دانلود داستان رمان عاشقانه
تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


1. بسیار آسان و همه گیر(بیکار - خانم - آقا - دانشجو -کارمند و هر شغلی که باشد)
2. کار در منزل ( نه به مکان نیاز هست و نه به وسیله خاص .. )
3. بدون نیاز سرمایه ( حتی 1 ریال و مثل مدیریت یک وبلاگ ساده )
4. دارای پشتیبانی همیشگی در پنل شرکت (سوال ارسال کن چند دقیقه بعد پشتیبانان پاسخ بدن)

5. واریز درآمد ( حتی 5 هزار تومان هم شد سریع درخواست بدید )

درآمد

در آمد ها تخمین زده شده و چیزی حدودی هست و ممکنه مقداری بیشتر و یا کمتر باشد

مثلا

سرعت ارسال فایل به صورت متوسط روزی 50 الی 100 تا می تواند باشد

روش ارسال تکراری هست و فقط 1 بار که یاد گرفتید همیشه به حالت تقریبا تکراری انجام میدهید و سرعت کارتان رفته رفته بالا میره 

اگر 170 فایل ارسال کرده باشید ( مثلا طی یک هفته ) روزی 1 الی 2 فایل می فروشید و درآمد روزانه ی شما حدودا 3500تومان  و درآمد ماهانه ی شما 105.000 تومان خواهد بود

اگر 10575 فایل ارسال کرده باشید روزی 20 الی 25 فایل میفروشید و درآمد روزانه ی شما حدودا 80.000 تومان  و درآمد ماهانه ی شما 2.400.000 تومان خواهد بود

آموزش کسب درآمد

http://parspa.com/pic/icon32/parspa%20(2).png

:: دارای نماد اعتماد الکترونیک 1 ستاره ی دائم به شماره ی سند 50185
:: ثبت شده در سازمان ثبت شرکت ها
:: دارای پروانه کسب به شماره ی مسلسل 1689/16 2128
:: ثبت شده در سایت ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
:: بیش از 3000 واریز وجه به حساب فعالان در سایت

جهت دانلود به سایت www.Ebays.ir مراجعه کنید

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پرتگاه عشق 7


سامانیان دنده را عوض کرد و گفت

-حقیقت اینه که.....و سکوت کرد....نیکا با حرص ناخنش را جوید و با خودش گفت

-ایش ایکبیری!! زودباش دیگه....میمیری تند تر حرف بزنی؟؟ ژستو ترخداااااا ....

سامانیان ماشین را گوشه ای نگه داشت ...به روبه رو خیره شد و گفت

-حقیقت اینه که من دایی تم!!!

نیکا به یکباره زد زیر خنده!! داییییییییی ......

-استاد راستشو بگین....الان وقت شوخی نیست.....

 

 

 

 

نویسنده نویسنده : خودم تاریخ : 1392/09/11 تاریخ
رمان پرتگاه عشق 6


در آینه قدی نگاهی انداخت....دکلته ای همرنگ چشماش که یقه اش با نگین هایی به رنگ آبی پررنگ تزیین شده بود...با اینکه تزیین این لباس فقط همین نگین ها بود و پایین تنه دکلته ساده ی بود ولی باز هم بخاطر خوش دوخت بودن لباس نیکا زیبا و افسانه ای شده بود...لباس چنان به نیکا می آمد که باعث شد لحظه ای به معین شُک وارد شود....نگاه معین از لباسش به موهای نیکا رفت.....نیکا موهای خرماای اش را بالای سرش بسته بود ....تک صرفه ای کرد و معین به خود آمد....
-حاضری؟
 

نویسنده نویسنده : خودم تاریخ : 1392/09/11 تاریخ
رمان پرتگاه عشق 5


از این دنده به آن دنده شد و به معین و حرف هایش فکر میکرد.....نمیتوانست درست تصمیم بگیرد.....از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت....باید خیلی زود دستشویی میرفت....همه جا تاریک بود و در تاریکی شب چیزی دیده نمیشد....به سختی از پله ها پایین آمد و به سمتی که فکر میکرد دستشویی است رفت....سلانه سلانه قدم برمیداشت....ناگهان به یکی برخورد کرد....سر بلند کرد و با دیدن سیامک جا خورد....با صدایی که میلرزید گفت
-س..سسلام دیووونه ترسیدم....

 

 

نویسنده نویسنده : خودم تاریخ : 1392/09/11 تاریخ
رمان پرتگاه عشق 4


معین در را پشت سرش بست.نیکا از پله ها بالا رفت و به سرعت وارد اتاق خواب شد.
به طرف اشپزخانه رفت لیوانی برداشت و مستقیم سر یخچال رفت.
پارچ را بیروون اورد.لیوان اب را یک نفس سر کشید و لحظه ای چشمانش را بر هم گذاشت تا افکارش را سر وسامان دهد.
امروز شاهین تمام اعصابش را به هم ریخته بود. 
با حرص لیوان را روی میز کوبید و به طرف اتاق به راه افتاد.از پله ها که بالا می رفت چراغ ها را خاموش کرد.وارد اتاق شد.نیکا جلوی اینه نشسته بود و ارایشش را پاک می کرد. نگاهشان لحظه ای در اینه به هم گره خورد.بی توجه به طرف دراور رفت و تی شرتی بیرون کشید.
لباسهایش را عوض کرد.تی شرتش را به تن می کرد که نیکا به طرفش امد.از پشت سرش را روی شانه اش گذاشت و گفت:معین من...
 

 

نویسنده نویسنده : خودم تاریخ : 1392/09/11 تاریخ
رمان پرتگاه عشق 3


کتاب و بست و روی تخت دراز کشید.نگاهش را به باران که به تندی خود را بر شیشه می کوبید دوخت.
چشمانش گرم می شد که با صدای فریاد و گریه ای بلند شد.صدای نیکا بود. هراسان خود را به اتاق او رساند.نیکا در رختخواب دست و پا میزد. به طرفش رفت و صدایش زد. تکانش داد. نیکا چشم باز کرد و با وحشت به او خیره شد. بلندش کرد و گفت:اروم باش.خواب دیدی.
 

 

نویسنده نویسنده : خودم تاریخ : 1392/09/11 تاریخ
رمان پرتگاه عشق 2


افکارش آزارش میداد...از پله ها پایین رفت و به سمت آشپزخانه رفت ...لیوان آبی را در دست گرفت با سختی از لرزیدن دست هایش جلو گیری کرد...باز هم همان احساس..انگار کسی دنبالش هست...انگار کسی همین لحظه به او نگاه میکند انگار میخواهد او را بکشد...آب دهنش را قورت داد ..لیوان را به آرامی به لبش نزدیک کرد و در همین حین صدایی آسانسور را شنید...با عجله لیوان را روی میز گذاشت و بسمت در رفت..بدون اینکه بپرسد چه کسی پشت در است در را باز کرد...با دیدن عسل نفسش را فوت داد و با خوشحالی سری تکان داد و او را به داخل دعوت کرد....عسل با تعجب و صدایی نسبتا بلند گفت:-هووووو سلاااام کجایی طفل دیوانه ی من؟؟ میدونی چند وقته دنبالت میگردم؟؟
نویسنده نویسنده : خودم تاریخ : 1392/09/11 تاریخ
رمان پرتگاه عشق 1


در حالی که با انگشتانش روی فرمان ضربه میزد نگاهش را به چراغ قرمز دوخت.
صدای بوق ماشین ها با صدای پخش ماشین در هم پیچیده و ازارش می داد.نگاهی به ساعتش انداخت. و پخش را خاموش کرد.
 

 

نویسنده نویسنده : خودم تاریخ : 1392/09/11 تاریخ
رمان آن روی ديگر عشق 4و5


با بهار داشتيم به سمت پله ها ميرفتيم تو دلم خوشحال بودم براي اينكه امروز همه يه جورهايي حال شو داشتن ميگرفتن ..
رو كردم به بهار گفتم بهار بيا بيا بريم يه چيزي بخوريم فقط يه لحظه بيا بريم من اين كتاب رو تحويل بدم بريم رفتم به قسمت امانات كتابخونه 
كتاب رو از كيفم بيرون آوردم راستش دلم نميخواست كتاب رو تحويل بدم همين جور كه داشتم بهش نگاه ميكردم گذاشتمش رو ميز گفتم بفرماييد اين كتاب رو تحويل آوردم 
كتاب رو از رو ي ميز برداشت و بهش تاريخي كه پشت كتاب نوشته شده بود نگاهي كرد با يه لهني كه توش عصبانيت باشه گفت خانوم اين چه وضعشههههه يعني چي شما وقتي كتاب ميگيريد نگاه به تاريخ برگشت كتاب نميكنيد سهل انگاري هم حدي داره ..
 

نویسنده نویسنده : خودم تاریخ : 1392/09/11 تاریخ
رمان آن روی ديگر عشق 2و3


با بچه ها تصميم گرفتييم كه با هم بريم كارهاي دانشگاه مون رو انجام بديم داشتم حاضر ميشدم كه مامانم صدام زد وگفت بيا صبحونه جواب دادم باشه الان ميام رفتم سمت آشپز خونه صبحونه رفتم و صبحونه ام رو خوردم واز خونه خارج شدم خونه ما با خونه بهار اينا به اندازه يه كوچه فاصله داشت رفتم دنبال اون كه باهم بريم 
رسيدم و زنگ زدم ديدمدادش در و باز كرد بهش گفتم سلام ببخشيد بهار هست ؟

 

نویسنده نویسنده : خودم تاریخ : 1392/09/11 تاریخ
رمان آن روی ديگر عشق 1


اهههههه بازم خواب موندم!خیر سرم واسه 6 ساعت گذاشته بودم که هفت کتابخونه باشم!آآآآ...نگو باز این بنیامین اومده با گوشیم ور رفته! خدا خفه ش نکنه! اه اه...بچه هم اینقدر شر! من که نمیدونم مامان سرش چی خورده این جوری شده..به کی رفته...اه...ساعت هشت ِ خوب شد پاشدم! پاشم،پاشم کم تر غر بزنم به جون ِ خود ِ خل وضعم...با گیجی پاشدم رفتم سمت حال که برم دست ورومو گربه شور کنم که یهو چشمم افتاد به بنیامین که دیدم چند تا برگه تو دستاشه وداره اون ها رو تفی میکنه...در واقع مسابقه پرتاب تف رو برگه ها گذاشته! مسیر تفا رو گرفتم و رفتم جلوتر که ببینم برگه های کدوم بنده خدایی رو داره به گند می کشه دیدم جزوه های منه چشمام چهار تا شد !!!!!!! یهو داد زدم گفتم بنیامــــــــــــین چیـــــیکارررررمیکنییییــ ــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟ مامانم با آرامش همیشگیش اومد گفت :چیزی نیست چند تا برگه ست گفتم: مامان فقط چند تا برگه ست؟ همین؟جزوه های منه هااااا مامانم هم شانه ای بالا انداخت و گفت از دوستت دوباره بگیر! به همین راحتی! 
پوفی کردم و دیگه چیزی نگفتم اگرم می گفتم فایده ای نداشت!..اعصابم خورد شده بود نمیتونستم بزنمش چون تو مرام ما ضعیف زنی نیس که! بگیریم یه بچه 4 ساله رو بزنم! مجبور شدم خودم روبه فحش بکشم .... بیخیال جزوه ام شدم گفتم میرم کتابخونه از جزوه بهار کپی میکنم 

***

بهاز:میگم بونا؟؟؟!
_ها چیه؟!
بهار:میگن قراره مسابقه کتابخوانی بزارن منو تو هم که خوره کتاب بیا بریم شرکت کنیم
_بهار بیا بیخیال شو ما خیرسر مون داریم برای کنکور میخونیم هنر کنیم به درس های خود مون برسیم 
بهار : راست میگی ها بونا من اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم 
بونا : تو به چه موضوع هایی فکر میکنی ؟
یهار : داشتیم 
برو حالا درس هاتو بخون بیشتر ازاین مزاحم نشو ... 
داشتم درس میخوندم و اینقدر مشغول درس خوندن بودم که یه هو بایه صدایی از جام پریدم...
سر مو بلند کردم دیدم مسول کتابخونه ست حالا انگار نمی تونست آروم تر هوار بکشه برگشت بهم گفت : خانوم دانش دیگه وقت تموم شد از اون جایی که مردها نمیتونن بیان داخل سالن مطاله خواهران خانوم زمانی مسول سالن خواهران و مسول سالن برادران که طبقه پایینه آقای کرمی است وهر کدوم زمانی که ساعت کاری کتابخونه تموم میشه میان به سالن ها سر کشی میکنن واگر هم کسی تو سالن باشه میان تذکر میدن منم همین جور که وسایلم رو جمع میکردم دیدم بهار ایستاده طبق معمول در خال غر زدن بود امدم پیشش گفتم خیله خوب امدم داشتیم از سالن خارج میشدیم گفتم بهار اونجا رو عمو جغد شاخ دار ببینش ( لقب یکی از پسرهای های کتابخونه ) گفتم آره خودشه داره با دوستایی جلف تر از خودش چرت وپرت میگن بیا زود بریم بیرون همیم طور که داشتیم راه میرفتیم یه هو 
بهار گفت بونا یه چیز راستی داستان فردا رو چیکار میکنی 
خوب شد بهم گفتی بهار اصلا حواسم نبود بهار :چیکار میکنیش 
نمیدونم .یه کاریش میکنم حالا بیا فعلا بریم 
رسیدم نزدیک خونه که از بهار خداخافظی کردیم و رفتیم 
رسیدم خونه مامانم رو دیدم تو آشپزخونه ست 
رفتم پشتش وبعد با صدای بلند سلام کردم 
مادرم که از ایم کارم شوکه شده بود فقط یا اخم نگا هم کرد منم قیافه ی آدم های مظلوم رو به خودم گرفتم با تغییری که تو صدام ایجاد کرده مثل این بچه ها گفتم مامانییییییییییی دیدن داره بهم میخنده منم از فر صت استفاده کردم و پریدم بغلش کردم فتم ببشید مامامی خودم .مامانم همین طور که میخندید گفت از دست تو !
رفتم اتاقم بعداز تعویض لباس هام توفکر داستان فردام بودم آخه تو فرهنگ سرا من عضو بخش داستان نویسی بودم نمیخواستم که کارم بد بشه همین طور که داشتم فکر میکردم یه هو یه داستانی امد ه ذهنم که اولش ....

 

تو ذهنم داشتم بررسي ميكردم براي شروع مقدمه داستان مونده بودم كه بايد از كجا شروع كنم 
كه يه داستان خوبي از آب در بياد رفتم سراغ كتاب هايي رفتم كه ميتونست توي اين زمينه بهم كمك كنه بعد از كلي گشتن 
شروع به نوشتن كردم داستانم رو نوشتم حدود يه چند ساعتي وقتم رو گرفت وبعد از تموم شدنش نگاهي به ساعت اتاقم كردم و ديدم آخر وقته رفتم به سمت تختم وديگه چيزي يادم نمياد و.....


 

نویسنده نویسنده : خودم تاریخ : 1392/09/11 تاریخ

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

گرافیک قالب توسط : تم دیزاین
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

شامپو ضد شپش لیپوماتیک دانلود قالب وبلاگ خانه شریفی ها دانلود مقاله و تحقیق همکاری در فروش فایل کسب درآمد آموزش بازاریابی و فروش آموزش درآمد اینترنتی مترجم سخنگوی همراه اسکریپت درگاه پرداخت بانک ملت آموزش برنامه نویسی اندروید کد قالب وبلاگ کد قالب وبلاگ بهترین سیستم وبلاگدهی کسب درآمد از وبلاگ نویسی آموزش طراحی سایت وردپرس کد قالب وبلاگ قیمت بلیط هواپیما تهران مشهد بلیط هواپیما تهران مشهد بلیط هواپیما تهران بلیط چارتری مشهد خرید تردمیل دانلود مقاله دانلود رایگان مقاله ============= سرویس خواب سامانه پیام کوتاه تبلیغات کلیکی گوگل اس ام اس رایگان نمونه سوال ریاضی بازی ویندوزفون لیست سیسمونی کودک بدلیجات ارزان درب اتوماتیک در تبریز فروش لوله اسپیرال فروش ریتم و سمپل کرگ کسب در امد از لینک کوتاه سیستم کسب درآمد بدون سرمایه و صد در صد تضمینی خرید اینترنتی مانتو سنتی اندازه گیری قندخون دانلود انیمیشن رایگان بازی pes 2017 دانلود فيلم با لينك مستقيم فروشگاه فایل و قالب سایت داستانهای مذهبی امیر دل عکسهای جدید خبری سئو سایت شیرینی چرم وب نگین | سامانه بهینه سازی محتوا فروشگاه ساعت سیسمونی نوزاد خرید دستبند چرم دانلود فایل فروشگاه ساز فروشگاه ساز رایگان و همکاری در فروش لینک فروش گوشی طرح اصلی دانلود پروژه و پايان نامه خرید اینترنتی کسب درآمد آنلاین اخبار ، تکنولوژی ، جهان طراحی سایت مانیتورینگ هایپ ( HYIP ) دانلود پروژه و مقاله فروش فایل پایه ششم ابتدایی دانلود نمونه سوال نهم ابتدایی عکس جدید بازیگران زیرنویس فارسی کتاب دفینه یابی xxxxx تخم نطفه دار طوطی خرید تخم نطفه دار