لنگان لنگان به سمتش رفت و با خنده گفت:-چی شد خانوم کوچولو جا موندی؟؟؟؟؟؟؟ 
-آره ولی به هر حال از اینجا میرم مطمئن باش!
پشت فرمان نشست و با لبخند به راه افتاد.
زیر لب زمزمه کرد:اصفهان!
پوزخندی زد.فکر کرده می زارم بره.امکان نداره.
با خیال راحت به دسته کلیدش روی داشبورد خیره شد و ماشین را به حرکت در اورد.از تصور نیکا در ان حالت لبخندی روی لبش نشست.
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 2- رمان پرتگاه عشق , رمان پرتگاه عشق - رمان ...... رمان ...... رمان , ღ عاشقان رمان ღ - رمان واهمه باتونبودن-جلد دوم مرثیه عشق [ترنم بهار] , دنیای رمان - رمان پرتگاه عشق h.soltani+shahtut , رمانی ها - 173-رمان پرتگاه عشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 2- رمان پرتگاه عشق , شهــــــــــــر رمـــــــــــــــان - رمان مرثیه ی عشق , رمان ایرانی و عاشقانه پرتگاه عشق | ه.سلطانی و shahtut کاربران انجمن ... ,
نویسنده نویسنده : خودم تاریخ : 1392/09/11 تاریخ
کد :20684

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا